• بایگانی برچسب : حق

اناالحق

گفت منتصب به شمس تبریز است که گفت منصور را هنوز روح تمام جمال ننموده بود و گر نه انالحق چگونه گوید؟ حق کجا و انا کجا!؟

گفتم گوش و چشم تا پای دیوار داری. ندا از پس دیوار می آید گمان داری که دیوار چگونه سخن گوید.خیال تو هیچ تا پس دیوار راه نمی برد. گوش بر دیوار داری که عجب! این چگونه گوید!

چشمی هست انا می بیند و چشمی که جز حق نمی بیند. فرق است میان این دو، چنان که فرق است میان آن انالحق که منصور را منصور کرد  و آن انا ربکم که فرعون را معدوم.

کیست این پنهان مرا در جان و تن/ کز زبان من همی گوید سخن!

غلامرضا رشیدی

دی ۸۸

حلال

گفتم مرا اهلی کن!

گفت اهل کجا؟

گفتم آنجا.

گفت اهل کجایی؟

گفتم اینجا.

گفت اهلی اینجا چه گونه است؟

گفتم اهل اینجا.

گفت اهلی اینجا نباش.

گفتم چگونه؟

گفت بر آنچه میخوری نظاره کن.

گفتم غذای اینجاست.

گفت چشم و گوش و دهان ببند تا نخوری.

گفتم تا کی؟

گفت تا کور و کر و لال شوی

گفتم چرا؟

گفت تا حلال شوی.

گفتم کی حلال می شوم؟

گفت خواهی شنید.

گفتم کی؟

گفت خواهی دید.

گفتم کی؟

گفت خواهی گفت.

گفتم چگونه؟

گفت:کافی ست لب گشایی تا من سخن بگویم.کافی ست لجظه ای چند چون پلک بر هم آیی، رسم جهان نماندچون پلک برگشایی.کافی ست تا صدایم جایی رسد به گوش ت،موزون به گردش آیی تا بال جان گشایی.کافی ست تا کلیدم در قفل در بگردد، تارمز من ببینی تا راز برگشایی.کافی ست گم شوی تو تا راه نو گشایم.کافی ست تا بخوانی تا من تو را بخوانم.

 

——

 

گفتم که اهلی ام کن
گفتا که اهل مایی

گفتم که من به چاهم

گفتا به چاه مایی

گفتم که گم شدم راه

گفتا به راه مایی

گفتم گمم، کجایم؟

گفتا کنار مایی

گفتم که من که هستم؟

گفتا تو آن مایی

گفتم حلالیت ده

گفتا حلال مایی...

 

 

غلامرضا رشیدی

فروردین۸۸

 

 

 

خروج