بود و نمود

    سالک گفت شکارچی چنان قهار بود که سحرم می کرد در رقص شکار! بی بدیل و تنها بود در شکار! گمان بردم که به آنچه او می کند، می شود پا جای پای او گذاشت در رقصی بکر! تن به شکار کشیدم به تنهایی! دمی مانده بود تا شکار کفتار شوم! شکارچی رسید…

کرامت

گفتم ای صاحب کرامت، مرا کرامتی بیاموز! گفت کرامت بر دو گونه است، یکی آنکه در عالم خیال از خود می فروشد و یکی آنکه در عالم خیال، خیال گشته است. گفتم حلالِ خیال نیستم هنوز! گفت کرامات را مراتبی هست در شان سالک، کجایی تو!؟ گفتم بهتر از آن که می شناسی نیستم. دست…