بود و نمود

    سالک گفت شکارچی چنان قهار بود که سحرم می کرد در رقص شکار! بی بدیل و تنها بود در شکار! گمان بردم که به آنچه او می کند، می شود پا جای پای او گذاشت در رقصی بکر! تن به شکار کشیدم به تنهایی! دمی مانده بود تا شکار کفتار شوم! شکارچی رسید…

سجده

      سالک بیچاره چه می دانست شراب چیست! در کیسه هیچ نداشت که خرج شراب کند. یکی او را رمزی آموخت به  لا اله که بر در میخانه که می روی، بگو ساقی مرا خوانده است! می گفت و بی بهانه وارد می شد! … بی بهانه گفت روزی نقبی دیدم در میخانه،…

آینه

گفت در میانه این راه رها شده ام! گفتم رهآآآ شده ای. گفت رها شده ام به گناه؟ گفتم به کدامین گناه گفت می جوشند رنگ به رنگ گفتم رها شده ای. گفت این چه رهایی ست.بیقرار شده ام. گفتم گناه را میبینی؟ گفت هزار هزار گفتم رها شده ای گفت چگونه؟ گفتم گناه شناس…