• بایگانی برچسب : ناشناخته

نظر به ناکجا

 

 

گفتم تا کجا رفتی در طریق سیر؟

گفت تا ناکجا!

گفتم با من از کجایی نا کجا بگو!
گفت چو عقل و جان نادیدنی ست!

گفتم چه دیدی در نا کجا!؟
گفت نا گفتنی ست!

گفتم بگو!
گفت در چرخه عقل و ادراک، آنجا که حس آدمی حلال می شود، عقل در دایره درک از نقطه صفر آغازین خویش می تازد تا به پایانی ترین نقطه در دایره برسد. نقطه پایان دایره، همان نقطه ی آغاز است.نقطه ی صفر دَرک، نقطه ی جنون، جنونی زائیده حیرت!
در آن حال در چشمان تو چیزی می نشیند که قادر به تفسیر آن نخواهی بود، زبان در بیانش نخواهد چرخید، چنانچه فربه باشی خیالی در تو هویدا می شود. وجود آن خیال را ادراک می کنی اما نه به عقل پیشین که به عقلی نو که مداری نو را در دایره درک در جنون طی می کند. خیالی که تو را و گمان تو از هستی را در خود غرق می کند. خیالی مبرا از اوهام، ماندگاری که یادگار علم خیال است، منتهای معرفت است. هیچ آدمی زاده ای به خود در کسب معرفت پای از این مقام فراتر نمی نهد مگر به عنایت دست دوست. آن سالک که به عنایت مقیم این وادی شود، مقام ابراهیم را در فرازی دور و دست نایافتنی خواهد دید!

در وادی خیال به تو فرصت میدهد تا در لحظاتی که در زمان جاری نیستند شاهد تکثری از تجلیاتی یگانه باشی، فرصتی که تو را به شیدایی می کشاند.نخستین بت پرستان عالم، شیدای، شیدایی چنین سالکانی شدند آنگاه که این سالکان در جنونی از حیرت نام خورشید و آب و ماه و ستاره را به زبان می راندند!

وادی خیال، وادی دوباره دیدن نیست، وادی نو به نو شدن است. وادی خلق بکر است. ناشناخته ای در ناشناخته، وادی گم شدن است!

در چشمان تو چیزی می نشیند که لحظه به لحظه بی آنکه لحظه را بدانی نو می شود، بدایعی بدیع و بی تکرار. هیچ ادارکی فرصت تفسیر نمی یابد که بگوید  که چه دیدم! شروع هر شرحی، ورود به هذیان است! سکوت سالکانِ واصل شرح این حال است که گفتم!

در چشمان تو چیزی می نشیند که چشمان تو را می بیند بی آنکه چشمان تو فرصت دیدن بیابند. می بینی بی آنکه بدانی با چه! تمام تن چشم می شوی، تمام تنی که چشم می شود در منظر نظری که او را را نظاره می کند!
کافی ست پلک بر هم بزنی به تقلای دیدن تا از وادی خیال برگردی به حالت حال و عقل بیایید حیران که وای من، وای من، من کجا بودم!؟

گفتم رویا می بافی شاید!
گفت این گفتگوی اکنون ما رویا بافتن است!

در حال واقعی در آدمی این تصور هست که در پس واقعیت حاضر حقیقتی بکر در جوش خروش است در منظر حقیقت اما واقعیت چیزی نیست جز ایستایی  و سکون در رویایی گذرا!!

حقیقت، آتشفشانی بی بدیل است در جوش و خروش لحظه ای سکون در آن نیست در گستره حقیقت، لحظه و زمان فرصت تجلی نمی یابند. زمان و مکان دست پرورده آن اند که واقعیت می نامی، واقعیت سکون تصوری از تجلیات حقیقت در خیال آدمی ست! این خیال واقعیت پندار، فرزند ادراک حسی و  عقل ظاهر است. آن خیال که در منتهای معرفت نظر میکند به منظر ناکجا، حاصل حس حلال و عقل عشق است.
چون بمردم از حواس بو البشر/حق مرا شد سمع و ادراک و بصر!

