نثر

  نثر آشفته ام،  آشفته ی اوست حرف نا گقته ام از گفته ی اوست زین همه سهل و ثقیل  شکرش طوطی ام مرغک دل بسته ی اوست همچو گنگی به بیان کلمات لکنتم جمله ی بشکسته ی اوست چو به چرخ است و بگردش یکسر قلمم یکسره سرگشته ی اوست ره نماید به ندایی،…

تسلیم

  آی آنها که کفر مرا خواندید، ایمان مرا بخوانید! آی مردم مسلمان شدم در این شب قدر، من تازه مسلمانم، با من عهدی نو بست به شور اشک. به عاشقی مرا تسلیم می خواهد. آنچه بر من گذشت، بماند. هزار شادباشم گویید که بر کاشی مینا میروم. شعر مجسم به چشمم می ریزد. تمام…