گفتم ای شنیدار، پیش تر از راز در دایره ی گردون گفتی، راز دگر بگو از این حکایت دایره اندر دایره.
گفت حکایتی سخت غریب است!
گفتم رفیقانه بگو!

گفت از فهم و وهم بدور است. چنان میگویم که قابل شنیدن است، نه چنان که دیده ام.

گفتم چنان بگو که بر بادم نکنی.

گفت مرکزی در دایره است و در برون دایره، دایره ای دیگر. تا جایی رفتم، چهار دایره در هم دیدم هریک محاط در دیگری، بیشتر دیدم جایی دگر  تا هفت دایره، جایی دگر رفتم که سوی چشم من در آن کارگر نبود، شنیدم که از چهل دایره می گفتند.

آن چهار دایره را دیدم که دیواری لطیف حائل بود میانشان و چنان سخت می نمود که کسی از دایره بیرون توان و گذر به دایره درونی را نداشت.

هرچه در دایره بیرون موجود بود دو قسم می شد. قسمی چنان لطیف که از مرز حائل می گذشت و پا به دایره درون می نهاد. قسمی دیگر در دایره می ماند یا چنان حالتی در آن پدیدار می گشت که از حائل به دایره ای در بیرون رانده می شد. در برون دایره چهارم تاریکی مطلق بود. چیزی ندیدم. هیچ چیز!

گفتم نسب دایره ها به  هم چگونه بود؟

گفت هر دایره درونی، نقطه ای بود در مقیاس دایره ی برون.

گفتم در حیرتم!

گفت حیرت آنجاست که چگونه قدرتی در آن حائل به کار رفته، در آن داد و ستد که درون دایره هاست.

آن چه از دایره ی درونی دفع می شود، در دایره ی برونی جذب می شود و دوباره لطیف می شود.

گفتم درون دایره ها چه هست؟

گفت هر دایره را چهار نیرو در تسخیر خود دارند و هر نیرو را هفت حالت است. چهار نیرو در چهار لایه ی موازی در هم تنیده شده اند چونان جهان های موازی که در هم تنیده شده اند، به موازات هم اند بی آنکه با هم مخلوط شوند با هم در داد و ستد اند و لطیف هریک قادر به عبور از هفت حالت است. نه چنان گسترده می شوند، نه چنان درهم که محو شوند. در بازی اند، چنان که گاهی درهم می شود و گاهی در گسترش اند.

 گفتم چگونه می توان در آنها جابجا شد؟

گفت به لطافت در ادراک.

گفتم بیشتر بگو!

گفت بگویم که چه!؟

 

غلامرضا رشیدی
فروردین۸۹

 

پی نوشت:

چه شد که این را نوشتم؟ نمی دانم
چرا قسمتی از آن را حذف کردم؟ نمی دانم
چه چیز خوبی است این ندانستن که به نمی دانم متجلی می شود.