تاریکی

خود را یافتم در ناکجای وحشت، در تنهایی و تاریکی! تدبیر من چه بود؟ می دانستم یا نمی دانستم؟ بمانم! در کجا!؟ بروم! به کدامین سو!؟ آیا از عالمان بی عمل بودم یا از عاملان بی علم؟ به تحقیق که از عالمان نبودم، که به خود چیزی نمی دانستم. پس آیا عاملی بودم بی علم؟…

طبیب

      گفتم با منِ بیمار از طبیب بگو! گفت طبیب آن حبیب است که اسمش دوا و ذکرش شفا است. گفتم مردمانی پیشه در طبابت دارند، چگونه دیده ای آنها را در پبشه ی خویش؟ گفت در همه هستی جز طبابت، پیشه ای نیست. گفتم چگونه!؟ گفت از این سه گونه اند در…

بسم الله

سالک گفت به من نشانش بده! گفت اینجاست، بر پنجره نشسته، پای بر پای آویخته، سیب گاز می زند چنان که ولع در جان عابد و عامی به جوش می آید. سالک گفت کدام پنجره را میگویی؟ گفت پنچ ره ادارک آدمی را بنگر. بر پنچ دروازه ی حس، تور تزویر تنیده است. سالک گفت…

مشتاق

  این هیچ مرا بار بده ای یار انکار مرا کار بده ای یار   درد اشتیاق در نیاز هویدا شود.در بارگاه بی نیازان چه تحفه توان برد جز نیاز؟ نه آیا سخاوت، گدا می طلبد؟ گدایی کن ای دل که شوکت شاهی نمی خرد.   عزیزی می گفتم که فلانی ما اینجا آمده ایم…

آگاهی در عمل

    عمل از جنس ادراک است. این مثال که می زنم در عالم ماده هرچند حق معنا را ادا نخواهد کرد اما بسیار نزدیک است بر آنچه در معنا میگویم. مثال: چو انگشت به ناگاه بر آتش نهی، بی آنکه به اندیشه فرصت دهی، دست را پس می کشی. ادراک چنان به عمل نزدیک…

ادراک در عمل

گفت مرا پندی ده گفتم پندی دروغین؟ گفت راستین و دروغین یعنی چه؟ گفتم تا راست از دروغ نشناخته ای، پند از کسی مطلب! گفت راست از دروغ چگونه باز شناسم؟ گفتم آنچه به یقین باور داری راست است. گفت یقین یعنی چه؟ گفتم ادراکی است که بی هیچ محرکی از برون در درون تو…

سیاهی

  شیطان را دیدم  فلسفه می گفت راست! گفتم چگونه چنین صادقی؟ گفت چو بیاموزند، هستی راستشان نخواهد نمود. وجودی خواهند ساخت،که بر اثبات آن خواهند کوشید به جهد در …   گفتم فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ و بر سیاهی سواد لعن فرستادم.   “سوگند به نفس آدمى و آنکه عدالت بکار برده است در…

شهد در وجود

 به نام دوست،   این شهد وجود که گفتم یعنی چه؟چرا گفتم شهد؟خود این وجود چست؟ شهد چست؟ هیچ بر این کلمات مجادله نمی کنم.مفاهیم را میگویم که در کلمات سخت می گنجند. این وجود را گفت باش پس پدید آمد یکباره. ما حماقت می کنیم که یک به یک شرح میکنیم.همه یک چیز است، یکباره…

عنایت

این عقل، مزاج بیمار تو به رگزن برد و آنجا او چاره کند که رگ زند یا انگبین دهد.چو طبیب برگزیده، برگزیدی عقل خاموش کن که به انگبین راغب تر و از تیغ حذر می کند. این دل تو که دریایی است به پای عقل ببر تا دریا. به دریا رسیدی دل را پای بست…