بایگانی

نوشته های برچسب زده شده ‘آتش’

تاریکی

۳ مرداد ۱۳۹۰ ۵ دیدگاه

خود را یافتم در ناکجای وحشت، در تنهایی و تاریکی!
تدبیر من چه بود؟
می دانستم یا نمی دانستم؟
بمانم! در کجا
بروم! به کدامین سو!؟

آیا از عالمان بی عمل بودم یا از عاملان بی علم؟ به تحقیق که از عالمان نبودم، که به خود چیزی نمی دانستم. پس آیا عاملی بودم بی علم؟
کسی بودم که توان عمل داشت، دونده ای که توان دویدن داشت! بدوم بی آنکه بدانم به کدام سو و بدوم و بی آنکه بدانم، از مقصد دورتر و دور تر در قعر تاریکی مدفون شوم!؟

فکر رفتن رفت از دلم. نکند که براستی رفتنم، رفتن در قلب تاریکی باشد به سوی گمراهی!

چشمانم جز تاریکی نمی دید. گاهی صدایی و گذر موهوم و رعب آور سایه ای ترسناک!

سو سوی هیچ چراغی پدیدار نبود گاهی تصور وهمی بود که پایدار نبود!

آیا رها شده بودم به حال خویش!

از شر تاریکی پناهنده خودم شدم، پنهان شدم در خود، فارغ شدم از تاریکی بیرون که در ویرانه درون نوری یافتم که به آن نور خود را نمایان دیدم.معلوم خودم شدم!
چه حادثه ای!
چه حادثه ای که همه عمر مجهول خودم بودم.
جاهلی بودم در پی مجهولی، عالمی شدم در برابر معلومی!
و چه حادثه ای حادث شد و چه واقعه ای واقع شد لَیْسَ لِوَقْعَتِهَا کَاذِبَةٌ
خود پرست شدم آیا به آنچه که شنیدم که گفت وَفِی أَنفُسِکُمْ  أَفَلَا تُبْصِرُونَ؟
خود پرست شدم آیا در آن تنهایی و تاریکی بیرون که هرگاه دست یاری دراز کرده بودم، شیطانی در کمین دستم نشسته بود و در این ویرانه درون، اکنون روشنی یافته بودم که مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاةٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ ۖ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَةٍ ۖ الزُّجَاجَةُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُّبَارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ لَّا شَرْقِیَّةٍ وَلَا غَرْبِیَّةٍ یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ‌ ۚ نُّورٌ عَلَىٰ نُورٍ‌!

سالها شیاطین به کور سوی نوری، مقاصدی را زینت دادند وسفرها کردم از تاریکی به تاریکی که نوری نبود و وهمی بود در دوردست که مرا به خود می خواند.

خودپرست شدم به نوری که در دور دستم نیست، در دستم است. مرا به دوری دورها به آرزوهایی محال نمی خواند که رهایم کند جایی در بیراه گمراهی. هیچ از آن سو تر نمی گوید. لحظه اکنون را روشن میکند که همین پیش پا را بدانی و ببینی کافی ست. قدم و قدم  و  قاف!
نه فریبت نمی دهم بگذار بگویم تا بدانی که لحظه ی اکنون فاصله ی میان ازل تا ابد است
عالِم به لحظه ی حالم کرد و به این حال در احسن الحالم کرد که در آن تاریکی حالی نبود که قدم بردارم که وهم نوری در دور و قعر گوری در پیش پایم بود. هر لحظه اش ماهی، نه سالی نه عمری نه عذابی ازلی بود و ابدی می نمود!
در لحظه ی این نور، کن، فیکون شد و خلاص و معلوم هیچ علمی نشد که چه شد پس به عنایت زبان شرح گشاده گشت و آیت انزلنا روانه گشت و هیبت تاریکی بهانه گشت و زمان زاده گشت و اکنون در پی …

چشمها طاقت آن نور را نداشت تاریکی تنهایی بر ما مستولی شد و شعله ی آتش شیاطین به کور سویی مزین شده آدمی را فریفت.

خود پرست شدم به من عرفه نفسه که به وسع مَن، در من شرحی از لحظه ی نور نگاشته شده بود به برق روغنی روشن که هر لحظه مترصد می نمود تا شعله ور شود.

