• بایگانی برچسب : رمز

رمز

 

 

گفتم شیاطین از اعماق تاریکی ها به در شده اند!
گفت شایدی دیگر اینکه تو  در عمق تاریکی فرو رفته ای!

گفتم میدانی از چه سخن می گویم، جسارت و بی پروایی آنان حیرانم کرده!
گفت جهان رو به روشنایی ست!

گفتم در این تاریکی موهوم چه می کنیم!؟
گفت بر مدار دایره ایم از مغرب تاریکی ها تا مشرق روشنایی ها !

گفتم باورم بر این بود و هست که طریق تسلیم نور در نور است. حیرانم اینجا شیاطین چه می کنند! آیا به راستی در اعماق تاریکی فرو رفته ایم!؟

گفت خطای فاحش آدمی، جسورشان کرده!
گفتم کدام خطا!؟

گفت بوی خوش خدا آدمی را می کشاند به احسن الحال، جایی که تجلی اسما مشهود آدمی ست. جایی که واژه ها، واژگونه نیستند، گذر واژه اند! هر حرف، کلید رمزی از دری از باغ های معرفت است…
گفتم خطا کجاست!؟

گفت رمز یعنی استتار چیزی در چیزی دیگر، گاه همگون گاه متفاوت! استتار یعنی پنهانی شبی در شبها چون شب قدر!
گفتم خطا کجاست!؟

گفت رمزی را که همگان بدانند رمز نیست!
گفت  معرفت را اسراریست!
گفت ” آنکه را اسرار حق آموختند/ مهرکردند و دهانش دوختند!

گفتم خطا کجاست!؟
گفت شرط اسرار، بندگی ست. بندگی رمز گذر از بندهاست! سرزمین شاهنشاهی را تصور کن که صاحب خزائن بیشمار است. خزائنی که به قفلها و رمزهای محکم مسدوداند. غلامان شاه بر  خزائنی محرمند به رتبه های گوناگون که در بندگی دارند.

گفتم خطا کجاست!؟
گفت غلامان شاه سخت امانت دارند بر رموز خزائن در هر رتبه ای که باشند! غلامانی که پادشاهانند از منظر نظری دیگر!

گفتم بگو خطا کجاست!؟
گفت خطا آنجاست که سرکشی میکند آدمی به جای بندگی!
خطا آنجاست که گدایی سرکش خود را شاهی ببیند!

گدا را می توان به برق سکه ای فریفت!
سکه ای مبدل که در پس آن هیچ خزانه ای نیست. هیچ رمزی نیست، هیچ راهی نیست، مبدل است! فریب است، تقلب است!

در بندگی آدمی به اصل حالی می رسد که حتی وصف آن حال سرکشان را به رکوع می کشد!

اصل در خزانه شیاطین نیست!
وصف می کند!
سر خم می کنی به شوق آن وصف که می شنوی!
تقلب می کند!
نام خدا را بر لب دارد اما تو را به خود می خواند بی آنکه بدانی، در بند بندگی اش می شوی. دلایل محکم دارد تا باور کنی که در پیروی از او در طریق حق هستی، حال آنکه شیطان را متابعت می کنی در متابعت او.
هیچ صیدی به کرشمه تیغ صیاد پا به دام نمی نهد، آنچه او را به دام می کشد، بو و طعم طعمه است.

سالها می روی در پی او  در پی هیچ حال آنکه خود را در طریق معرفت می دیده ای، باورش می کنی، از اصل تو را دور تر و دور تر می کنند. وصف او می شود بت تو!  می روی و نمی رسی، خسته می شوی و شیطانی دیگر با وصفی دیگر  و دوباره ای چند باره و شاید عنایت کند دوست که روزی به اشاره ی ابراهیمی بخود آیی که بت پرستیده ای همه عمر در بی خبری در دام شیطان!
وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ لَا تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ قَالُوا إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ ﴿١١﴾ أَلَا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَلَـٰکِن لَّا یَشْعُرُونَ(۱۲)بقره)
و چون به آنان گفته شود در زمین فساد نکنید، گویند ما اهل اصلاحیم‌(١١)بدانید که ایشان اهل فسادند، ولى خود نمى‌دانند(۱۲)

گفت جسارت شیاطین از آن است که پیروانشان فراوانند، آنانی که به فراوانی نشانه های خداوند راه بندگی او را در پیش نگرفتند و در پیروی شیطان گمراه شدند.

