• بایگانی برچسب : ساز

آویخته

 

از شکار نخجیر گفتم و از بال های سوخته تا هیچ. از مرگ در فاصله ی یک دم و بازدم. از سازی گفتم که هر که نواخت و شنید، هیچ شد، هیچ.

 از گذر آهوان گفتم. از جای پا. از آنجا که گفت جای پا را رها کن شکارچی!

بوی نافه کجا و جای پا کجا!؟

مشام مست کجا و مُشک کجا!؟

 آهوان هیچ شدند!

جای پا هیچ!

بوی نافه هیچ!

مشک هیچ، مشام مست هیچ!

من هیچ شدم و دوبال آویخته به هیچ و هیچ میدانی چه می گویم!؟

دام شکارش درست بین دو نفس بود.

و فریب زمان دام را می پوشاند!

بین یک دم و بازدم همدم هیچ شدم تا دام نباشم.در دام افتادم و فریب زمان، هیچ شد.هیچ.

پند مرا بشنو: 

انتظار برای نتیجه، مزدوری ست. عمل را در حال با حال خویش مخلوط کن. در حوض حال شناور شو. شناور شو بی آنکه تقلایی کنی، آرام گیر. آرامشت یک چند که به فراموشی رسد. به ناگاه غرقه می شوی. این گفتار عارفان که به یادگار مانده چیزی نیست جز آن تقلا ها که دست بر آب میکوبیدند، قطره های گلاب ناب افشان کرده اند بر طریق معرفت.

غلامرضا رشیدی

دی ۸۸

 

ساز

 

گفتم شکارچی، سخت ماهری در شکار!

گفت با شکار می رقصم!

گفتم این ساز مرا بگیر عیش خود افزون کن.

گفت کدام ساز؟

گفتم این که در معنا می نوازد.

گفت کدام معنا؟

گفتم شکارچی روزگاری کلمات را به نام می شناختم و غره بودم .

روزگاری به دیده ی بینا بر صورت کلمات شک کردم، مبدل می نمودند مدام و پی در پی.

گوشم به ساز معنا گشاده گشت شکارچی!

معنا ساز می زد!

کلمات می رقصیدند!

در چرخشی مدام، گاهی به رو، گاهی به زیر، گاهی به اوج و گاه در فرود.

رقص مست کلمات را در بزم معنا باید دید شکارچی!

این ساز مرا بگیر عیش خود افزون کن.

گفت والله سازی نمی بینم!

گفتم دست دراز کنی، گرفته ای!

شکارچی دست دراز کرد و شکار ساز شد!

با من با کلمات با ساز با رقص، می رقصید.

او را دگر به نام کسی نشناخت!

 

غلامرضا رشیدی

مرداد۸۸

خروج