• بایگانی برچسب : حکمت

حکمت

گفتم با من از حکمت بگو!
گفت حکمت فصل الخطاب است در شناخت راستی و درستی از دروغ . آنگاه که ذکر تو را ذاکر و حمد تو  را حلال کرد، تزکیه در تو چراغ حکمت را خواهد افروخت. او که منزه تر است، چراغ اش روشن تر است.

گفتم کو ذکری که مرا ذاکر کند و حمدی که حلال!؟
نمی شود که نمی شود. بر دری می کوبم، گویی کسی در آن سو نیست!

گفت آدمیزاده ای تو، به آنچه می خوری نظاره کن!
پدرت به وسوسه میوه ای ممنوع، زمینی شد!
وسوسه میوه ای دیگر، لحظه به لحظه با توست و تو خود می دانی که در این بازی، بازنده کیست!

خوردن، تنها به آنچه به دهان میخوری نیست.خوردنی ها هست در حرکات گوش و چشم و دست و زبان.
هر خوردنی که حاصل وسوسه باشد آدمی را از مرتبه ای از بهشت می راند.

هر خوردنی که حاصل وسوسه باشد. جذابی کذاب است.
با خوردن کذب، راستی، راست نخواهد شد. و با دروغ، حمدت حلال نشده و از آن حکمتی زاده نخواهد شد.

گفتم چه کنم؟
گفت به نخوردن تن را خالی کن از آن سنگینی به جا مانده از میوه های متنوع ممنوع!
میوه هایی که به چشم چیدی و به گوش شنیدی و بوئیدی و پسندیدی و به لب کشیدی.
تن ِ سنگین رهرو نیست که به راه مستقیم رود، می کشانند او را شیاطین به این راه و آن راه دیگر!

گفتم چنین دورم از بهشت که چنان میوه ی ممنوع را مکرر خورده ام. چگونه جبران کنم؟
گفت هیچ چیز تو را یاری نخواهد کرد مگر آن کلماتی که پروردگارت تو را می آموزد فَتَلَقَّىٰ آدَمُ مِن رَّ‌بِّهِ کَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَیْهِ ۚ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّ‌حِیمُ ﴿۳۷) بقره
گفتم چگونه بشنوم آن کلمات را؟
گفتی قی کن آنچه را که خورده ای تا شنیدار شوی. هرچه از این خوردن ها در توست از تن بیرون کن.
سبک شو تا همپای روحی شوی که در تو دمیده است.
همپا شو تا تو را تزکیه کند و حکمت آموزد.
از آن ممنوع خورده ای و زشتی تو نمایان شده، برهنه ای، برهنه دیدی بپوشان  تا تو را به پاداش نیک بپوشاند. بند دیدی بگشا تا بند تو را بگشاید. گرسنه دیدی، سیر کن تا آنچه بر تن تو رویده دفع شود. مسموم است این که در درون داری، بیرونش بریز، قی کن و بمان تا گرسنه شوی. درون تو چون خالی شود، نی می شوی. در آن نی از روح او دمیده خواهد شد و چشمه های حکمت از آن جاری خواهد شد که او سرچشمه حکمت است.
دمدمه این نامی از دمهای اوست

های و هوی روح، از هیهای اوست

محرم این هوش جز بیهوش نیست

مرزبان را مشتری جز گوش نیست

            …
سر پنهانست اندر زیر و بم

فاش اگر گویم جهان برهم زنم

آنچه نی می‌گوید اندر این دو باب

گر بگویم من جهان، گردد خراب

با لب دمساز خـود گر جفتمی

همچو نی من گفتی‌ها گفتمی

در نیابد حال پخته هیچ خام

پس سخن کوتاه باید و السلام( مولانا)

غلامرضا رشیدی
مرداد۹۰

طبیب

 

 

 

گفتم با منِ بیمار از طبیب بگو!
گفت طبیب آن حبیب است که اسمش دوا و ذکرش شفا است.

گفتم مردمانی پیشه در طبابت دارند، چگونه دیده ای آنها را در پبشه ی خویش؟
گفت در همه هستی جز طبابت، پیشه ای نیست.