گفتم آدمی پای بند شده به حواس و حس و ادراک حسی!
گفت هرگز!
آدمی گم بود در ناشناخته در نا کجا!
چنان غرق ناشناخته بود که خود را نمی یافت!
شناور بود، سفر ها کرد بی آنکه بداندتا فربه شد و به عصای ادراک خود را یافت. قادر شد به ادراک خویش، ادراک عصای آدمی شد در ناشناخته و هزار افسوس که بعد آن آدمی فدای ادراک شد در شناخت، باکره ی حس حلال در شناوری در اقیانوس حقیقت، شد عجوزه ای پای بسته در حس حیوانی آدمی تا دست به دست عقل معاش، باید و نباید بچیند تا واقعیت خود ساخته ی آدمی را مستحکم کند! واقعیتی پرداخته شد بر پندار آدمی که با لحظه ای اخلال در ادراک حسی به کلی فرو می ریزد.

گفتم همه اینها که می گویی از کجا شروع شد؟ چه شد  که نیاز به شناخت در ناکجا ی ناشناخته زاده شده؟
گفت حرف از نیاز و نیازمند نبود. حرف از آن است که گنجی مستوری را نخواست!
علیم بود، دانست. مرید بود، خواست. قادر بود، توانست. متکلم بود، گفت. سمیع بود، شنید. بصیر بود، دید و ادراک متجلی شدند تا مستور نماند!!
آدمی از اوست و به سوی او، ادراک در ناب آدمی پنجره ی نظر به نا کجاست!
آنگاه که ناب آدمی آلوده ی وسوسه است پنجره ی ادراک، پنچ (حس) راه باز میکند بر گذر شیطان!

غلامرضا رشیدی
اردیبهشت ۹۰

ادراک در حمد

 

 

گفت با تو از  آگاهی  گفتم و از ادراک در کوزه  و از ادراک در حس، از کژ و مژ گفتم  و از حال حلال، از عقل گفتم و مرز های محدود به آن، اما براستی  حکایت حس و ادراک و عقل چیست؟
منتهای ادراک کجاست؟
منتهای عقل کجاست؟
آیا منتهای عقل جنون است!؟
آنچه عقل را به جنون می کشاند چیست؟
چرا در آنجا که گمان می رود که مرز اندیشه است، می رسیم به جنون!؟
در آن سوی مرز، چه هست مگر؟
در مرزها اغلب تداخل هست. اما چیست که تداخل اش با ادراک حسی، سند هایی را به عقل ارجاع میدهد که
عقل در مُهر کردن آن لنگ می شود!؟

چیست که چنان قدرتمند است که اندک تداخل اش عقل را به جنون می کشد؟

عقل آنچه را حس جارو کرده، مُهر می کند و سند می سازد تا به آن استناد می کند.  اما با تداخلی از آن سوی مرزهای حسی، عقل تمام اسنادِ از پیش مُهر کرده را می گردد، چیزی نمی یابد، سند را بر می گرداند به حس، حس مسخ می شود در ارسال پاسخ و عقل بر می گردد به نقطه ی صفر خویش، به جنون!!

به جنون!!

به راستی در آن سوی مرزهای حس حیوانی چیست؟

آدمی ابزار می سازد و حس حیوانی هر روز به مدد ابزار، دقیق تر می شود. مرزهای این دقت کجاست؟
آیا ادراک به مدد دقت ابزار پا به سرزمین ناشناخته در ماورای مرزهای محسوس خواهد گذاشت؟

 …
..
.
 گفتم چه کنم !؟ ابزار بسازم!؟
گفت نه! بر حس خود مسلط شو!
گفتم چگونه؟
گفت حس ات را حلال کن!
گفتم چگونه؟
گفت مراقب باش به آنچه که میخوری!
گفتم چگونه؟
گفت با پنچ حس خود حرام نخور!
گفتم چگونه؟
گفت گفتگو نکن!
گفتم با که؟
گفت با آن که یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النَّاسِ !
گفتم چگونه؟
گفت! به قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ!
گفتم چگونه؟
گفت به حمد!

