• بایگانی برچسب : راهنما

اعتراف نامه

اعتراف نامه

سالیانی ست که من خاموشم. ایا آین خاموشی مرا فرهیخته کرده است و یا شعله ای شده در نیستان باور های من؟ اکنون که این کلمات را می نویسم مستی بر من غلبه کرده است و امواج دریا با صدایی بی بدیل هر لحظه ساحل شنی باور های مرا از نو می شوید. شب است و جز صدای دریا و تکنوازی زنجره ها صدایی نیست. گاهگاهی در درون من فریادی بر میخیزد که مرا به نوشتن می خواند . بنویس!

بگذار دیگران بدانند بر تو چه گذشته است. شاید که کسی بسان تو تجربه ای داشته اما بی خبر از این گفتار حقیقی بی بدیل است. بنویس تا این تجربه ثبت شود که تجربیات آدمیان منحصر به فرد اند.

همه ی آنهایی که مرا پیش از این خوانده اند میدانند که هرگز در پی آن نبوده ام که رهنمای کسی باشم یا رهزن کسی، محققی بوده ام که از قدم های خود نوشته ام از رفتن های خود گفته ام و سخنی از ایستایی نگفته ام. همانی بوده ام که از کفر خود گفته ام و از ایمان خود، از پر  های سوخته خود گفته ام و از گذر به ناکجا، مسافری بوده ام مهاجر که سکون را مرگ خود می دانسته و رفتن را رو به تعالی می دانسته است. در این رفتن ها سوگند که رو به خطا نرفته ام چه آن زمان که خود را امین محمد یافتم در هم کلامی با موسی، چه آن زمان که می شد امام امتی باشم در مقام ابراهیم. من وسوسه های شیطان را رو در رو شنیده ام و بی واسطه هم کلام شیطان شدم و او مرا وعده های وعید نداد و با من از حال سخن گفت از لحظه ی اکنون و حال انکه می دانستم بسی نام های نامور را که بی وعده او قدم در راه او داشتند.

من در این احوال و آن حالات نه از کسی پیشی گرفتم و نه از کسی عقب ماندم که سهم خودم را داشتم. سهمی در خور جهد و جهادم، سهمی در خور مکاشفاتی که نه بر آنها ابتدایی متصورم و نه منتهایی. قدم در راهی داشته ام که بی بازگشت بود و گاهی نه آن بود که خود بخواهم که چاره ای جز رفتن نبود چرا که راهی برای برگشت نبود و قدم قدم رفتم   تا ناکجا، جایی که تصور من اوهام نبود حقیقت بود و واقع می شد بدون آنکه خللی در آن متصور باشم و طربزده می شدم از آنچه واقع می شد و راهی باز می شد که سرمست برسم تا پله ی بعدی بدون آنکه راهنمایی مرا یاری کند چرا که راهی نبود جز رفتن و این رفتن ها را پله می دانستم در مسیر تعالی.

سوگند که برای من سوالی بی پاسخ نماند در طریق معرفت هرچند که آن پاسخ برای دیگری پشیزی نه ارزد و یا آنکه هیچ نداند که من از چه سخن میگویم. باوری در من بود که به صراطی مستقیم ام و دلخوش به آنکه دلم به راه است. بر کسی بر این راه سر براهی فخر نفروختم و به باور دیگران تشکیک نکردم که مقصد را کعبه ای میدیدم که هرکسی از شهر خود به سوی آن روان است و شهر های گوناگون نیز مردمان گوناگون را در دل خود سکنی داده اند.

بسیاری که مرا خوانده اند شاهد اند بر صدق گفتارم که تعصب نورزیدم یا حداقل در باور خود بر این ایمان بوده ام که چنین نکنم و نباشم از آنانی که جهان را ار روزنه ای کوچک می بینند و هرآنچه را که از آن روزن نمایان نباشد باطل می پندارند و با آن به ستیز اند.

در این رفتن ها به مرتبه ای رسیدم؟ نمیدانم، آیا گمراه شده ام؟ نمیدانم، آیا آنچه گفته ام و میگویم رهنمای کسی ست یا رهزن کسی؟ نمی دانم!

