• بایگانی برچسب : زمان

زمان

زمان

 

سالک گفت شب بود و خلوت انارهای آویخته به شاخه ها و شراب بود و ما خراب بودیم در سرزمین های میانه

آنجا که دو نیرو از دو قطب مخالف چرخ هستی را می چرخاندند.

مردمانی دیدم که خسته جان می باختند در پی قطبی از آن سوی دگر.
سالک گفت فردای فریب را دیدم و ایمان آوردم به صراط مستقیم از شدت مستی!

گفتم این بازی زمان به چه معنی ست در این زمانه؟ حالی مرا به حالتی کشاند که  بدانم جز حال، زمان دیگری در میانه نیست!

حال، حدی بود میان آن چه مردمان ازل و ابد می پنداشتند و من عجبا عجبا در چه حالی بودم. اول ازل بودم و آخر ابد!
سالک گفت خطابی شنیدم که گفت باش!
بودم یا نبودم؟
حال، آیا ابتدای بودن بود یا انتهای آن!؟
آنچه خطاب بودن را شنید، پیش از آنکه باشد، چه بود!؟
آنگاه که بنا بر آن شد که باشد، فعل بودن او را تا کجا کشاند.
آیا در لحظه ی حال، چنان حالتی گرفت که در منتهای بودن خود متجلی شد؟

آیا می شد خطاب بودن را تا میانه راه رفت؟ آیا من تا انتها نرفته بودم؟
اگر تا انتهای بودن رفتم، بودن من در میانه در کجای این حالت معنا می یافت؟
چگونه می شد تا انتها رفته باشم و باز اینک در میانه باشم!

سالک گفت ما خراب بودیم در سرزمین های میانه آنجا که دو نیرو از دو قطب مخالف چرخ هستی را می چرخاندند.
نیرویی در لحظه ای می برد ما را تا انتها و به نیروی دیگر دوباره در ابتدا بودیم. ابتدا به انتها بسته بود، یکی بودند. و ما در حال، چرخان بودیم و غیر حال هیچ نبود و زمان، آنچه ابد را از ازل جدا میکرد زائیده نچرخیدن و نرقصیدن در حال بود.

سالک گفت در سرزمین های میانه آنجا که دو نیرو از دو قطب مخالف چرخ هستی را می چرخاندند، مردمان در غلبه هر نیرو خون یکدیگر را می ریختند به این باور که فرجام کار با نیروی غالب است.

فرجامی در کار نبود. فرجام همان فرمان ابتدا بود، باش! و سپس فرجام متجلی شد و صاحب فرمان بر خود تهنیت گفت که برترین بود در تجلی احسن.

صاحب فرمان، خود گفت، خود شنید و تجلی یافت و از این تجلی بر خود تهنیت گفت. از این تهنیت، حمد در حال
جاری شد. و حال، حامد شد. حالِ حامد شنیدار بود محمد شد و خاتم شد و ختم شد و تمام! در دمی عالمی ابتدا و انتهایش یک سر و یک سره شد.

سالک گفت ما خراب بودیم در سرزمین های میانه آنجا که دو نیرو از دو قطب مخالف چرخ حال را می چرخاندند.
نیروی که میل به تجلی داشت و تا انتها میرفت و نیرویی که دل از ابتدا بر نمی گرفت و رو به آن سو داشت.

سالک گفت در میانه ترین میانه ی سر زمینهای میانه در رفت و برگشت این دو نیرو به یک چرخ  تنها به یک چرخش حال جاری و ساری است. هر که بدان میانه رسد در ازل در ابد است، شنیدار حمد است و حمد در وصف تجلی در وصف محمد است.

سالک گفت هرچه از میانه دور تر می روی از مرکز دایره دور تر میشوی و هر چرخش تو به چرخ چیزی بسته می شود که زمانش می خوانند. تن آدمی چرخچی این چنین چرخ و چرخشی است. چرخش تن های آدمیان به هم شبیه است که تنهای ایشان در حالاتی متشابه اند، اما چیزی رقیق به شدت رقیق در آدمی هست که بی آنکه متلاشی شود، سری در ازل و سری در ابد داشته و همچنان یکسره است. این چیزی ست که در چرخ گلین آدمی دمیده شده اما دایره ی خود را می چرخد. چرخش تن را رها کند آدمی به چرخش او ازل و ابد را چنان خواهید چرخید که گویی یک نقطه اند. جانهای فربه چه سبک اند. چه کسی باور می کند این جمع نقیض را!؟

سالک گفت ما خراب بودیم در سرزمین های میانه آنجا که دو نیرو از دو قطب مخالف چرخ حال را می چرخاندند.
اگر شراب نبود و اگر ما خراب نبودیم در سرابِ سرایی در سرزمینهای میانه چرخچی چرخ زمان خویش بودیم و از یار و دیار و بلندای دار هیچ نمی گفتیم و نمی شنیدم و شنیدار نبودیم.

درود خدا بر محمد و آل محمد. بر او که حمد عالم بود در تجلی خطاب نابِ بودن. گفت و شنید و احمد محمود و محمد بود و هست.

