• بایگانی برچسب : گفتگو

گذر به نا کجا

 

سالک گفت شبی آتش افروخته در نور نشسته بود در خلوتی بکر در سکوت!

گفت در دلت اشتیاق هست؟
گفتم هست!
گفت این شوق از کجاست!؟
گفتم تو در دلم نشانده ای با کلمات.
پیش از تو در خیالم حتی نمی آمد که چنین شعله ی شوقی تنها و تنها با کلمات، اینچنین برجانم آتش بزند.

گفت در کلمات رازی هست که هنوز از آن هیچ نمی دانی!
گفتم چه رازی!؟

گفت گفتنی نیست!
گفتم چگونه بیاموزم آن را؟

گفت شنیدنی ست!
گفتم ناگفتنی را چگونه بشنوم!؟

گفت با گوشهایی شنیدار!
گفتم چگونه!؟

…..(لب زد و در هوا دمید)
گفتم این چست؟
گفت بذر کلمه است!
گفتم چه میکند!؟

گفت می تواند تو را به آسمان ببرد!
گفتم چگونه؟

گفت باید آن را دید!
گفتم تماشا کنم؟

گفت با گوش های شنیدار. با گوشی که دیدن می داند به نظاره بنشین!

گفتم هراسانم میکند، بگذار و بگذر این بذر نامرئی را، دوست دارم تو را بشنوم کلمات تو شعله های شوق را فروزان می کنند.

گفت در وهمی و گمان میکنی که در آتش اشتیاقی!
هرگز با تو گفتگو نکرده ام که من خاموش و خاموشم!

گفتم یعنی چه!؟

گفت من شنیدارم. شنیدن فرصتِ گفتنم نمی دهد. گاهی هم آوا می شوم با آنچه می شنوم!
گفتم پس این گفتگوی اکنون چیست!؟

گفت این بازی گوش و زبان است در وادی ادراک حسی!

گفتم هیچ نمی دانم چه میگویی!

گفت ساده کنم کار را، به همین زبان ظاهر میگویم به همین گوش ظاهر بشنو.

گفت آنچه دمیدم بذر کلمه است. اگر به زبان بیاورم ، به گوش آن را خواهی شنید و در تو شوقی پدید آورده آنگاه از آن خواهی گذشت. این بار اما آن را به زبان نمی آورم. خاموش می مانم، خاموش!

آن را هدیه میکنم. تصور کن که تو را ذکری هدیه کرده ام. پنهانش کن در خاموشی، نگو آن را تا افشا نشود. پنهانش کن در نهانی ترین گوشه دلت!
پنهانش کن و پاسدارش شو!

چندی که بگذرد این بذر در حلال دلت جوانه می کند. درختی می روید از آن رو به آسمان که نربان انزلناست!
میوه این درخت ذکر است. شفایی در آن است که شنیدارت میکند.دانه ی آن، بذر کلمه است. تخم سخن است. بیانش، جانهای پاک را به وجد می کشد. هدیه اش به دیگری ذکریست که  می تواند نردبان انزلنا را مرئی می کند.هر گاه سالکی با بذر کلمه در دلی حلال، خاموشی پیشه کند، جوانه درختی جان می گیرد تا درختان بهشت را افزون  کند.
این درختی جاودان است. تن های سالکان و عارفان از خاک است و خاک می شود. کلمه از جنسی دیگر است. جاودان می ماند. به یاد بیاور که معجزه ی رسول خاتم کلمه است. ذکر است و ذکر جاودان است اِنَّا نَحْنُ نَزَلْنَا الذِّکْر وَاِنَّا لَهُ لَحافِظوْنَ ( ذکر را فرو فرستادیم و حافظ آن هستیم) در تو نیز ذکری هست که  او حافظ آن است. بر خود بالیدن سزاوار توست که صاحب چنین گوهری یگانه ای.

گفتم کدام ذکر!! قرآن می خوانم در خود تغییری نمی بینم!؟
گفت قرآن که خوانده می شود حکم به انصتو کرده است ((وَ إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ(

خاموشی این بذری را که در دلت نشسته می رویاند. درختی میکند تنومند که شاخسارش در آسمان است. این درخت مرئی تو می شود. مگر آنکه دیگری نیز دل را حلال کرده و تخم مهر در آن بپرواند و گر نه شانه به شانه تو نشسته، هیچ نمی بیند و نمی شنود. گاهی به وجد کشیده می شود از کلماتی که در تو متبلور می شوند به مانند آنچه از سالکان به جا مانده و اکنون تو را به وجد می کشاند. اشتیاقی که از شنیدن کلمات سالکان در تو پدید می آید آن نم بارانی ست که دانه درون تو را آب می دهد تا به جوانه بنشیند از این کلمات غافل نباش اما چنان دانه دل را غرق در این آب نکن که فرصت روئیدن نیابد. دانه تا بروید، آب اندازه می خواهد و هوای اندازه می خواهد و عشق بی اندازه!
باغبانی می خواهد که بشنود و سکوت کند، بشنود و سکوت کند، بشنود و سکوت کند.

