اعتراف نامه

سالیانی ست که من خاموشم. ایا آین خاموشی مرا فرهیخته کرده است و یا شعله ای شده در نیستان باور های من؟ اکنون که این کلمات را می نویسم مستی بر من غلبه کرده است و امواج دریا با صدایی بی بدیل هر لحظه ساحل شنی باور های مرا از نو می شوید. شب است…

رمز

    گفتم شیاطین از اعماق تاریکی ها به در شده اند! گفت شایدی دیگر اینکه تو  در عمق تاریکی فرو رفته ای! گفتم میدانی از چه سخن می گویم، جسارت و بی پروایی آنان حیرانم کرده! گفت جهان رو به روشنایی ست! گفتم در این تاریکی موهوم چه می کنیم!؟ گفت بر مدار دایره…

درد

سالکانی دیدم که ریاضت می کشیدند سخت! گفتم درد نمی کشند آیا؟ گفت ریاضت می کشند. مانده تا پا در وادی درد بگذارند! گفتم بیشتر بگو! گفت هیچ آیا در عرصه ی شهود به درد نگریسته ای؟ گفتم آری. گفت چه دیدی؟ گفتم از آسمان تکرر حمد دیدم! گفت در نهایت چه بود؟ گفتم حمدی…

شهود

  همراه ایل بودیم. شب بود. آسمان بی نهایت ستاره داشت. آتشی داشتیم که گاه باد در آن چرخی می زد. روی تکه سنگی نشسته بود. فنجان چای را بدستش دادم. پرسیدم شهود یعنی چه؟ گفت در ایل همه همراه هم هستند. با هم می روند و با هم می مانند. در آن میان به…

تزکیه

گفتم معرفتی که در درمان جسم من به گِل مانده، چاره ساز روح من نخواهد بود. گفت کدام طبیب چاره کرده درد تو را!؟ گفتم انتظار از توست که سخن از چاره های روح آدمی بر زبان داری! آنگاه که از فربه شدن گفتی، روح مرا می گفتی یا جسم مرا!؟ در کلام تو اگر…

هفت وادی

گفتم از گفتگو می گریزی؟ گفت هر لحظه در حالی نو ام. در دمی نَفَسم آتش است، سخن بگوییم، می سوزانمت. پرهیز می کنم به خاموشی. اینک اما در حرف مقیمم به مستی. بگو تا بگویمت! گفتم عارفانی از هفت وادی سخن رانده اند. از رستگاری! از سفر گفته اند. از ابتدا به انتها. از…

ادراک در کوزه

گفتم متناقض میگویی از ادراک و متناقض میگویی از آگاهی! گفت در موعد های متناقض با من همکلام میشوی! در آگاهی ناب از ادراک جور دیگر میگویم و در ادراک از آگاهی ناب جور دیگر. گفتم در موعدی که از هر دو جدا باشی چگونه میگویی؟ گفت جدایی در کار نیست! گفتم سرگردانم در این…

فریب

  گفتم از فریب بگو! گفت آن جام زهر است که چون دست دراز میکنی در چشم ساقی رخ می نمایاند! و دست پس می کشی. و ساقی رانده می شود.   گفتم از فریبی خوب بگو! گفت آن جام زهر است که از دست ساقی آشنا می گیری. او که همواره شرابت داده، زهرت…

طریق

  سالک پرسید طریق معرفت مرا به کجا خواهد برد؟ گفت به هیچ کجا! معرفت تو را به هیچ کجا نمی برد. تنها می نمایاندت کجا هستی. تو بر جای خویش ماندگاری و حجاب ها می افتند پی در پی. جهان پیرامون تو چنان نیست که می پنداری. فرو افتادن حجاب، عمل است. هیچ چیز…

اعتراف

  اعتراف حاصل از جسارت نبود. بغض بود که شکست. نه حتی بغض هم نبود، حجابی بود که می افتاد. نبرد من با من بود. شکست من و پیروزی من بود. پیروزی بر خود، وضوح می آورد. وضوح آن است که اصل را بر رخ فرع می کشد. وضوح آن است در فرع شهد اصل…

