بایگانی

نوشته های برچسب زده شده ‘ادراک’

حکم

۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۶ دیدگاه

امام امت ابراهیم شدم در بن چاهی، یوسف شدم در گذر از آتش دستان زلیخایی، کلمه ای شدم مقدس، کلیم شدم مسیحایی، موسی شدم، بشارت مریم شدم به تنهایی، فقیه شهر را بگویید فقیها کجایی!؟

سالک گفت فقیه شهر را بگویید من مست دائم ام، حکم نمازم چگونه است؟
بگوییدش چیزی  نخورده ام، چیزی شنیده ام، شعر مجسمی در جان من نشسته است سکر آوری غلیظ که جز به رفتن جان از این تن بیرون نمی شود، بپرسید حکم نماز من چگونه است؟

بگویدش چیزی نخورده ام بوی هویی از دهان مستی به دماغ رسیده است. اکسیر نابی که خاک را کمیا می کند بگویدش حکم نماز  و دفتر و دستار هیچ که دینم رفت، کافر شدم، تمامی کفرم، تمامی ایمان، در سکرات مسلمانی…

سالک گفت در گستره ای ناب جایی هست که جایی نیست، نا کجایی که جایش را نمی دانم، گم می شوم در آن، شناور می شوم غریق در چیزی که وصفش را نمی دانم، هیچکس نیست که بپرسم، هیچکس نیست که بشنود، هیچکس، صدایی بر نمی آید. روبه رو می شوم با آینه ای از عالم که خود را در من می نگرد، منم یا آینه که در دیگری می نگرد؟ نمی دانم…

می روم تا سر حد مرز هایی که موسی، که موسی کلماتی شنید و مسیح، که مسیح تجلی کلمه بود و محمد، سالک گفت چنان تا کلماتی که هیچ شکی در آنها نیست نازل می شوند، و چنان تا گم میکنم شنونده ام یا گوینده…

سالک گفت خروشی در من جریان دارد، در مانده ام در بیانش، حالی آنکه کلمات را می دانم و چه بی حد بود عظمت عیسی و جای پاهای محمد هویدا و چه کسی توان رفتن داشت!؟

سالک گفت ای که می شنوی این کلمات را، افسانه نمی بافم، سفری واقع شده است، درزمان بی نهایت، زمانی که زمان زاده نشده بود، عروجی شد و معراجی که کلمات آن مو به مو نگاشته شده اند، زمان زاده شد تا شرحی نازل و متجلی شود و ادراک فرصت یابد تا در خلوص دریابد آنچه را که واقع شده است، حال آنکه در واقع همه چیز تمام شده درحالی که در آینه ای فرصت ادراک همراهی با آنچه  واقع شده، داریم. واقعه ای واقع شده که هیچ زبانی قادر به بیانش نیست و اگر بیان شود کلمات آن را پایانی نخواهد بود.
نفسی دمیده شد و کلماتی متجلی شدند. آن کلمات را تنها آنکه که گفت، شنید و لا غیر که غیری در کار نبود. آن نفس نفسی مقدس و ستوده و ستاینده بود و کلمات متجلی شده اذکاری بودند حامل حمد گوینده کلمات که خود را می ستود. حاصل این گفت و شنود هستی خلق شد، خلق بکر و آدمی در این میان پدیدار گشت و کرامت  یافت تا در همراهی ادراک کند آنچه را که واقع شده است. آن اذکار مقدس در آدمی نهفته اند و از آنان پاسداری می شود و تجلی هریک دریچه از ادراک در آدمی می گشاید که در آن زوالی نیست.هر سالکی که خلوص پیشه کند به مقصدی می رسد هم معنا با دیگر سالکان و غایت سلوک چیزی نیست جز ذکری از آن اذکار مقدس که حمدِ گوینده، در آنها مستتر است. ای آنکه طالب فیضی دریاب کتابی را که جمیع کلماتی ست که ابتدای ابتدای آن حمد است. این حمد ابتدا، هدف انتهاست…

سلام درود بر او که نامش از حمد و احمد و محمود و محمد است.