گفتم تا کی؟

گفت تا آن زمان که در شنیدنی از شنیدها، بگویدت که بخوان!
بخوان، بگو و قل بزن که چشمه ی کوثر شده ای!

گفتم حاصل آن گفتن را چه کسی خواهد شنید؟
گفت إِنَّا مَعَکُم مُّسْتَمِعُونَ (…که ما با شمائیم شنونده ایم).

گفتم دیوانه میکنی مرا به گفتگو!
گفت گفتنی هست در هستی که لحظه ای حتی لحظه ای در آن خاموشی نیست. مداوم و بی تکرار است. ناب و نوازشگر است. برای شنیدنش باید شنیدار شوی. برای شنیدار شدن باید حس در تو حلال شود.وسع باید وسیع شود. آنگاه گفتگو آغاز خواهد شد. گفتگویی نه آنچنان که او بگوید و تو پاسخ بگویی! او مدام  و بی وقفه میگوید و گفته خود را باز می شنوند. شنیدار که می شوی در وسع خود زمزمه ای از آنچه شنیده می شود را تکرار می کنی، او تو را می شنود. هستی تو را می شنود. یکی میگوید الباقی می شنوند. همه می گویند او می شنود. در این تکرر بی تکرار به ناگاه گذر می کنی به ناکجا، جایی که گوینده شنونده است و شنونده گوینده است.جایی که حجاب زمان هیچ می شود و گفتن و شنیدن یکی می شوند. اینجا و آنجا و کجا می شوند ناکجا، همه هیچ می شوند تو هیچ می شوی در قالب یک کلمه، کلمه ای که هر آنچه هیچ شده در آن مستتر اما به آنها محدود نیست وَجَعَلَهَا کَلِمَهً بَاقِیَهً فِی عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ ﴿الزخرف: ٢٨)

گفتم چیست این کلمه!؟

گفت کلمه ی عبور است. گذر واژه است!

گفتم عبور از کجا؟ گذر به کجا!؟

گفت وادی حلال خیال، وادی نظر به ناکجاست. کلمه ی عبور کلمه ی گذر به ناکجاست.
سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَیْلًا مِّنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِی بَارَکْنَا حَوْلَهُ لِنُرِیَهُ مِنْ آیَاتِنَا ۚ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ ﴿الإسراء:۱﴾

گفتم آیا به آن کلمه فرصت گفتگو خواهم یافت!؟

گفت وَمَا کَانَ لِبَشَرٍ أَن یُکَلِّمَهُ اللَّـهُ إِلَّا وَحْیًا أَوْ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ أَوْ یُرْسِلَ رَسُولًا فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ مَا یَشَاءُ إِنَّهُ عَلِیٌّ حَکِیمٌ ﴿الشورى: ۵١﴾

غلامرضا رشیدی
تیر۹۰

اجابت

 

گفتم یاد خدا می کنم، دلم آرام نمی شود!
گفت یا دلت دل نیست یا خدایت خدا!

گفتم تن به در می کوبم و نمی گشاید!
گفت یا آنسوی در کسی نیست یا کسی نیستی که بر تو در بگشایند! شایدی دیگر اینکه گویا در وهمی بر دری وهمی میکوبی حال آنکه در حال خود ساکنی!

گفتم مگر نگفت بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را!؟
گفت هرکه هرچه را میخواند از شنیدن آموخته، ناشنیده خوانده شدنی نیست!
گفتم ای شنیدار چه را بشونم تا خواندن بیاموزم!؟
گفت اسما را بشنو، بشنو تا بخوانی اش تا اجابت کند تو را!

گفتم آیا مرا اجابت خواهد کرد!؟
گفت بی لحظه ای درنگ و مداوم بی آنکه او را خوابی در گیرد!

مدام آواز می دهد که بخوان مرا، بخوان مرا، بخوان که تا اجابتت کنم!
شنیدار شو تا بشنوی اش، بشنو تا بدانی اش، بدان تا بخوانی اش، بخوان تا بخواندت!

