• بایگانی برچسب : درمان

درد

سالکانی دیدم که ریاضت می کشیدند سخت!
گفتم درد نمی کشند آیا؟
گفت ریاضت می کشند. مانده تا پا در وادی درد بگذارند!

گفتم بیشتر بگو!
گفت هیچ آیا در عرصه ی شهود به درد نگریسته ای؟
گفتم آری.
گفت چه دیدی؟

گفتم از آسمان تکرر حمد دیدم!
گفت در نهایت چه بود؟

گفتم حمدی ساکن در زمین!
گفت چنین است که گفتی. درد تکرر حمد است تا رسیدن به حمدی مکرم.
گفتم اینان که چنین ریاضت می کشند چه می شوند.
گفت شاید که در زمین شعبده ها کنند اما بی درد راهی به آسمان نخواهند برد!

گفتم تفاوت در چیست؟

گفت ریاضت کشیدنی ست، انتخاب توست. درد، دادنی ست. انتخاب او!
در شهود کلمات چه دیدی؟ درد نه مگر تکرر حمد بود از آسمان!؟

گفتم این حکایت دردمندی به راستی چیست؟ چرا آدمی را دردمند می خواهد؟ چرا بلی ِ آدمی، بلا شد!

گفت شاهد شو “بلی” را!
گفتم دیدم!
گفت چه دیدی؟
گفتم بودن، همراهی، ماندن!
گفت بنگر “بلا” را
گفتم دیدم! بودن، همراهی، رجعت!
گفت انا از اوییم یعنی “بودن”
با ماست، نزدیکتر من حبل الورید یعنی” همراهی”
 و بسوی او، راجعون یعنی “رجعت”

گفتم قرآن می خوانی؟

گفت شرح بلی و بلا را خواندم. خواندم آنچه را که دیدی! و راستی که نادیدنی ست.
گفتم نرم تر بگو این حکایت دردمندی را، عاشقانه بگو، جوری بگو که طعم حمد در آن هویدا باشد!

گفت هر کَس طالب لیلایی ست. هرچه لیلا، ناب تر، نایاب تر!
درد آن است که لیلای تو را می برد!
می روی در پی لیلا!
لیلایی می نمایاندت ناب تر!
دوباره لیلای تو را می برد!
می برد و میروی و میروی و می برد و می برد و می برد. تا به نابِ نابِ ناب که رسیدی، چهره می گشاید هان! که منم!
ابراهیم باشی لا احب الافلین را به شبی می گویی. نباشی هزار سال بمانی “بلی” ات، بلا نمی شود!
ریاضت می کشی و از دردت اثری نیست که نیست.

مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است!

گفتم خدایا علاج ما را آتش قرار مده.
لیلای ما تویی!
درد ما تو و درمان ما تویی!
لیلا گزیده ایم  اگر با وسع تنگ خویش!
لیلای نو بیار ای آنکه واسعی!

گفت غیر او لیلایی در هستی نیست. در وسع تو رخ می نماید. به درد تو را وسعت می بخشد تا به هر لحظه به رویی ناب تر تجلی کند این گنج مستور!

گفتم یا واسع و یا واسع و یا واسع.

غلامرضا رشیدی
مهر ۸۹

پی نوشت.

به دعوت او که شب قدرش به یا واسع سحری شد، مسافرانی (چهار) دیدم در پی لیلا هایی گونه گون تا آنجا رفتم با آنها که لیلایشان یکی شده بود. به دلم نشستد. مسافر مشهد بودند. یکیشان می گفت در طی سالهای مشهد عوض شده ( شهر را میگفت) اما لیلایش همان لیلاست که بود.

راست می گفت لیلا همیشه لیلاست اگر مجنون باشی.

طبیب

 

 

 

گفتم با منِ بیمار از طبیب بگو!
گفت طبیب آن حبیب است که اسمش دوا و ذکرش شفا است.

گفتم مردمانی پیشه در طبابت دارند، چگونه دیده ای آنها را در پبشه ی خویش؟
گفت در همه هستی جز طبابت، پیشه ای نیست.

