سالک بیچاره چه می دانست شراب چیست!

در کیسه هیچ نداشت که خرج شراب کند. یکی او را رمزی آموخت به  لا اله که بر در میخانه که می روی، بگو ساقی مرا خوانده است!

می گفت و بی بهانه وارد می شد!

بی بهانه گفت روزی نقبی دیدم در میخانه، نقب  از آن سو می رسید به مسجد!

گفت ساقی را پرسدم این چه رسم است که حکم دادی به ‏لا تقربوا الصلاه وأنتم سکارى  و از مسجد نقب کشیده ای به میخانه!؟

ساقی گفت که حکم آن شد که مست در نماز نیایید!

گروهی اما به نماز  مست  می شدند!

نقب از آن است که جای مست میخانه است و بس!

گفت پرسدم نشان این گروه چگونه است؟ چگونه می گذرند از نقب بی آنکه …

ساقی گفت در سجده طولانی می بینی آنها را، حال آن که جانشان از نقب گذشته و در میخانه است!

خلق  اگر ببینند می پرسند که چه می گویند اینها در این سجده های طولانی!

هیچ نمی گویند هیچ!

می نوشند پی در پی و چنان مست می شوند که می توان تیر از تنشان بیرون کشید!

 

******

در بزمی بودم شبانه، بی آنکه او را که می خواند بشناسم!
بی آنکه هیچ دیده باشم اش!
بی آنکه زبانش را بدانم، می خواند!
مست بودم!
عاشقانه می خواند!
به زبان خدایم سخن میگفت گویی.
آی مستـــــی! آی!
کفرت را دوست دارم!
منتهـــــــای مسلمانی ست!
گفت به مستی نیا در نماز!
میدانم!
در مستی به نماز آیم، کافرم!
ای دوست می دانم!
در مستی معشوقی!
در نماز معبود!
آی عشق! مستانه می نویسم ات!
می کوبم محکم بر سر حروف به ضربی که پای می کوبم بر زمین!
به ضرب جامی که می زنی بر جامم!
چه کسی حال مرا می داند!
هیج زبانِ خواننده را نمی دانم هیچ!
عاشقانه می خواند!
مـــــــــــی خــــــــــــواند آی ی ی ی!
دیوانه ام می کند!
من به ضرب سازش می کوبم بر سر حروف!
و کلمات زاده می شوند!
بکر چنان که مریم بود!
آی تو!
با تو هستم! با تو!
مست نیستی، نخوان مرا!
روزگاری آی! روزگـــــــــــــــــــــــــــاری!
حس در من مُرد!
او را دوباره زادم من!
بکــــــــــــــــــــر!
چون مریم!
حرف مسیحای مرا بکرانه بشنو! به شکرانه!
مست نیستی نمان! برو!
مرا مخوان!
وای ی ی، به سر، دردی دارم!
چه   د ر د    سری!
گفت مست نیا به نماز!
از مسجد به میخانه چرا نقب می زند!؟
آی نقب می زند آی!

مغزم کرخ شده است!
بیچاره می کنی چنین!
آی….. قربانِ چاره ات!
در شبِ نور و رنگ و صدا!
آی ی ی ی ی!
قربان چاره ات!
آی ی ی عشق!
آی ی ی!
قربان چاره ات!!
بی چاره ات منم!
قربان چاره ات!

….

بخوان غریبه!
بخوان!
سخـــــــــــت، عــــــــــــــاشقانه بخوان!
چه خوب که زبانت را نمی دانم!
عاشقت می شدم به دانستن!
بتم می شدی!
چه خوب که نمی شناسم ات!
بوی یارم در توست!
بوی مستِ نمازم در توست!
بخوان!
چنـــــــان عاشــــــــقانه تا ندانــــــــــمت!
چقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر دلت با دلم هم نواست!
وای ی ی !
چقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر مستی تو!
نکند تو هم عاشق یار من باشی!!!
وای ی ی!!
چنین عاشقانه برای که میخوانی!
وای ی ی ی!
نکند، عاشق یار من باشی!
کسی غیر او، در خور این ترانه نیست!
آی عشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق!
آی ی ی!
نکند تو هم عاشق یار من باشی!
آی عشـــــــق !
آی ی ی ی ی!
چه کنم!؟
اگر خلقی،
عاشق یار من باشند!

 

 

غلامرضا رشیدی
اسفند۸۸

 

 

پی نوشت:

۱- هیچ شاعری نمی دانم هیچ!

۲- دوست! حساب ما رو داری؟ این بار چندمِ که مست و کله پا، سینه خیز اومدم تا دم در! در رو وا نکردی که برو  صبح بیا!…

در رو وا نکردی و… تا صبح، زانو زده موندم توی کوچه!