• بایگانی برچسب : منصور

اناالحق

گفت منتصب به شمس تبریز است که گفت منصور را هنوز روح تمام جمال ننموده بود و گر نه انالحق چگونه گوید؟ حق کجا و انا کجا!؟

گفتم گوش و چشم تا پای دیوار داری. ندا از پس دیوار می آید گمان داری که دیوار چگونه سخن گوید.خیال تو هیچ تا پس دیوار راه نمی برد. گوش بر دیوار داری که عجب! این چگونه گوید!

چشمی هست انا می بیند و چشمی که جز حق نمی بیند. فرق است میان این دو، چنان که فرق است میان آن انالحق که منصور را منصور کرد  و آن انا ربکم که فرعون را معدوم.

کیست این پنهان مرا در جان و تن/ کز زبان من همی گوید سخن!

غلامرضا رشیدی

دی ۸۸

در امتداد عطر گیسوان تو بی خود شده ام

 

من از عطر تو سر رفتم نگو نه    به جنگی پر خطر رفتم نگو نه

نبرد تن به تن با تو  چه خوبه     ببین که بی سپر رفتم نگو نه
(شهیار قنبری)

 

 نبرد تن به تن، نبرد من با من است. بی سپر رفته ام که ببازم.برنده تویی که پاینده تویی. برنده شوم و با تو پاینده شوم چو در تو بازنده شوم. من از عطر تو سر رفتم خدایا به جنگ من به من رفتم خدایا.

 

در این نبرد تن به تن می کشی یا معاشقه می کنی؟ ذوب می کنی یا حل می شوم؟ که حلال می شوم، لال می شوم، خالی از قیل و قال می شوم، جمال می شوم، کمال می شوم، سرچشمه صفات می شوم و خلاق بی جهات می شوم.

 

چون من بر من پیروز شد منصور انا الحق گفت. او را بر دار سر بلند کردند به یادگار که سرداری بی سپر بود.

 

*این وبلاگ سالها پیش چنین آغاز گشت که ” در امتداد عطر گیسوان تو بی خود شده ام…” و امروز در ترانه ای شنیدم که ” من از عطر تو سر رفتم نگو نه    به جنگی پر خطر رفتم نگو نه” به یاد روزگاران پیش این نوشتم.

 

غلامرضا رشیدی بهمن۸۷

 

خروج