هفت وادی

گفتم از گفتگو می گریزی؟ گفت هر لحظه در حالی نو ام. در دمی نَفَسم آتش است، سخن بگوییم، می سوزانمت. پرهیز می کنم به خاموشی. اینک اما در حرف مقیمم به مستی. بگو تا بگویمت! گفتم عارفانی از هفت وادی سخن رانده اند. از رستگاری! از سفر گفته اند. از ابتدا به انتها. از…

برابری

  گفت همه  شبیه هم هستند، فرقی در آنها نیست!   گفتم آیا برابرند بینا و نابینا؟   گفت آری برابرند! باور می کنی؟ یا سوگند مرا می خواهی!؟   گفتم «هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون؛ (بگو آیا کسانی که می دانند و کسانی که نمی دانند یکسانند؟)»   گفت آری برابرند.…

ساز

  گفتم شکارچی، سخت ماهری در شکار! گفت با شکار می رقصم! گفتم این ساز مرا بگیر عیش خود افزون کن. گفت کدام ساز؟ گفتم این که در معنا می نوازد. گفت کدام معنا؟ گفتم شکارچی روزگاری کلمات را به نام می شناختم و غره بودم . روزگاری به دیده ی بینا بر صورت کلمات شک…