این عقل، مزاج بیمار تو به رگزن برد و آنجا او چاره کند که رگ زند یا انگبین دهد.چو طبیب برگزیده، برگزیدی عقل خاموش کن که به انگبین راغب تر و از تیغ حذر می کند. این دل تو که دریایی است به پای عقل ببر تا دریا. به دریا رسیدی دل را پای بست عقل نکن که دست و پای بیهوده خواهد زد که مستغرق نشود و چنین دل با دریا یکی نشود. دل که دریایی شد عقل نو پدید آید.این عقل نو گر طبیب مردمان شود نه رگ زند و نه انگبین دهد که مسیحا نفس است و به اشارتی مردگان را برانگیرد.

 

این حکایت عیسی(ع) و رگزن خود عبرتی عظیم است که او که جور تیغ رگزن کشید چه کم داشت از او که دست عیسی(ع) بی تیغ و دشنه رخت عافیت بر تنش کرده؟

 

مرتبت این دو بیمار ظاهریست که مرتبه عیسی(ع) و رگزن می نماید که یکی حاذق شده به سالها مجاهده و ممارست در تمیز رگ از رگ در طبابت و دیگری مسیحا شده در گهواره از عنایت. این کجا و آن کجا!

 

این نگفتم که تو را از مجاهدت و ممارست دلسرد کنم.امید داده ام که گدای عنایت باشی.خودشناسی چیز دیگر و خودسازی چیز دیگر و عنایت چیزی دیگر است.بر این مشت خاک مستحق عنایت نکند، چه کند؟ مگر سرکشی کنی که کَذَلِکَ یَطْبَعُ اللَّهُ عَلَى کُلِّ قَلْبِ مُتَکَبِّرٍ جَبَّارٍ(بدینسان مهر می نهد خدا بر هر دل متکبرى که سر کشی کند).

 

*این نیز بگویم که این قرآن خود مسیحا یی مکتوب است. زنده میکند گر گدای عنایت باشی و تو را مهر بر دل باشد نه مُهر.

 

 

 

 

 

 

غلامرضا رشیدی

اسفند۸۷