گفتم چگونه!؟
گفت از این سه گونه اند در درجات مختلف. یکی طبیب حاذق است، یکی طبیب فاسق و یکی طبیب سرگردان!
گفت بیماری آنجاست که تعادل نیست و طبیب آن است که متعادل می کند. در هستی او که می کارد، او که درو می کند، او که می پزد، او که می سازد، او که مرمت می کند، همه و همه طبابت می کنند.

گفتم آیا سالکان طریق معرفت نیز طبیب اند!؟
گفت بر ترین طبیبان اند!

گفتم چرا؟
گفت طریق تعادل را می دانند. محمد (ص) طبیب روح مردمان بود ، چنان که عیسی(ع) بود، اما مردمان شفا را در آن می بینند  که کوری مادر زاد چشم باز کند به دیدن، غافل اند از آن هزاران هزار که چشم دلشان بینا شده به دستان آن حبیبانِ طبیب!

گفتم آیا طبیب روح، درمانگر جسم نیز هست؟
گفت طریق معرفت، طریق شناخت خویشتن است. هرکس خود را نشناسد هیچ  چیز نشناخته و نخواهد شناخت. آن کَس که خود را بشناسد،  هستی را در مقیاسی کوچک در برابر چشم خود دارد. هفت آسمان به ستون های نامرئی افراشته است در آدمی!

نخستین طبیبانِ تن آدمی، سالکان و عارفان بودند. حکیم بودند که به چشم بینای خویش عدم تعادل را در تن، شهود می کردند و به اشاره اراده ناب، متعادل می کردند تن را و شفا می دادند. آنها حکیمانی درمانگر بودند، درمان می کردند.
فرق است میان آن که درمان می کند با آنکس که درد را می کُشد. درمانگری، درمان قطعی است مگر که دوباره بیمار از تعادل به در شود. کشتن درد اما مُسکن است. درد از جایی دگر دوباره زنده خواهد شد.

گفت از آن طبیبان نخستین یکی به درمان اندیشه رفت، فلسفه گفت. یکی در ایجاد تعادل در سخن، در سخنوری، شاعر شد، یکی مسجد ساخت، معماری کرد … رفتند و شدند گروه گروه.  در واقع اما یک گروه بودند که:
مومنان معدود، لیک ایمان یکی/ جسمشان معدود، لیکن جان یکی
جان گرگان و سگان هریک جداست/ متحد جانهای شیران خداست( مولانا)!

شاگردانی به اشتباه در طی سالیان بعد، فلسفه آموختند، سخنوری آموختند، طبابت آموختند اما از شهد حکمت، گام به گام تهی شدند. علومی آموختند منقول و از حکمتی که حاصل شهود بود، بدور ماندند. نادر شدند حکیمان که مدرسه ای که حکمت بیاموزد نایاب بود.

گفت آن شاهدان، طبیب بودند در کلام، که از خواندن شعرشان، حال آدمی میل به احسن می کند. خوش حال می شود آدمی از دیدن و شنیدن و خواندنِ هرچه از آنها به خلق رسده است. حکمت داشتند، به حکمت طبابت کرده اند به شعر و نقاشی و آوای ساز و …

هنر در هستی یعنی طبابت، یعنی تعادل، هنرِ ماندگار یعنی هر آنچه که به دست حکیمی به تعادل رسیده و از پریشانی رهیده است. کسی که طبابت (حکمت) نداند، در هنر ورزی ره به جایی نخواهد برد که محصولِ بیمارش، نامتعادل است و هرچه باشد،  لاجرم خواهد مُرد.

گفتم آن حکمت ناب را کجا باید جُست؟
گفت نزد استادی ست که سر منشا علوم است و به هر کس که خواهد از خزانه خویش به عنایت ببخشد.

گفتم چگونه لایق آن عنایت شوم؟
گفت هزار باره گفته ام، به عمل!

گفتم مسیحا نفسی! درمان کن درد مرا!
گفت درمان کرده ام که چنین ات نموده ام!!

گفتم در طریقت تو، اولی، کدام درمان است که چنین زارم کردی!؟

گفت در طریقت عاشقی، هر چه زارتر، اولی تر!!

 

غلامرضارشیدی
خرداد ۸۹

 

 پی نوشت:

عمارت کن مرا جانا
خرابم من به جان تو

 

 

 

خروج