شنیدار شوید وَاتَّقُوا اللَّـهَ وَاسْمَعُوا  چندان که در توان شماست فَاتَّقُوا اللَّـهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ وَاسْمَعُوا پس وَاتَّقُوا اللَّـهَ ۖ وَیُعَلِّمُکُمُ اللَّـهُ ۗ وَاللَّـهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ پس به آنچه به شما می آموزد ایمان بیاورید و تنها او را ولی خود بگیرید که اللَّـهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ‌ و پیروی غیر خدا نکنید که مَثَلُ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّـهِ أَوْلِیَاءَ کَمَثَلِ الْعَنکَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَیْتًا وَإِنَّ أَوْهَنَ الْبُیُوتِ لَبَیْتُ الْعَنکَبُوتِ لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ

غلامرضا رشیدی
مرداد۹۰

شیطان

۲۴ آذر ۱۳۸۹ ۳۵ دیدگاه

پناه می برم به خدا از شیطان رانده شده!

سالک گفت پیش از مسلمانی، نام شیطان را شنیده بودم. به گمانم که هیچ نبود یا وهمی بود نه در خور اندیشه و عمل!
بهانه ی آدمی بود در گمراهی اما نه چنان بهادار که بهانه ای باشد برای اندیشیدن!

گمانم بر این بود که وهم آدمی عفریتی خود ساخته را چنان پرورانده تا بترسد از او، ترسی که بتواند سد باشد راهِ گمراهی را!

سالک گفت در آیین مسلمانی، شوق مرا به راه دل می برد که می گفت جز مرا بندگی نکنید!
حیران که آیا مگر وجودی هست که بتواند پس از مسلمانی شوق از این دل برباید به سوی خویش و موجب ترک بندگی شود!؟

گفتم چگونه کسی باید بیاید که به آمدنش بوی خوش خدا را رها کنم!؟

روزی شنیدم که یکی گفت: “انا ربکم الاعلی”!

سالک گفت شوق برفت و آن بوی خوش برفت و بیمی عظیم مرا در بر گرفت!

می گفت که گِرد هستی گَردی از انفاس من است. مقصد و غایت غایی منم و دل مسپار به آن بوی خوش فریب که شگرد رهزنی ست وتدخین عقل و جان!
گفتم نشانی بده!
نشان ها داد و گفت تو را علمی می آموزم که تو را از آن باز داشته اند و تو را خواهم آموخت تا نشان و نشانی…

سالک گفت قدرتی بر من آشکار کرد که بند از بند وجودم بگسست!
نشان داد و نشانی داد که نقشش را بر پهنه هستی ببینم و عجبا، عجبا و عجبا که چه ها دیدم!

درتمام دوران سیر،  چنین ندیدم و چنین نشنیدم و نهراسیدم که ایمانم رفت بر این باور که کافر بوده ام تا کنون و خبط و خطا در خوف و رجا در هم پیچید  وچرخید و دیبای عقل را در هم درید و من ماندم هراسان که کی ام!؟

من کی ام یا او کیست که چنین بی پروا حکم می راند و خلق سر بر آستان او دارند و نشانی می دهد چنین و هرکجا که میروم چنان و صاحب نشان است!

عجبا، عجبا و عجبا که از هر طرف که رفتم جز حیرتم نیفزود!

سالک گفت پرسیدم که ای تو!؟
گفت شیطان ام! بنده من باش و رها باش که آنان که تو را به سوی خدا خوانده اند تو را در بند می خواهند!
بدان که آنان خود به علم خویش بخیل اند و آدمی در جوار متابعت من بی هیچ رسولی سرآمد علوم خواهد شد!
هم کلام من خواهی شد بی هیچ واسطه ای!
آدمی مستحق است بر آنچه از او پنهان نگاه داشته شده…

سالک گفت که شیطان می گفت و سند می داد بر صداقت در گفتارش!
سالک گفت ایمان خویش بر باد فنا دیدم که هرچه را که گفت، مستند دیدم و  از حیرت آنچه کرد بر خود لرزیدم.

سالک گفت بر جای خود نشستم از خوف و بر لبم آن ذکر جاری شد که منعمی روزی مرا آموخته بود در شوق و به فعل آن بوی خوش جاری شد و ندا آمد به گوشم که هان!

اَلَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یَا بَنِی آدَمَ أَن لَّا تَعْبُدُوا الشَّیْطَانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُّبِینٌ

آیا عهد (سفارش ) نکردم شما را اى فرزندان آدم آنکه نپرستید شیطان را (فرمانش را مبرید) زیرا او شما را دشمنى آشکار است.

اشک بر چشمانم جاری شد که ربنا ظلمنا انفسنا که آدمی زاده ام و شیطان حمد مرا میخواست به آرایش آن چه در توان داشت در پیش چشمانم و من به حیرت خویش ناغافل حمد او را گفتم!