چون به صدای نای او/ گوش دلم نوا گرفت/ رقص کنان تنم برفت/اوج در سماع گرفت./ چون بزدم حلقه به در/ ساز بلی صدا گرفت/ سمع مرا سمیع کرد/ فرد مرا جمیع کرد/ گفت بیا یار تو ام/ گفت شنیدار تو ام/ تشنه دیدار تو ام/ یوسف افتاده به چاه/ باز خریدار تو ام!
لال شدم به گفتگو/ گفت که تو هیچ نگو/  گفته و گفتار منم/ کلمه و پندار منم/ چون بزدی حلقه به در/  در پس دیوار منم/…
سوگند که حلقه ی در بدست، لال شده بودم و بانگ انا الحق از آن سوی دیوار بود .آنان که نه در می دیدند در وجود من و نه دیوار، گمان بردند که انا الحق کلام من است و بی آنکه بدانند به اشتیاق من، مرا از بلندای دار از دیوار گذری دادند به ایوان یار!

غلامرضا رشیدی
اسفند ۸۹

پی نوشت:
گفتگویی با یک دوست:

گفتم شیطان چنین و چنان است!
گفت آدمی به عقل محدود خویش امروزه شبکه هایی برای تبادل اطلاعات ایجاد کرده که در آنها پیغامی از یک سو به سوی دیگر در امن ترین حالت انتقال می یابد و ارتباط را برقرار می سازد. خودِ پیغام، صحیح بودن خود را رصد می کند تا ارتباط  بی هیچ اخلالی بر قرار شود.
سوال اینکه آیا خداوند برای ارتباط  با انسان چنین تدبیری به کار نبرده تا پیامی امن از مبدا مشخص به مقصد مشخص ارسال شود؟ اگر نه، چرا نه!؟ و اگر تدبیر شده است، پس نقش شیطان چیست!؟
چرا حتی به هنگام خواندن قرآن باید دلهره داشت از وسوسه شیطان!؟
امروزه در شبکه های اطلاعاتی ساخته دست بشر برای دریافت و ارسال اطلاعات با چه سطحی از دلهره روبه رو هستیم؟ ترس از نفوذ یک اخلاگر در این شبکه ها در چه سطحی قرار دارد؟
امنیت یک شبکه با کیست با پدید آورنده آن یا با کاربران آن شبکه؟ در انتقال پیام  بین خدا و انسان نقش اخلال گری چون شیطان چیست!؟ حریف او در این انتقال و اخلال پیام کیست؟ خداوند یا انسان!؟ چه کسی مسئول برقراری این ارتباط امن دو سویه است!؟ در این حکایت رایج خدا و شیطان  احساس من این است که جایی از کار لنگ می زند!
گفتم ابتدا ارتباطی بر قرار کن آنگاه در پی امنیت آن باش!
در شبکه های اطلاعاتی ساخته ی دست بشر ابتدا به امر می دانی که میخواهی به که و کجا متصل شوی، نشانی دقیق آن را بی یک حرف پس و پیش میدانی، یک حرف اگر اشتباه کنی ارتباط برقرار نمی شود یا به اشتباه می روی. اگر اشتباه رفتی با شناختی که داری بر میگردی و اصلاح می کنی. شناخت مقدم بر ایجاد ارتباط است و پس از آن امنیت ارتباط مطرح است.
ارتباطی بر قرار کن تا امنیت آن را ببینی!
ارتباط  امن در تمام شبکه های بشری برقرار نیست برخی اما با نام شبکه امن در سطحی قابل قبول امنیت را برقرار می کنند. اقبال کاربران نیز برای کار های با امنیت بالا به این شبکه ها بیشتر است. شبکه هایی واسطه با تضمین امنیت بالا!
دررابطه انسان و خدا ارتباط صحیح را اولیا الله دارند.شاید کلمه ی معصوم مفهوم مورد نظر تو را بهتر شرح دهد ارتباطی صد در صد امن که در هیچ شبکه ی دیگری یافت نمی شود. واسطه ای با تضمین امنیت صد در صد!

گفت من این واسطه ی با تضمین امنیت صد در صدی را از کجا بصورت مستقیم پیدا کنم؟ اگر کسی خود را چنین معرفی کرد، چگونه او را باور کنم؟ آیا اصلا من مسئول پیدا کردن او هستم یا باید به من معرفی شود؟
فرض کن که من هیچ دین  آیینی ندارم در مواجه با مدعیان ارتباط، از ابتدا چه کنم؟ همه را باور کنم؟ کدام را باور کنم؟ همه را امتحان کنم!؟حق با کیست؟

