عمل از جنس ادراک است.

این مثال که می زنم در عالم ماده هرچند حق معنا را ادا نخواهد کرد اما بسیار نزدیک است بر آنچه در معنا میگویم.

مثال: چو انگشت به ناگاه بر آتش نهی، بی آنکه به اندیشه فرصت دهی، دست را پس می کشی.

ادراک چنان به عمل نزدیک است که در عالم معنا  قادر به تفکیکشان نیستم.ادراک در هستی بی درنگ منجر به عمل است. ادراک را نیز پیشتر شرح کرده ام که حاصل همسویی آگاهی در درون و برون  است. آگاهی درون موحودات خود برآمده از آگاهی ناب برون است.پس هرچه قابل ادراک است (و حتی قابل ادراک نیست که گر فرصتی دست دهد شرح خواهم کرد.)حاصل آگاهیست،که در اصل خودِ خود آگاهیست و هیچ چیز جز آن نیست و نمی تواند باشد.

آگاهی در حدی بی منتها خالق است و خلق می کند.آگاهی بصورت غیر قابل تصور و شرح فاعل است و عمل می کند و عملش خلق کردن است. وقتی در نوشته پیشین گفتم عمل کن و بر آن تاکید نهادم بر آن بودم که آگاهی درون را با آگاهی ناب برون همسو  کنم و حاصل این همسویی قطعا ادراکی تازه است که خود دوباره در قدمی جلوتر بلادرنگ در عملی نو دوباره خلق خواهد کرد و باز ادراکی تازه و چنان ادامه خواهد یافت تا بر هر آنچه نمی دانی واقف شوی و چه زیبا که این همه پاسخ در درون وجودِ موجود است.حال اگر تو سنگ باشی در جمادی، و یا درختی در وادی دور در نباتی، هر آنچه بپرسی باز پاسخش در توست و تنها و تنها در عمل درک می شود. پس چنین است که درختی در دورترین جای زمین، تنها و تنها عمل می کند و اکنون بهتر می دانی که چرا گفتم فقط و فقط به آنچه میدانی عمل کن و بر آنچه نمی دانی صبر. و اکنون همچنین بهتر میدانی که اگر روزی پاسخی از برگی، سنگی یا نباتی گرفتی،ریشه این پاسخگویی در کجا مشترک است.بلاشک در آگاهی.

 

این عمل کردن واقعا با وجود موجودات چه می کند؟

گفتم که آگاهی بی وقفه خلق می کند. حال با آنچه خلق شد چه میکند؟ آنچه خلق شده خود چه میکند؟

آنچه خلق می شود تمام و کمال در مرتبت خویش، آگاهی را بصورتی غیر قابل توصیف به ارث می برد و در مرتبه خویش از برون با آگاهی فاعل مماس می شود و تا این همسویی برقرار است به کردار خالق در مرتبت خویش خلق می کند. و چنانچه این تماس به گونه ای منفصل شود از وجهی دیگر باز متصل خواهد شد و ادراکی نو خواهد یافت که شرح آن بسیار است و در این گفته نیاید.

 

 آگاهی چگونه خلق می کند؟

آگاهی عمل می کند. آگاهی خلق می کند. هر مخلوقی پیش از عمل،عدم است و نیست و با عمل خلق می شود. آگاهی در عدم مخلوق، منجر به خلقی بکر می شود. چو بدینسان هستی، در نیستیِ هستی، خلق شده امروز این میراث در تمام وجود به ارث رسیده و هر وجودی (هستی) از لاوجود آن (نیستی) باز شناخته می شود وصد البته که این ها همه تظاهر آگاهی است.

 

آنچه خلق شده فرصتی نمی یابد مگر عمل کردن. هستی مخلوق، بر وجهی که هست مشروط بر عمل است و الا بر و جهی دیگر بر آگاهی مماس خواهد شد و عملی در خور آن وجه خواهد داشت. اخلاص عمل بر سطح تماس در هر وجه می افزاید و برعکس.

 

بواسطه عمل، آگاهی در مخلوق افزایش می یابد چندان که بیشتر شود ادراک پدید می آید در درجاتی متفاوت.هرچه این درجات افزایش یابد منجر به افزایش آگاهی و تبع آن افزایش عمل می شود. و در عمل، مخلوق خود خلق بکر می کند. در مرتبت آدمی تجمع آگاهی منجر به جان شده است. جانی که حداقل همتراز آگاهی (جان) حیوانی است.

 

ما آگاهی نابیم. هرچه آگاه تر، خلاق تریم بر ریشه ی خالق. از صورتی به صورتی دیگر تا آگاهی محض!  انا لله، هو الحی  و القیوم مان کرد.

 

این آگاهی و ادراک که میگویم با آنچه در ذهن داری مقایسه نکن که این چیزی بس شگفت و شگرف و وصف ناشدنی است.این کلمات تنها در این متن معتبرند.

 

غلامرضا رشیدی

خرداد۸۸