یا ستار و یا ستار به چشم خویش دیدم که آدمی به نام تو از دام او می رهید او نمادها ساخت به نام خویش و خلق را به فراموشی خواند!

یا ستار و یا ستار به چشم خویش دیدم گردبادی که درختان کهن سال را ریشه کن کرده و شاخه های نحیف و ضعیف را در فرو افتادن آنها  له می کرد!

….

سالک گفت در من آن جرات نیست حتی که شرح ماجرا کنم که عهد کرده ام تا رهزنی نکنم و وصف شیطان رهزنی ست.

سالک گفت دلخوشم به حمد هرچند که شش هزار سال حمد گفت و سال نَه آن سالی که در تعریف من است که آن سال که در شش روزاش هستی خلق شد و ذکر آنکه خدایا دلهای ما را گمراه نکن پس از آنکه هدایت کردی ما را به سوی خویش!

غلامرضا رشیدی

آذر۸۹

پی نوشت:
شاید هیچوقت برای بیان مطلبی اینگونه دچار عجز نشده بودم.
چنان نیروی دیوانه واری در این رانده ی مانده در راه ماست که از آن فقط باید پناه برد به خدا. آنهایی که شیطان را ناتوان یا موجودی خیالی می پندارند سخت در مکر او غافل مانده اند. به خواندن قرآن حتی تو را می کشد به بیراه و چنین شد که متذکر شد که پیش از خواندن بگویی پناه می برم به خدا از شیطان رانده شده.

به نماز می ایستی و خیال تو را می برد به هزار راهِ بیراه، چشم که باز کنی راسخ در برابر تو ایستاده و لحظه ای حتی لحظه ای دست از تقلا بر نمی دارد، نه آن تقلایی که در حد باور توست بل آنکه پنجه در پنچه علی مرتضی میزند به آب دهانی که اکنون که شمشیر در دست توست تعلل نکن بزن! وکیست جز او که رصد کند لحظه لحظه اش را به اینکه بگوید پناه می برم به خدا از شیطان رانده شده!

حرفهایی هست که درمن توانی برای بیان آنها نیست. هر چند به نیت خیر بیانشان موجب گمراهی است. سربسته میگویم  در دستانی بغایت شرور نماد هایی هست که بی آنکه بدانی در پیرامون تو برپا می شوند و راه تو را می نمایانند و بی آنکه بدانی میروی! و اگر لحظه ای به خود آیی به کثرت آنچه پیرامون تو بنا کرده برتو خشم می گیرد و کیست که در آن حال فریاد رس تو باشد حال آنکه یاد خدا از دل تو رفته است.

چه ارزشمند است علم و چه بسیار علوم که در بی راه شیاطین به فرزند آدم پیشکش می کنند!
چه والا مقام رفیع استاد که محمد(ص) معلم بود و چه کرسی های تدریس که شیاطین بر آنها نشسته اند!
چه بلند است مقام ولی و چه بسیار که شیاطین را ولی خویش دارند!
چه خیرها که بدست خیر، چه زهد ها که بدست زهد و چه راست ها که به راستی به باد می روند!
پناه می برم به خدا از شیطان رانده شده!
خداوندا در تنگه های چنین خطیر ما را جز تو پناهی نیست که در مداومت این حریف لحظه ای تعلل نمی بینم!

ای آنکه این کلمات را می خوانی قادر به شرح نیستم اما هرکجا تصویری، صدایی، تصوری، شکلی، وهمی، انسانی، حیوانی، علمی، جهلی، دانشی، دانشمندی، عارفی یا در راه مانده ای به ناگاه خود را بر تو عرضه کرد، شک کن و پیش از آنکه به خود فرصت عمل بدهی بگو پناه می برم به خدا از شیطان رانده شده!

***
من واقعا نتوانستم حرفی بزنم!
چه نیرویی صرف کردم!
چه نیرویی در برابرم ایستاده!
از هر طرف که بگوییم میوه خود را می چیند!
ثُمَّ لآتِیَنَّهُم مِّن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَیْمَانِهِمْ وَعَن شَمَآئِلِهِمْ وَلاَ تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شَاکِرِینَ

(ابلیس گفت)سپس بى گمان بیایم از پیش و پس ایشان و از راست و چپ ایشان و نخواهى یافت بیشتر فرزندان آدم را سپاسگزار خدا!

***
پناه می برم به خدا از شیطان رانده شده!