گفتم بی قراری تو! انسان خلیفه خداوند در زمین قرار گرفت…
گفت جوابهای تو بیقراری مرا آرامش نمی بخشد.  پاسخهای مرسوم قرار دل بیقرار ما نیست. آیا به باورت، خود شخص مهم است، مهم است که آیا از جوابی که می گیرد به قرار و آرامش می رسد یا نه؟ وقتی که خود انسان را به عنوان نماینده واقعی معرفی می کنی به مشکلات افزوده می شود. ما در حال حاضر میلیاردها انسان در کره زمین داریم و میلیاردها انسان دیگر هم قبلا زندگی کرده اند و اخبار و افکارشان در دسترس ماست.
ما کدامیک از این انسان ها را باید ملاک و معیار قرار دهیم. کدامیک از خدایان آنها همان خدای واقعی است که انسان نماینده آن است.
با این حساب که می گویی، گویی که مهم قرار و آرامش انسان است و مهم نیست که انسان با چه چیزی به قرار و آرامش می رسد!
هر انسانی تعریفی از مفاهیم انسان، خدا، زمین، وظیفه، عمل، مشکل، نماینده، و نماینده خدا در زمین دارد. مشکل وقتی حل می شود که انسان به تعاریف واقعی از این مفاهیم دست یابد و نه تعاریف وهمی. و از اینجا این سوال مطرح می شود که واقعی ترین واقعیت چیست؟ چون هر چیزی را که بعنوان واقعیت در نظر می گیرم پس از بررسی می بینم که وهم و خیالی بیش نیست. و آیا اصلا واقعیتی در کار است یا نه؟

گفتم از لحظه هایی گذشته ام که قادر به بازگویی آنها نیستم نه به این خاطر که دانش بیان آن را ندارم بلکه به واسطه اینکه بخوبی در یافته  ام که در مباحث معرفتی واژگونی واژه ها سبب گمراهی می شود.
مثال اینکه گفتی “این جواب تو بیقراری مرا آرامش نمی بخشد”
یاد خدا چطور؟ شنیده ای که یاد خدا دلها را آرمش می دهد و قرار دلهاست، حال اگر یاد خدا موجب آرامش دل نشد ایراد از کجاست؟ آن دل، دل نیست؟ خدایش خدا نیست؟ تعریف ما از آرامش چیزی نادرست است؟ یا این که این جمله در کل ایراد دارد !؟
می توان چند دلیل و سوال و بهانه دیگر به این ترکیب اضافه کرد اما هر پاسخی که داده شود در دسته ی همان پاسخ های مرسوم است که خود باز پاسخ بی قراری دل بی قرار نیست.
نمی توان پاسخی داد که به آن پاسخ، بلافاصله این آیه در دل شنونده منبع اثر شود و دلش قرار گیرد.
حضور در چنین وادی تو را  به دنیای کلمه و معنا می کشاند. براستی معنای این کلمات چیست؟ کلمه چیست؟ اعتبار آنها در کجاست؟
آیا کلمه  در واقع همان است که ارتباط را برقرار میکند همان ارتباط اولیه که از نوع امنش در شبکه های اطلاعاتی مورد نظرت از آن یاد کرده ای.
آیا کلمه کلید باب در طریق معرفت است . در مثال شبکه های امن نیز آنچه ابتدا اجازه ارتباط به تو می دهد کلمه است!
کلمه عبور است!
رمز ورود است!
ذکر است!
اسم اعظم است!
از خصوصیات یک شبکه امن این است که اگرکسی در میانه راه به شبکه متصل شد نتواند دزدانه به آنچه در حال انتقال است دسترسی بیابد.
حال با این مفهومی که گفتم به این آیه توجه کن!

لایمسه الا مطهرون!

کارشناسان شبکه بگویند. کدام شبکه در دنیا وجود دارد که غیر قابل نفوذ است و اخلال در آن واقعا غیر ممکن است!؟

آیه میگوید شبکه ساخته ام غیر قابل نفوذ که اگر صلاحیت نداشته باشی حتی اجازه لمس آن را نداری!

یک مدیر شبکه وقتی اجازه ورود به کاربران می دهد، آیا همه را در یک سطح قرار می دهد!؟ یا ابتدا سطح کاربران  و سطح دسترسی آنها را مشخص میکند!؟
ما در حال حاضر میلیاردها انسان در کره زمین داریم و میلیاردها انسان دیگر هم زندگی کرده  و خواهند کرد و اما بدان هرکسی در سطح خودش ارتباطش بر قرار است! تنها سطح دسترسی اش فرق می کند!

در ارتباط با حقیقت و واقعیت هم پیشتر نوشته ام. واقعی آن چیزی ست که می بینی به حس ظاهر و حقیقت آن چیزی ست که هست. بدان که واقعیت ، حقیقت نیست و خوب میدانی که از چه سخن می گویم.

برای ادراک نو در طریق معرفت به قول سهراب باید جوری دیگر دید و اگر نه آن جوری که در حال حاضر می بینی همین است که هست اگر خوش است که خوشا به حال تو و اگر نه، چشمها را باید شست!

درود

 

خروج