• بایگانی برچسب : راه

Wonder

 

I Said To The Wanting-Creature Inside Me

by Kabir

  

I said to the wanting – creature inside me:

What is this river you want to cross?

There are no travelers on the river-road, and no road.

Do you see anyone moving about on that bank, or nesting?

 

There is no river at all, and no boat, and no boatman.

There is no tow rope either, and no one to pull it.

There is no ground, no sky, no time, no bank, no ford!

 

And there is no body, and no mind!

Do you believe there is some place that will make the

soul less thirsty?

In that great absence you will find nothing.

 

Be strong then, and enter into your own body;

there you have a solid place for your feet.

Think about it carefully!

Don’t go off somewhere else!

 

 

 چندان معتقد به ترجمه نیستم اما به دلبل در خواست مکرر دوستان ترجمه ای آزاد نوشتم. امیدوارم خواسته دوستان برآورده گردد.

گفتم به او که در من  است با خواسته های پایان ناپذیر!
در پی گذر از کدام رودخانه ای؟
مسافری در راه آن رودخانه نیست!
حتی راهی به سوی  رود، پدیدار نیست!
هیچ جنبده ای را در ساحل آن رود دیده ای؟
کسی که آنجا آشیان کرده باشد!؟

اصلا رودخانه ای در کار نیست!
قایقی در کار نیست!
قایقرانی در کار نیست!
طنابی و یا  کسی که بکِشد آن  طناب را، در کار نیست!

زمینی در کار نیست!
آسمانی در کار نیست!
زمانی در کار نیست!
ساحلی در کار نیست!
گداری حتی در کار نیست!
حتی بدنی در کار نیست!
ذهنی در کار نیست!
گمان داری آیا جایی هست که از عطش روح تشنه بکاهد!؟
در آن گستره ی تهی هیچ چیز نخواهی یافت!

استوار باش و پا به درون خویشتن بگذار
که زمینش استوار است زیر قدم های تو
به دقت بیندیش!
گمراهِ، بی راه نباش!

ترجمه غلامرضا رشیدی
اسفند ۸۸

 

 

بسم الله

سالک گفت به من نشانش بده!

گفت اینجاست، بر پنجره نشسته، پای بر پای آویخته، سیب گاز می زند چنان که ولع در جان عابد و عامی به جوش می آید.

سالک گفت کدام پنجره را میگویی؟

گفت پنچ ره ادارک آدمی را بنگر. بر پنچ دروازه ی حس، تور تزویر تنیده است.

سالک گفت آیا ما هنوز از دروازه های ادارک بیرون نرفته ایم؟

گفت در کجای راهی؟

سالک گفت تو رهنمایی، تا آنجایم که تو آورده ای!

گفتم آیا از پس سالها هنوز نقطه ی آغاز را به یاد داری؟

سالک گفت آری، اسم اعظم است بسم الله، از جان و دل و خاطر نرود.

گفت اسم اعظم بر لب، چه گذشت از بسم الله تا الْحَمْدُ للّه؟

سالک گفت چنان گذشت که شاهد بودی.

گفت شاهدی که مردمان در آیه ی نخست در کجایند!؟

سالک گفت در این آیه های نخستن چه رازی ست مگر با آن ملعون سیب بدست؟

گفت هزار سال که چنین می روی تا آیه های پایانی راه است و تو هنوز چه میدانی که ناس یعنی چه!؟ قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ یعنی چه!؟

هزار سال که چنین می روی تا آیه های پایانی، تازه میرسی به بسم الله. به زبان خود به زبان می آیی! پیش از آنکه زبان باز کنی، تو را ذکر جاودان می آموزد.

قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ حرف کوتاه آیه های پایانی ست. کدام دروازه ی ادارک را گذشیم؟ نشان که را پرسیدی؟ با کدام ادراک پرسیدی؟ چگونه انتها را به ابتدا بسته است. چه کسی بار اول گفت: اعوذ بالله من الشیطان الرجیم؟

چه کسی در ابتدا در پایان بود؟ این مدار دایره با دوار درد چه می کند؟ این هزار راه رفته  و باز در ابتدای هیچ را تا کجا بگویمت؟ این نظم مستتر در بی معنای بکر به کجا می رود؟ تا کجا می رود؟ تا کجا رفته ای که بپرسی ام؟ که بگویمت!؟

هزار سال در آن آیه ی نخست پر پر بزن تا پر برویاندت. هزار سال تو را تیره کند به یک شب، که شبت را طعم صبح چشاند. و تو هنوز چه میدانی چه شبی است که از هزار ماه، و از هزاره ها تو چه می دانی؟ هفتاد هزار سال عبادت و تازه اعوذ بالله من الشیطان الرجیم؟ چه فاصله ای هست از بسم الله تا الْحَمْدُ للّه؟ کجای این فاصله سالکان گمند؟

 

سالک خم در دال الحمد بود. در انتهای کلمه ی ابتدا! و در ابتدای ابتدا، بسم الله بود. بسم الله

 

غلامرضا رشیدی

مهر۸۸

خروج