ما به رندی بال در آتش نهادیم و دگر هیچ است و هیچ. برمن ای دوست دگر هیچ مپیچ.

قصه و افسانه خواندیم و دگر هیچ است و هیچ. برمن ای دوست دگر هیچ مپیچ.

قصه مستوری  چشم پریرویان همه افسانه است و هیچ هیچ. برمن ای دوست دگر هیچ مپیچ.

زین همه افسانه ها افسانه گشتیم و دگر هیچ هیچ. برمن ای دوست دگر هیچ مپیچ.

جز حقیقت در وجودم نیست.این افسانه را بحر خود می دانم و  هیچ هیچ. برمن ای دوست دگر هیچ مپیچ.

پیچ من در تاب او پیچیده است و پیچ پیچ. برمن ای دوست دگر هیچ مپیچ.

پیچ او تابیده در پیچ من است و هیج هیچ. برمن ای دوست دگر هیچ مپیچ.

قصه فرزانگی از تاب این پیچ است و هیچ. برمن ای دوست دگر هیچ مپیچ.

جان اگر فرزانه ای هرگز به تاب ما مپیچ. برمن ای دوست دگر هیچ مپیچ.

آن فریبنده فریبا بسته تاب زلف خود را پیچ پیچ. برمن ای دوست دگر هیچ مپیچ.

این شب یلدا پدیدار است و دیگر هیچ هیچ. برمن ای دوست دگر هیچ مپیچ.

بال برمیداردت دیوانه وار و پیچ پیچ. برمن ای دوست دگر هیچ مپیچ.

هیچ در دیوانه بال ما مپیچ. برمن ای دوست دگر هیچ مپیچ.

رو به کنج خلوتی در خود بپیچ  . برمن ای دوست دگر هیچ مپیچ.

چون به مردی جان گرفتی، هیچ گردی هیچ هیچ. برمن ای دوست دگر هیچ مپیچ.

راه در پیچ است هیچ در این ره مپیچ. برمن ای دوست دگر هیچ مپیچ.

راه دیروز است و فردا راه هیچ. برمن ای دوست دگر هیچ مپیچ.

گفتم این افسانه را از پیش تر،افسانه است و هیچ هیچ. برمن ای دوست دگر هیچ مپیچ.

معرفت یک نقطه ی دوار در پیچ است و هیچ. برمن ای دوست دگر هیچ مپیچ.

راز را گفتیم و هرگز هیچ در این ما مپیچ. برمن ای دوست دگر هیچ مپیچ.

راز بس پیچیده و پیچنده در پیچ است و هیچ. برمن ای دوست دگر هیچ مپیچ.

گفتمت سر مگوی و سر هیج. برمن ای دوست دگر هیچ مپیچ.

آن که می داند زبان را در مپیچ. برمن ای دوست دگر هیچ مپیچ.

چون نمی داند به گوشش در مپیچ. برمن ای دوست دگر هیچ مپیچ.

 —————–

 

ما غلامانی به گوش آویخته وین زبانهامان به لب ها دوخته.شعله ها در سینه ها مان سوخته پوستها مان در تبش افروخته.چشهامان را به چشمش دوخته. برمن ای دوست دگر هیچ مپیچ.

 

غلامرضا رشیدی

فروردین۸۸