گفتم….

گفت اگر اهل دلی همین یک اشارت تو را کافی ست که چگونه اول و آخر  را در ناس و حمد به هم چفت کرده!
حمد بگو!

حمد یعنی گفتگو با او. آدمی همواره در گفتگو با خویش است. مگر آنگاه که حمد می گوید. حمد حس تو را حلال می کند. پرهیز میکنی که نکند چشم کج ببیند، نکند گوش کج بشنود، نکند زبان کج بچرخد! حلال که شدی کجی در کار نخواهد ماند تا کج ات کند.

 گفتم با من از نشانه ها بگو!

 گفت حس حلال منجر به اخلاص در عمل می شود. گفتگوی تو را خاموش می کند، او را در یاد تو می نشاند. با یاد او آنگاه حس، سند های معتبر می فرستد به عقل، سند هایی از جنس جنون لیلی، سندهایی با طعم عشق. عقل، طعم عشق می گیرد و تو چه می دانی عقل عشق یعنی چه!؟

 حس حیوانی در پی قضاوت است. در پی چگونه و چرا، پرسیدن است. در پی چیره شدن است. حس حلال شناور است، مطمئن است، بی آنکه بپرسد، بی آنکه گلایه کند، حس حلال یعنی ادراک خویشتن در ناشناخته ای بی کران.

ناشناخته ی بیکران آن جایی ست که از آن آمده ای. تو را حس داد تا خود را ادراک کنی در برابر آن گستره ی ناب، تو اما حس را گماشتی به آنچه که او سوگند خورده که بازیچه ای بیش نیست.

 شاید باور نکنی، شاید دیوانه ام بخوانی اما هیچ چیز جز حمد حس تو را حلال نمی کند. تو غرق در هیا هویی و هیچ چیز همانند حمد تو را خاموش نمی کند، چنان خاموش که بشنوی پیغامی را که مدام تو را می خواند که فلانی کجا میروی!؟ نرو ! برگرد! مرا بخوان تا بخواهمت که نخوانده ای  و  چنین تو را می خوانم، بی آنکه خواب مرا در رباید، بی آنکه لحظه ای درنگ کنم!

 نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم
در این سراب فنا چشمه حیات منم
وگر به خشم روی صد هزار سال ز من
به عاقبت به من آیی که منتهات منم
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی
که نقش بند سراپرده رضات منم
نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی
مرو به خشک که دریای باصفات منم
نگفتمت که تو را رهزنند و سرد کنند
که آتش و تبش و گرمی هوات منم
نگفتمت که صفت های زشت در تو نهند
که گم کنی که سرچشمه صفات منم
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت
نظام گیرد خلاق بی جهات منم
اگر چراغ دلی دانک راه خانه کجاست
وگر خداصفتی دانک کدخدات منم( مولانا)

 

غلامرضا رشیدی
اسفند۸۸

 

 

 

 پی نوشت:

دی خیال تو بیامد به در خانه دل
در بزد گفت بیا در بگشا هیچ مگو
دست خود را بگزیدم که فغان از غم تو
گفت من آن توام دست مخا هیچ مگو
تو چو سرنای منی بی لب من ناله مکن
تا چو چنگت ننوازم ز نوا هیچ مگو
گفتم این جان مرا گرد جهان چند کشی
گفت هر جا که کشم زود بیا هیچ مگو
گفتم ار هیچ نگویم تو روا می داری
آتشی گردی و گویی که درآ هیچ مگو
همچو گل خنده زد و گفت درآ تا بینی
همه آتش سمن و برگ و گیاه هیچ مگو
همه آتش گل گویا شد و با ما می گفت
جز ز لطف و کرم دلبر ما هیچ مگو
مولانا 

 

خروج