وَکَأَیِّن مِّنْ آیَهٍ فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ یَمُرُّونَ عَلَیْهَا وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ ﴿١٠۵﴾ وَمَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّـهِ إِلَّا وَهُم مُّشْرِکُونَ ﴿١٠۶﴾ أَفَأَمِنُوا أَن تَأْتِیَهُمْ غَاشِیَهٌ مِّنْ عَذَابِ اللَّـهِ أَوْ تَأْتِیَهُمُ السَّاعَهُ بَغْتَهً وَهُمْ لَا یَشْعُرُونَ ﴿١٠٧﴾

و چه بسیار نشانه‌ها در آسمان‌ها و زمین است که بر آنها مى‌گذرند در حالى که توجه نمى‌کنند(۱۰۵)و بیشترشان به خدا ایمان نمى‌آورند و همچنان مشرکند(۱۰۶) آیا ایمن از آنند که عذاب فراگیر خدا به ایشان رسد، یا قیامت ناگهان آنها را در حال بى‌خبرى دریابد(۱۰۷)یوسف)

گفتم می لرزانی دلم را!
گفت در طریق معرفت راز و رمزی گفتنی وجود ندارد. ناگفتنی های خاص بسیارند لیک مختص حال همان صاحب حال اند. هیچ از حکایت خاموشی سالکان شنیده ای!؟
رمز عام و گفتنی همان رموز طریق بندگی ست که محمد(ص) که رحمت دو عالم است به کرامت خویش به مردمان هدیه کرد.
هر که وعده راه میانبر داد به رمز و رازی که می داند، شک کن به پایان کار تا مباد روزی که ببینی همه عمر در پی او بی راه رفته ای؛ نه به راه حضرت دوست!
گروهی در پی دنیا عقبی را می بازند گروهی دگر در پی عقبی، به فریب شیطان دنیا و عقبی را یکجا می بازند!

یا رها!
به حال خویشم رها مکن!
الهی آمین

غلامرصا رشیدی
خرداد ۹۰

پی نوشت:
گفت سراى آخرت را براى کسانى قرار مى‌دهیم که در زمین خواستار برترى جویى و فساد نیستند، و عاقبت خوش‌ از آن پرهیزگاران است .
(تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَهُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِینَ لَا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا ۚ وَالْعَاقِبَهُ لِلْمُتَّقِینَ ﴿٨٣﴾قصص)

گفتم فراوانند آیا!؟

گفت اکثر به خدا ایمان نمى‌آورند و همچنان مشرکند!
(وَمَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُم بِاللَّـهِ إِلَّا وَهُم مُّشْرِکُونَ ﴿١٠۶﴾یوسف)

ای کسانیکه ایمان آورده اید، ایمان بیاورید!

سجده

 

 

 

سالک بیچاره چه می دانست شراب چیست!

در کیسه هیچ نداشت که خرج شراب کند. یکی او را رمزی آموخت به  لا اله که بر در میخانه که می روی، بگو ساقی مرا خوانده است!

می گفت و بی بهانه وارد می شد!

بی بهانه گفت روزی نقبی دیدم در میخانه، نقب  از آن سو می رسید به مسجد!

گفت ساقی را پرسدم این چه رسم است که حکم دادی به ‏لا تقربوا الصلاه وأنتم سکارى  و از مسجد نقب کشیده ای به میخانه!؟

ساقی گفت که حکم آن شد که مست در نماز نیایید!

گروهی اما به نماز  مست  می شدند!

نقب از آن است که جای مست میخانه است و بس!