آنچه می دانم این است که تا سرحدی رفته ام که گذار از آنها ورود به سرزمین خدایان است. جایی است که یا گذرگاه آدمیان نبوده و یا اگر بوده نادراز آن سخن گفته اند و حق البته با آنان است که خاموشی گزیده اند و در مستی و حیرانی خویش حظ فراوان برده اند و در های نقد متعصبان را بر  خود نگشوده اند، شاید بر این باور که کسی قدم به سرزمین ناشناخته آنان نگذاشته است و هرکلام آنها شاید تیشه ای باشد بر ریشه باور مندانی که به راحتی خون آنها را مباح خواهند خواند و در این کار تعلل نخواهند کرد پس چه بهتر که در سکوت خود شناور باشند درناشناخته ای که ذره ای از آن به آنها هویدا گشته و در حظ وافر آن در تنهایی خود سیر کنند.

در آین کلام آماده ام تا اعتراف کنم که من ترس جان ندارم. سودای بهشتی در رویای من نیست و جهنمی در دل من تخم بیم نکاشته است چرا که قدیس گونه وسوسه های مسیح را شنیده ام در همکلامی با موسی در خلوت محمد در مقام ابراهیم.

در دلم نه چیزی هست که در جانم هراس اندازد نه آنی که شوقی نو بر انگیزد که وسوسه ام کند برای رفتن راهی نو که قدم در راهی دارم که بی آنکه من بخواهم دچار نو شدنی پی در پی است در لحظه، چنان میکند که در لحظه ای به باورم مسلمانم ودر لحظه ای دیگر سرا پا کفر. این نوشدن های پی در پی گاهی حریم های ممنوعه را شکسته و سقف های کوتاه باور مندی را شکافته و مرزهای مستحکم بر باور های خدامدارانه را زیر پا گذاشته است. شاید کافر شده ام باز، شاید به باور ادراکاتی معاصر پشت پا زده ام، آنچه هست این است که من  بی پاسخ نمانده ام در گذر از طریق معرفت، بلکه چنان شد که بی سوال مانده ام و روح پرسشگر من شاید راهی متضاد را پیشه کرده تا همچنان سوالی برای پرسیدن باشد و این تکاپو وارد حریم های ممنوع و مصطلح شده ام.

من در این گذرگاه سکوت کردم. از تجربیات خود نگفتم اما از نتایج خواهم گفت تا اگر کسی قدمی در این راه دارد از شگفتی انچه بر او حادث می شود نهراسد و بداند دیگرانی نیز بی هیچ حب و بغضی قدم در راهی مشابه داشته و ای بسا تجربیاتی مشابه را شاهد بوده اند.

مایلم دیگران بدانند که سرحدات خدایان قدم به قدم بدست آنچه انسان تجربه میکند فتح خواهند شد. مایلم دیگران بدانند که پندار ما از خدا رابطه ای مستقیم با ادراک ما از جهان و تجربه های ملموس از پدیده های جهان دارد. مایلم دیگران به ِیاد آورند که روزگاری باران خدایی داشته و خدای باران قدم به قدم در برابر تجربه های انسانی عقب نشست. و خدایان دیگر سرنوشتی مشابه را با توسعه تجربه های بشر از تفسیر علمی پدیده ها خواهند داشت. مایلم دیگران بدانند که کیفر گناهان روزی دارو خواهد بود و نه داغ و درفش، کسی، دیگری را گردن نخواهد زد جایی که می توان عقلی نو را در یک سبد خرید سفارش داد و در لحظه ای تحویل گرفت و در لحظه ای دیگر با اشاره ای به فراموش سپرد و یا دوباره با باوری نو جایگزین کرد بی آنکه نیازی به جهد و جهادی باشد.

به عنوان انسانی کل نگر که خود را ملزم به آموختن داشته ام از آن زمان که طریق اندیشیدن را آموختم تا به امروز یک چیز بر من مسلم شده و آن اینکه مرزهای ماورایی لحظه به لحظه تحدید می شوند و پندار آدمی از خدا دستخوش تغییرات شگرفی خواهد که مبدع آنها مردان باطنی نیستند بلکه دانشمندانی عملگرا هستند در حوزه های مختلف دانش. کسانی که از واقعیت به حقیقت می روند و مرزهای رویا پردازی را محدودتر میکنند. حقایقی که آنقدر متکثر و گوناگونند که قرنها بشر در برابر آنها راهی جز خضوع و پرستش راه دیگری نمی یافت.

غلامرضا رشیدی
مهر ۹۵

پیمان

 

گفت بر پیمان سه شرط نهاد. نخست آنکه تسلیم می خواست مرا، دیگر آنکه غیور باشم بر شرط نخست به پشتوانه او  و سوم آنکه بر آن وسوسه که مرا از دو شرط پیش باز می دارد، مجاهده کنم.

 

گفتم برخی دعوی هدایت دارند بی شرط که خود را واسطه می دانند که راه می شناسیم از بی راه!