گفتم چگونه!؟
گفت از این سه گونه اند در درجات مختلف. یکی طبیب حاذق است، یکی طبیب فاسق و یکی طبیب سرگردان!
گفت بیماری آنجاست که تعادل نیست و طبیب آن است که متعادل می کند. در هستی او که می کارد، او که درو می کند، او که می پزد، او که می سازد، او که مرمت می کند، همه و همه طبابت می کنند.

گفتم آیا سالکان طریق معرفت نیز طبیب اند!؟
گفت بر ترین طبیبان اند!

گفتم چرا؟
گفت طریق تعادل را می دانند. محمد (ص) طبیب روح مردمان بود ، چنان که عیسی(ع) بود، اما مردمان شفا را در آن می بینند  که کوری مادر زاد چشم باز کند به دیدن، غافل اند از آن هزاران هزار که چشم دلشان بینا شده به دستان آن حبیبانِ طبیب!

گفتم آیا طبیب روح، درمانگر جسم نیز هست؟
گفت طریق معرفت، طریق شناخت خویشتن است. هرکس خود را نشناسد هیچ  چیز نشناخته و نخواهد شناخت. آن کَس که خود را بشناسد،  هستی را در مقیاسی کوچک در برابر چشم خود دارد. هفت آسمان به ستون های نامرئی افراشته است در آدمی!

نخستین طبیبانِ تن آدمی، سالکان و عارفان بودند. حکیم بودند که به چشم بینای خویش عدم تعادل را در تن، شهود می کردند و به اشاره اراده ناب، متعادل می کردند تن را و شفا می دادند. آنها حکیمانی درمانگر بودند، درمان می کردند.
فرق است میان آن که درمان می کند با آنکس که درد را می کُشد. درمانگری، درمان قطعی است مگر که دوباره بیمار از تعادل به در شود. کشتن درد اما مُسکن است. درد از جایی دگر دوباره زنده خواهد شد.

گفت از آن طبیبان نخستین یکی به درمان اندیشه رفت، فلسفه گفت. یکی در ایجاد تعادل در سخن، در سخنوری، شاعر شد، یکی مسجد ساخت، معماری کرد … رفتند و شدند گروه گروه.  در واقع اما یک گروه بودند که:
مومنان معدود، لیک ایمان یکی/ جسمشان معدود، لیکن جان یکی
جان گرگان و سگان هریک جداست/ متحد جانهای شیران خداست( مولانا)!

شاگردانی به اشتباه در طی سالیان بعد، فلسفه آموختند، سخنوری آموختند، طبابت آموختند اما از شهد حکمت، گام به گام تهی شدند. علومی آموختند منقول و از حکمتی که حاصل شهود بود، بدور ماندند. نادر شدند حکیمان که مدرسه ای که حکمت بیاموزد نایاب بود.

گفت آن شاهدان، طبیب بودند در کلام، که از خواندن شعرشان، حال آدمی میل به احسن می کند. خوش حال می شود آدمی از دیدن و شنیدن و خواندنِ هرچه از آنها به خلق رسده است. حکمت داشتند، به حکمت طبابت کرده اند به شعر و نقاشی و آوای ساز و …

هنر در هستی یعنی طبابت، یعنی تعادل، هنرِ ماندگار یعنی هر آنچه که به دست حکیمی به تعادل رسیده و از پریشانی رهیده است. کسی که طبابت (حکمت) نداند، در هنر ورزی ره به جایی نخواهد برد که محصولِ بیمارش، نامتعادل است و هرچه باشد،  لاجرم خواهد مُرد.

گفتم آن حکمت ناب را کجا باید جُست؟
گفت نزد استادی ست که سر منشا علوم است و به هر کس که خواهد از خزانه خویش به عنایت ببخشد.

گفتم چگونه لایق آن عنایت شوم؟
گفت هزار باره گفته ام، به عمل!

گفتم مسیحا نفسی! درمان کن درد مرا!
گفت درمان کرده ام که چنین ات نموده ام!!

گفتم در طریقت تو، اولی، کدام درمان است که چنین زارم کردی!؟

گفت در طریقت عاشقی، هر چه زارتر، اولی تر!!

 

غلامرضارشیدی
خرداد ۸۹

 

 پی نوشت:

عمارت کن مرا جانا
خرابم من به جان تو

 

 

 

خروج