گفت پرسدم نشان این گروه چگونه است؟ چگونه می گذرند از نقب بی آنکه …

ساقی گفت در سجده طولانی می بینی آنها را، حال آن که جانشان از نقب گذشته و در میخانه است!

خلق  اگر ببینند می پرسند که چه می گویند اینها در این سجده های طولانی!

هیچ نمی گویند هیچ!

می نوشند پی در پی و چنان مست می شوند که می توان تیر از تنشان بیرون کشید!

 

******

در بزمی بودم شبانه، بی آنکه او را که می خواند بشناسم!
بی آنکه هیچ دیده باشم اش!
بی آنکه زبانش را بدانم، می خواند!
مست بودم!
عاشقانه می خواند!
به زبان خدایم سخن میگفت گویی.
آی مستـــــی! آی!
کفرت را دوست دارم!
منتهـــــــای مسلمانی ست!
گفت به مستی نیا در نماز!
میدانم!
در مستی به نماز آیم، کافرم!
ای دوست می دانم!
در مستی معشوقی!
در نماز معبود!
آی عشق! مستانه می نویسم ات!
می کوبم محکم بر سر حروف به ضربی که پای می کوبم بر زمین!
به ضرب جامی که می زنی بر جامم!
چه کسی حال مرا می داند!
هیج زبانِ خواننده را نمی دانم هیچ!
عاشقانه می خواند!
مـــــــــــی خــــــــــــواند آی ی ی ی!
دیوانه ام می کند!
من به ضرب سازش می کوبم بر سر حروف!
و کلمات زاده می شوند!
بکر چنان که مریم بود!
آی تو!
با تو هستم! با تو!
مست نیستی، نخوان مرا!
روزگاری آی! روزگـــــــــــــــــــــــــــاری!
حس در من مُرد!
او را دوباره زادم من!
بکــــــــــــــــــــر!
چون مریم!
حرف مسیحای مرا بکرانه بشنو! به شکرانه!
مست نیستی نمان! برو!
مرا مخوان!
وای ی ی، به سر، دردی دارم!
چه   د ر د    سری!
گفت مست نیا به نماز!
از مسجد به میخانه چرا نقب می زند!؟
آی نقب می زند آی!

مغزم کرخ شده است!
بیچاره می کنی چنین!
آی….. قربانِ چاره ات!
در شبِ نور و رنگ و صدا!
آی ی ی ی ی!
قربان چاره ات!
آی ی ی عشق!
آی ی ی!
قربان چاره ات!!
بی چاره ات منم!
قربان چاره ات!

….

بخوان غریبه!
بخوان!
سخـــــــــــت، عــــــــــــــاشقانه بخوان!
چه خوب که زبانت را نمی دانم!
عاشقت می شدم به دانستن!
بتم می شدی!
چه خوب که نمی شناسم ات!
بوی یارم در توست!
بوی مستِ نمازم در توست!
بخوان!
چنـــــــان عاشــــــــقانه تا ندانــــــــــمت!
چقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر دلت با دلم هم نواست!
وای ی ی !
چقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر مستی تو!
نکند تو هم عاشق یار من باشی!!!
وای ی ی!!
چنین عاشقانه برای که میخوانی!
وای ی ی ی!
نکند، عاشق یار من باشی!
کسی غیر او، در خور این ترانه نیست!
آی عشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق!
آی ی ی!
نکند تو هم عاشق یار من باشی!
آی عشـــــــق !
آی ی ی ی ی!
چه کنم!؟
اگر خلقی،
عاشق یار من باشند!

 

 

غلامرضا رشیدی
اسفند۸۸

 

 

پی نوشت:

۱- هیچ شاعری نمی دانم هیچ!

۲- دوست! حساب ما رو داری؟ این بار چندمِ که مست و کله پا، سینه خیز اومدم تا دم در! در رو وا نکردی که برو  صبح بیا!…

در رو وا نکردی و… تا صبح، زانو زده موندم توی کوچه!

 

 

 

 

خروج