گفت هدایت به دلخواه ایشان نیست که هر که را خواهند هدایت کنند که برتر از محمد (ص) نیستند که بر او حجت تمام کرد که إِنَّکَ لَا تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَلَکِنَّ اللَّهَ یَهْدِی مَن یَشَاء (البته تو هدایت نکنى هرکه را دوست دارى و خدا هدایت مى کندهرکه را خواهد. قصص ۵۶). زیبنده است که نفسی مطمئن بیم و بشارت دهد اما هدایت تنها به دست اوست و او ترا تسلیم می خواهد به آن سه شرط و آن هرسه یکی ست و آن بندگی ست.

 

گفتم مدعیان از کشف راه می گویند. از اینکه ره کوتاه می کنند به اشارتی، از اینکه راه هموار می شناسند و…

 

گفت هرکه مدعایی چنین داشت بگویش که هر طرف که رو کنم به سوی اوست اما صراط مستقیم از من به اوست. نه از من به تو بعد به او!

بگویش پروردگارم مهر ختم زد بر نبوت، اگر پیرو محمدی، بسم الله، همراهی کن مرا در متابعتش. بگویش پروردگارم حی و قیوم است و من دست به هیچ دستگیری جز او ندهم.

 

صد عجب! در جایی که او رهنماست، مردمان در پی استاد و رهنما می گردند!

با او بر پیمان نخستین بمان که پادشاه جهانیان است. چنان راه مستقیم بنمایدت که در باور هیچ مدعی نیاید. وضوحی بر تو عطا خواهد کرد که جز راه نبینی و هیچ نپرسی که کجایم یا چه کنم! لحظه لحظه استواریت می بخشد به نشانهای که در آنها هیچ شکی نیست.

 

گفتم وضوح حاصل چیست؟

 

گفت کلید تسلیم، دل سپردگی ست  نه سر سپردگی! تسلیم تو را به راه می کشد و صبر در تسلیم کلید وضوح است. سرسپردگی صبر را صعب می کند. دل سپردگی صبر را شوق می کند. فَاصْبِرْ صَبْرًا جَمِیلًا(پس صبر کن نیکو )

 وضوح حاصلِ تسلیم و صبر و شوق است. گاهی وضوح حاصل هیچکدام نیست.حاصل عنایت است! گاهی می خواندت مدام! الَّذِینَ هُمْ عَلَى صَلَاتِهِمْ دَائِمُونَ( خوشا آنان که دائم در نمازند!)

 

گفتم وضوح تا کجا را می نمایاند؟

 

گفت وضوح که بیاید این کجا و ناکجا رخت بر می بندند. کجا و نا کجا زاده ی زمان است. زمان یعنی عدم وضوح.

وضوح که باشد در حالی و وضوح لحظه ی حال را می نمایاند. آدمی در قفس تن در لحظه ی حال مانا نیست. در آمد و شد می ماند تا خامَش پخته گردد و پر کشد به سوی دوست.

 

گفتم  محصول وضوح چیست؟

 

گفت وضوح در حال که هستی تو را از قضاوت بار می دارد. در آمد و شد، در حال که نباشی آنچه در تو از وضوح می ماند، بصیرت است. وضوح از هوس می رهاندت، از عقل معاش می گذراندت و در عشق ناب می گدازاندت و به عقل عشق می دواندت با گامهایی که در آنها هیچ شکی نیست.

آسمانها و زمین ملک اوست هرکه را هرچه خواهد بخشد. راه را در ملک خویش به نشان و نشانهای بسیار سهل و ساده کرد تا از طاقت آدمی فراتر نباشد. آدمی بر گرده خود بار می نهد و راه بر خود سخت می گرداند. او خدایِ سهل و سلام است. خدایی که بر مشتی خاکی عنایت کرده، از روح خود در آن می دمد. خدایی که بر گناهان این مشت خاک خط عفو می کشد. خدایی که پیمان شکنان را دوباره و چند بار به پیمانی نو می خواند تا در پناه خویش یارشان باشد. خدایی که خداوند وضوح است و بینا ست بر بازی ما با بازیچه زمان و مکان. خدایی که جز او خدایی نیست. هیچ چیز جز او نیست و هیچ چیز حتی شبیه او نیست!

 

گفتم…

گفت بر پیمان خود بمان و صبر کن و چون نشانی فرستاد. چشم ببند و قدم بردار!
 وَالَّذِینَ هُم بِشَهَادَاتِهِمْ قَائِمُونَ( آنان که بر پیمان خویش استوارند)

 

غلامرضا رشیدی
دی ۸۸

 

 

خروج