ای آنکه می خوانی این کلمات را، اینجا جواهر ریخته ام بر خاک کلمات. آنان که بر معنا کور سو یی دیده اند نعره میزنند چون می گذرند بر این کلمات.

 روزگاری پیشتر در جدال بودم بر باور کلمات که چگونه بار هستی بر این چهار پای چلاق می رود. روزگاری دگر کلمات به رقص آمدند چو غزالانی تیز تک که هر لحظه دگرگون می نمودند در جست و خیز.  به تیر حال صید این قال و مقال کرده ام. چنان که می نمایند نیستند که خاک و جواهر در هم آمیخته و تنها او که بوی نافه می شناسد شاید که خال غزال در نقش خیال باز بیند.

 

بگذار مخفی نماند که چندیست که چهار پای چلاق در راهی مانده و سر به سویی دگر کرده و من در معنا گویی بر سمندی می رانم که در جابجایی اش کلمه فرصت تجلی نمی یابد.

 

در کلام مست گفته ام که نگفتم و گسست.

 

این سمند تیز پا بار برنمی دارد. دست که دراز میکنم به چیدن یکی از صد هزار در دست می ماند و الباقی گویی که هزار سال جا مانده اند و کلام منعقد نمی شود.  گرهدیه آورم شطح می شود در معنا.

 

شاید که زمان زیبنده ی گفتار نیست یا برعکس. شاید که شایسته ی سکوتم، شاید!

 

ای آنکه بر من می گذری. گویا که از کنار دیواری در خلوت می گذری. گر در تو شوقی هست فریادی کن بر این دیوار

تو را به صدای تو پاسخ می گوید.

 

یک چند ساکت خواهم ماند.شاید که دیوار فرو ریزد. شاید که حجابی نو بر این حجاب ها آید یا شاید پرده ای فرو افتد.

 

بر عمل چنان خواهم ماند که یعنی هر آنچه تو بگویی در معنی، ای آنکه نیاز میخری به ناز به صد کرشمه ساز مرا بنواز.

 

غلامرضا رشیدی

شهریور ۸۸

 

بدرود تا آغازی دوباره!