غلامرضا رشیدی
اردیبهشت ۹۱

 

 

گذر به نا کجا

۲۱ تیر ۱۳۹۰ ۱۰ دیدگاه

 

سالک گفت شبی آتش افروخته در نور نشسته بود در خلوتی بکر در سکوت!

گفت در دلت اشتیاق هست؟
گفتم هست!
گفت این شوق از کجاست!؟
گفتم تو در دلم نشانده ای با کلمات.
پیش از تو در خیالم حتی نمی آمد که چنین شعله ی شوقی تنها و تنها با کلمات، اینچنین برجانم آتش بزند.

گفت در کلمات رازی هست که هنوز از آن هیچ نمی دانی!
گفتم چه رازی!؟

گفت گفتنی نیست!
گفتم چگونه بیاموزم آن را؟

گفت شنیدنی ست!
گفتم ناگفتنی را چگونه بشنوم!؟

گفت با گوشهایی شنیدار!
گفتم چگونه!؟

…..(لب زد و در هوا دمید)
گفتم این چست؟
گفت بذر کلمه است!
گفتم چه میکند!؟

گفت می تواند تو را به آسمان ببرد!
گفتم چگونه؟

گفت باید آن را دید!
گفتم تماشا کنم؟

گفت با گوش های شنیدار. با گوشی که دیدن می داند به نظاره بنشین!

گفتم هراسانم میکند، بگذار و بگذر این بذر نامرئی را، دوست دارم تو را بشنوم کلمات تو شعله های شوق را فروزان می کنند.

گفت در وهمی و گمان میکنی که در آتش اشتیاقی!
هرگز با تو گفتگو نکرده ام که من خاموش و خاموشم!

گفتم یعنی چه!؟

گفت من شنیدارم. شنیدن فرصتِ گفتنم نمی دهد. گاهی هم آوا می شوم با آنچه می شنوم!
گفتم پس این گفتگوی اکنون چیست!؟

گفت این بازی گوش و زبان است در وادی ادراک حسی!

گفتم هیچ نمی دانم چه میگویی!

گفت ساده کنم کار را، به همین زبان ظاهر میگویم به همین گوش ظاهر بشنو.

گفت آنچه دمیدم بذر کلمه است. اگر به زبان بیاورم ، به گوش آن را خواهی شنید و در تو شوقی پدید آورده آنگاه از آن خواهی گذشت. این بار اما آن را به زبان نمی آورم. خاموش می مانم، خاموش!

آن را هدیه میکنم. تصور کن که تو را ذکری هدیه کرده ام. پنهانش کن در خاموشی، نگو آن را تا افشا نشود. پنهانش کن در نهانی ترین گوشه دلت!
پنهانش کن و پاسدارش شو!

چندی که بگذرد این بذر در حلال دلت جوانه می کند. درختی می روید از آن رو به آسمان که نربان انزلناست!
میوه این درخت ذکر است. شفایی در آن است که شنیدارت میکند.دانه ی آن، بذر کلمه است. تخم سخن است. بیانش، جانهای پاک را به وجد می کشد. هدیه اش به دیگری ذکریست که  می تواند نردبان انزلنا را مرئی می کند.هر گاه سالکی با بذر کلمه در دلی حلال، خاموشی پیشه کند، جوانه درختی جان می گیرد تا درختان بهشت را افزون  کند.
این درختی جاودان است. تن های سالکان و عارفان از خاک است و خاک می شود. کلمه از جنسی دیگر است. جاودان می ماند. به یاد بیاور که معجزه ی رسول خاتم کلمه است. ذکر است و ذکر جاودان است اِنَّا نَحْنُ نَزَلْنَا الذِّکْر وَاِنَّا لَهُ لَحافِظوْنَ ( ذکر را فرو فرستادیم و حافظ آن هستیم) در تو نیز ذکری هست که  او حافظ آن است. بر خود بالیدن سزاوار توست که صاحب چنین گوهری یگانه ای.

