سالک گفت جایی بودم نه خواب و نه بیدار فی جنات تجری من تحتها الانهار!
شبِ قدری بود که مقدارش در حرف نمی آید.

واژه ای از نور می دیدم و شوق امان از قرارم ربوده بود. ندانستم که چه شد، چه گذشت و با من چه کرد. ندانستم علت بودم یا معلول.

سالک گفت: واژه ی نور بر من نگه نکرد و در آن لحظات، منتهی آرزو این بود که نگاهم کند و نکرد و لحظه ای گذشت و من بر جای خود حیران ماندم که کیستم من!؟

سالک گفت دورانی گذشت در این حیرانی که چرا با من سخن نگفت؟

سالک گفت من سال ها در زندان بودم و منتظر که شاید کسی در بگشاید.
سالک گفت خالص شدم در آن زندان تا خلاص شدم.
کلماتی را شنیدم. کلید واژه بودند که قفل هر زندان، فدایی بیانشان بود.

سالک گفت از زندان بیرون شدم. جای رسیدم نه خواب و نه بیدار فی جنات تجری من تحتها الانهار!

شنیدار بودم و در آن لحظه که نگاهم نکرد در سکوتی نشسته بود تا در حضورش آیاتی بر من نازل شوند. بعد ها دانستم که نخستین کلمه مرا سالیانی در خود مغروق کرده بود.

سالک گفت بعد ها دانستم که آن واژه ی نور، حقیقت واژه بود. کلمه ای بود مطهر که آدم شد، موسی شد، عیسی شد. شاخه ی طوبی که ابراهیم و محمد شد.

سالک گفت می پرسیدم در فروغ شعله ای چنین هویدا به زیر شاخساران طوبی چرا چنین راه بیراه و آدمی گمراه می شود؟

سالک گفت دانستم که حقیقت کلمه بر همگان پدیدار نیست. جهانی از واژه همه چیز را واژگون کرده بود!
مردمان واژه گل را می دانستد. کسی اما گویا هرگز گل نچیده بود!

سالک گفت شناخت چیزی جعلی بود در من که از ظاهر کلماتی که می شنیدم پدیدار شده بود.

سالک گفت جایی بودم نه خواب و نه بیدار فی جنات تجری من تحتها الانهار!
حقیقت کلمات را دیدم.

سالک گفت به دور انداختم جعل شناخت واژگونه را و سپس شنیدار شدم و آیاتی بر من نازل شد و کلماتی شنیدم.

سالک گفت روزگاری قرآن می خواندم در حالی که سیلابی از واژه گانی واژگونه در من هیاهو می کردند و فرصتم نمی دادند تا اصل نور را زیارت کنم.

سالک گفت از واژه تهی شدم. خاموش شدم تا به انصتو بشنوم (وَ إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ) و شنیدار شدم که آیاتی بر من نازل می شوند از جنس نور که حقیقت کلمه اند.

سالک گفت شیدایی این شدم تا همگان را دعوت کنم به ضیافت نور.
سالک گفت از گلی گفتم که بوئیده بودم. گاف و لام شنیدند و دیگر هیچ!

سالک گفت در همه راه که آمدم دانستم که راه یکی ست. بی راهی در کار نیست. راه، راه است و بی راه نیست.
بی راه چیزی جعلی ست. رهرو می باید حقیقت از جعل و بی راه باز بشناسد. افسوس که دراین شناخت چیز از شنیده ها را سند میکند و شناختی مجعول او را هدایت به راه جعلی میکند. راهی که در واژه و تعریف چیزی صدیق است اما در باطن جعل است.
سالک گفت میروی و نمی رسی صد باره می روی و نمیرسی و حتی یکبار شک نمی کنی که چرا!؟

سالک گفت جایی بودم نه خواب و نه بیدار فی جنات تجری من تحتها الانهار!
سالک گفت من کلمه طوبی را دیدم.
سالک گفت جعل را دانستم
راه به جایی نمی برد.
شک کردم.
سالک گفت جعل دانسته ی من بود!
از آن تهی شدم.
سالک گفت خالص شدم چنین تا خلاص شدم چنان!
سالک گفت جایی بودم نه خواب و نه بیدار فی جنات تجری من تحتها الانهار!
حقیقت کلمه را دیدم.
حقیقت کلمه چیزی بود از انفاس الهیه، چیز بود حاصل دمیدن، چیزی بود از جنس آگاهی از جنس نور از جنس نار
آن را دیدم حال آنکه نه خواب بودم و نه بیدار فی جنات تجری من تحتها الانهار!

غلامرضا رشیدی
آذر۹۰