صد هزاران دام و دانست، ای خدا
ما چو مرغان حریص بی نوا

دمبدم پا بستۀ دام نویم
هر یکی گر باز و سیمرغی شویم

میرهانی هر دمی ما را و باز
سوی دامی میرویم ای بی نیاز

ما در این انبار گندم میکنیم
گندم جمع آمده گم میکنیم

می نیندیشیم آخر ما به هوش
کین خلل در گندم است از مکر موش

موش تا انبار ما حفره زدست
وز فنش انبار ما ویران شدست

اول ای جان، دفع شرّ موش کن
وانگه اندر جمع گندم جوش کن

بشنو از اخبار آن صدر الصدور
لا صلاه تم الا بالحضور

گر نه موش دزد در انبار ماست
گندم اعمال چل ساله کجاست؟

ریزه ریزه صدق هر روزه، چرا
جمع می ناید در این انبار ما؟

….

 

مولانا