گفتم کدام ذکر!! قرآن می خوانم در خود تغییری نمی بینم!؟
گفت قرآن که خوانده می شود حکم به انصتو کرده است ((وَ إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ(

خاموشی این بذری را که در دلت نشسته می رویاند. درختی میکند تنومند که شاخسارش در آسمان است. این درخت مرئی تو می شود. مگر آنکه دیگری نیز دل را حلال کرده و تخم مهر در آن بپرواند و گر نه شانه به شانه تو نشسته، هیچ نمی بیند و نمی شنود. گاهی به وجد کشیده می شود از کلماتی که در تو متبلور می شوند به مانند آنچه از سالکان به جا مانده و اکنون تو را به وجد می کشاند. اشتیاقی که از شنیدن کلمات سالکان در تو پدید می آید آن نم بارانی ست که دانه درون تو را آب می دهد تا به جوانه بنشیند از این کلمات غافل نباش اما چنان دانه دل را غرق در این آب نکن که فرصت روئیدن نیابد. دانه تا بروید، آب اندازه می خواهد و هوای اندازه می خواهد و عشق بی اندازه!
باغبانی می خواهد که بشنود و سکوت کند، بشنود و سکوت کند، بشنود و سکوت کند.

گفتم تا کی؟

گفت تا آن زمان که در شنیدنی از شنیدها، بگویدت که بخوان!
بخوان، بگو و قل بزن که چشمه ی کوثر شده ای!

گفتم حاصل آن گفتن را چه کسی خواهد شنید؟
گفت إِنَّا مَعَکُم مُّسْتَمِعُونَ (…که ما با شمائیم شنونده ایم).

گفتم دیوانه میکنی مرا به گفتگو!
گفت گفتنی هست در هستی که لحظه ای حتی لحظه ای در آن خاموشی نیست. مداوم و بی تکرار است. ناب و نوازشگر است. برای شنیدنش باید شنیدار شوی. برای شنیدار شدن باید حس در تو حلال شود.وسع باید وسیع شود. آنگاه گفتگو آغاز خواهد شد. گفتگویی نه آنچنان که او بگوید و تو پاسخ بگویی! او مدام  و بی وقفه میگوید و گفته خود را باز می شنوند. شنیدار که می شوی در وسع خود زمزمه ای از آنچه شنیده می شود را تکرار می کنی، او تو را می شنود. هستی تو را می شنود. یکی میگوید الباقی می شنوند. همه می گویند او می شنود. در این تکرر بی تکرار به ناگاه گذر می کنی به ناکجا، جایی که گوینده شنونده است و شنونده گوینده است.جایی که حجاب زمان هیچ می شود و گفتن و شنیدن یکی می شوند. اینجا و آنجا و کجا می شوند ناکجا، همه هیچ می شوند تو هیچ می شوی در قالب یک کلمه، کلمه ای که هر آنچه هیچ شده در آن مستتر اما به آنها محدود نیست وَجَعَلَهَا کَلِمَةً بَاقِیَةً فِی عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ ﴿الزخرف: ٢٨)

گفتم چیست این کلمه!؟

گفت کلمه ی عبور است. گذر واژه است!

گفتم عبور از کجا؟ گذر به کجا!؟

گفت وادی حلال خیال، وادی نظر به ناکجاست. کلمه ی عبور کلمه ی گذر به ناکجاست.
سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَیْلًا مِّنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِی بَارَکْنَا حَوْلَهُ لِنُرِیَهُ مِنْ آیَاتِنَا ۚ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ ﴿الإسراء:۱﴾

گفتم آیا به آن کلمه فرصت گفتگو خواهم یافت!؟

گفت وَمَا کَانَ لِبَشَرٍ أَن یُکَلِّمَهُ اللَّـهُ إِلَّا وَحْیًا أَوْ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ أَوْ یُرْسِلَ رَسُولًا فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ مَا یَشَاءُ إِنَّهُ عَلِیٌّ حَکِیمٌ ﴿الشورى: ۵١﴾

غلامرضا رشیدی
تیر۹۰