غلامرضا رشیدی
مهر ۹۰

تاریکی

خود را یافتم در ناکجای وحشت، در تنهایی و تاریکی!
تدبیر من چه بود؟
می دانستم یا نمی دانستم؟
بمانم! در کجا!؟
بروم! به کدامین سو!؟

آیا از عالمان بی عمل بودم یا از عاملان بی علم؟ به تحقیق که از عالمان نبودم، که به خود چیزی نمی دانستم. پس آیا عاملی بودم بی علم؟
کسی بودم که توان عمل داشت، دونده ای که توان دویدن داشت! بدوم بی آنکه بدانم به کدام سو و بدوم و بی آنکه بدانم، از مقصد دورتر و دور تر در قعر تاریکی مدفون شوم!؟

فکر رفتن رفت از دلم. نکند که براستی رفتنم، رفتن در قلب تاریکی باشد به سوی گمراهی!

چشمانم جز تاریکی نمی دید. گاهی صدایی و گذر موهوم و رعب آور سایه ای ترسناک!

سو سوی هیچ چراغی پدیدار نبود گاهی تصور وهمی بود که پایدار نبود!

آیا رها شده بودم به حال خویش!

از شر تاریکی پناهنده خودم شدم، پنهان شدم در خود، فارغ شدم از تاریکی بیرون که در ویرانه درون نوری یافتم که به آن نور خود را نمایان دیدم.معلوم خودم شدم!
چه حادثه ای!
چه حادثه ای که همه عمر مجهول خودم بودم.
جاهلی بودم در پی مجهولی، عالمی شدم در برابر معلومی!
و چه حادثه ای حادث شد و چه واقعه ای واقع شد لَیْسَ لِوَقْعَتِهَا کَاذِبَهٌ
خود پرست شدم آیا به آنچه که شنیدم که گفت وَفِی أَنفُسِکُمْ  أَفَلَا تُبْصِرُونَ؟
خود پرست شدم آیا در آن تنهایی و تاریکی بیرون که هرگاه دست یاری دراز کرده بودم، شیطانی در کمین دستم نشسته بود و در این ویرانه درون، اکنون روشنی یافته بودم که مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاهٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ ۖ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَهٍ ۖ الزُّجَاجَهُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِن شَجَرَهٍ مُّبَارَکَهٍ زَیْتُونَهٍ لَّا شَرْقِیَّهٍ وَلَا غَرْبِیَّهٍ یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ‌ ۚ نُّورٌ عَلَىٰ نُورٍ‌!

سالها شیاطین به کور سوی نوری، مقاصدی را زینت دادند وسفرها کردم از تاریکی به تاریکی که نوری نبود و وهمی بود در دوردست که مرا به خود می خواند.

خودپرست شدم به نوری که در دور دستم نیست، در دستم است. مرا به دوری دورها به آرزوهایی محال نمی خواند که رهایم کند جایی در بیراه گمراهی. هیچ از آن سو تر نمی گوید. لحظه اکنون را روشن میکند که همین پیش پا را بدانی و ببینی کافی ست. قدم و قدم  و  قاف!
نه فریبت نمی دهم بگذار بگویم تا بدانی که لحظه ی اکنون فاصله ی میان ازل تا ابد است
عالِم به لحظه ی حالم کرد و به این حال در احسن الحالم کرد که در آن تاریکی حالی نبود که قدم بردارم که وهم نوری در دور و قعر گوری در پیش پایم بود. هر لحظه اش ماهی، نه سالی نه عمری نه عذابی ازلی بود و ابدی می نمود!
در لحظه ی این نور، کن، فیکون شد و خلاص و معلوم هیچ علمی نشد که چه شد پس به عنایت زبان شرح گشاده گشت و آیت انزلنا روانه گشت و هیبت تاریکی بهانه گشت و زمان زاده گشت و اکنون در پی …

چشمها طاقت آن نور را نداشت تاریکی تنهایی بر ما مستولی شد و شعله ی آتش شیاطین به کور سویی مزین شده آدمی را فریفت.

خود پرست شدم به من عرفه نفسه که به وسع مَن، در من شرحی از لحظه ی نور نگاشته شده بود به برق روغنی روشن که هر لحظه مترصد می نمود تا شعله ور شود.

شنیدار شوید وَاتَّقُوا اللَّـهَ وَاسْمَعُوا  چندان که در توان شماست فَاتَّقُوا اللَّـهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ وَاسْمَعُوا پس وَاتَّقُوا اللَّـهَ ۖ وَیُعَلِّمُکُمُ اللَّـهُ ۗ وَاللَّـهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ پس به آنچه به شما می آموزد ایمان بیاورید و تنها او را ولی خود بگیرید که اللَّـهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ‌ و پیروی غیر خدا نکنید که مَثَلُ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّـهِ أَوْلِیَاءَ کَمَثَلِ الْعَنکَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَیْتًا وَإِنَّ أَوْهَنَ الْبُیُوتِ لَبَیْتُ الْعَنکَبُوتِ لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ

غلامرضا رشیدی
مرداد۹۰

خروج