تسلیم

  آی آنها که کفر مرا خواندید، ایمان مرا بخوانید! آی مردم مسلمان شدم در این شب قدر، من تازه مسلمانم، با من عهدی نو بست به شور اشک. به عاشقی مرا تسلیم می خواهد. آنچه بر من گذشت، بماند. هزار شادباشم گویید که بر کاشی مینا میروم. شعر مجسم به چشمم می ریزد. تمام…

مشتاق

  این هیچ مرا بار بده ای یار انکار مرا کار بده ای یار   درد اشتیاق در نیاز هویدا شود.در بارگاه بی نیازان چه تحفه توان برد جز نیاز؟ نه آیا سخاوت، گدا می طلبد؟ گدایی کن ای دل که شوکت شاهی نمی خرد.   عزیزی می گفتم که فلانی ما اینجا آمده ایم…

بال

  شکارچی گفت فنون شکار بسیار آموختم، سرمست دانسته ها پای در دام نهادم. بیهوده بود آنچه آموختم، این حقیقت را هیچکس با من نگفته بود. گفت سالهای شکار با من چنان کرد که در هیچ زبانی نیاید. من دل زدن صید را در آن سوی دور ترین کهکشان بر سینه خود احساس می کردم.…

بد

  گفت: خداییش اینایی که میگی یه جورایی می چسبن به دلم ولی بعضی هاشو نمی فهمم یعنی چی! می فهمم یه چی توشون هست که قشنگه ولی نمی دونم چیه! منظورمو می فهمی؟ گفتم: آره. گفت: خب  نمی شه یه جور بگی ما هم بفهمیم؟ مثلا همین که راجبه بدی گفته بودی ها، خیلی…

پیمان شکنان

به نام نامی دوست (۸۴) وَإِذْ أَخَذْنَا مِیثَاقَکُمْ لاَ تَسْفِکُونَ دِمَاءکُمْ وَلاَ تُخْرِجُونَ أَنفُسَکُم مِّن دِیَارِکُمْ ثُمَّ أَقْرَرْتُمْ وَأَنتُمْ تَشْهَدُونَ و (یاد کنید) زمانى را که گرفتیم پیمان شما که نریزید خون همکیشان خود را و بیرون مکنید (به ستم ) یکدیگر را از خانمان خود سپس ‍ اعتراف کردید (پذیرفتید) در حالى که شما…

جای پا

گفت راه می شناسانند، به شوق میروم، یک چند که رفتم شادی ره می میرد و می مانم به راهی نیمه راه یا بیراهی بیگاه تا باز راهنمایی راه نو بیاورد از میان همان صخره های سخت و باز شادی که چندان نمی پاید. گفتم راه مستقیم از تو به اوست. نه از تو به…

زلف

در بحر تو ز کشتی بی دست و پاتریم آواز و رقص و جنبش و رفتار ما تویی از رقص گفتم، رقص ناب، که پرسید: یک دست جام باده و یک دست زلف(جعد) یار/رقصی چنان میانه میدانم آرزوست؛ یعنی چه؟ گفتم از لامکان عشق سخن می سراید، تا ما در چه مکان باشیم معنا از…

رقص

گفت آدمی اول بار کی به رقص آمد؟ گفتم آدمی اول بار به رقص آمد، هرچه آمد بعد از آن رقص نخستین آمد. گفت چه شد که ابتدا به رقص آمد و چه آمد که از رقص برون آمد. گفتم آدمی ابتدا سر از دست نمی شناخت می رقصید بی بهانه. ادراک که آمد آدمی…

حلال

گفتم مرا اهلی کن! گفت اهل کجا؟ گفتم آنجا. گفت اهل کجایی؟ گفتم اینجا. گفت اهلی اینجا چه گونه است؟ گفتم اهل اینجا. گفت اهلی اینجا نباش. گفتم چگونه؟ گفت بر آنچه میخوری نظاره کن. گفتم غذای اینجاست. گفت چشم و گوش و دهان ببند تا نخوری. گفتم تا کی؟ گفت تا کور و کر…

همسویی ادراک

گفتم به نام دوست. گفت این راه مرا می خواند. گفتم شوق است. گفت این شوق از کجاست؟ گفتم از همسوئی ادراک است. گفت در بیان این حال عاجزم. گفتم حال تو را میدانم. گفت دوستان دیگر چه؟ آنها  می فهمند؟ گفتم در این همسوئی تازه همکلام تازه بیاب. گفت همکلامی هست؟ گفتم نه چنان…