• بایگانی برچسب : شراب

حکم

امام امت ابراهیم شدم در بن چاهی، یوسف شدم در گذر از آتش دستان زلیخایی، کلمه ای شدم مقدس، کلیم شدم مسیحایی، موسی شدم، بشارت مریم شدم به تنهایی، فقیه شهر را بگویید فقیها کجایی!؟

سالک گفت فقیه شهر را بگویید من مست دائم ام، حکم نمازم چگونه است؟
بگوییدش چیزی  نخورده ام، چیزی شنیده ام، شعر مجسمی در جان من نشسته است سکر آوری غلیظ که جز به رفتن جان از این تن بیرون نمی شود، بپرسید حکم نماز من چگونه است؟

بگویدش چیزی نخورده ام بوی هویی از دهان مستی به دماغ رسیده است. اکسیر نابی که خاک را کیمیا می کند بگویدش حکم نماز  و دفتر و دستار هیچ که دینم رفت، کافر شدم، تمامی کفرم، تمامی ایمان، در سکرات مسلمانی…

سالک گفت در گستره ای ناب جایی هست که جایی نیست، نا کجایی که جایش را نمی دانم، گم می شوم در آن، شناور می شوم غریق در چیزی که وصفش را نمی دانم، هیچکس نیست که بپرسم، هیچکس نیست که بشنود، هیچکس، صدایی بر نمی آید. روبه رو می شوم با آینه ای از عالم که خود را در من می نگرد، منم یا آینه که در دیگری می نگرد؟ نمی دانم…

می روم تا سر حد مرز هایی که موسی، که موسی کلماتی شنید و مسیح، که مسیح تجلی کلمه بود و محمد، سالک گفت چنان تا کلماتی که هیچ شکی در آنها نیست نازل می شوند، و چنان تا گم میکنم شنونده ام یا گوینده…

سالک گفت خروشی در من جریان دارد، در مانده ام در بیانش، حالی آنکه کلمات را می دانم و چه بی حد بود عظمت عیسی و جای پاهای محمد هویدا و چه کسی توان رفتن داشت!؟

سالک گفت ای که می شنوی این کلمات را، افسانه نمی بافم، سفری واقع شده است، درزمان بی نهایت، زمانی که زمان زاده نشده بود، عروجی شد و معراجی که کلمات آن مو به مو نگاشته شده اند، زمان زاده شد تا شرحی نازل و متجلی شود و ادراک فرصت یابد تا در خلوص دریابد آنچه را که واقع شده است، حال آنکه در واقع همه چیز تمام شده درحالی که در آینه ای فرصت ادراک همراهی با آنچه  واقع شده، داریم. واقعه ای واقع شده که هیچ زبانی قادر به بیانش نیست و اگر بیان شود کلمات آن را پایانی نخواهد بود.
نفسی دمیده شد و کلماتی متجلی شدند. آن کلمات را تنها آنکه که گفت، شنید و لا غیر که غیری در کار نبود. آن نفس نفسی مقدس و ستوده و ستاینده بود و کلمات متجلی شده اذکاری بودند حامل حمد گوینده کلمات که خود را می ستود. حاصل این گفت و شنود هستی خلق شد، خلق بکر و آدمی در این میان پدیدار گشت و کرامت  یافت تا در همراهی ادراک کند آنچه را که واقع شده است. آن اذکار مقدس در آدمی نهفته اند و از آنان پاسداری می شود و تجلی هریک دریچه از ادراک در آدمی می گشاید که در آن زوالی نیست.هر سالکی که خلوص پیشه کند به مقصدی می رسد هم معنا با دیگر سالکان و غایت سلوک چیزی نیست جز ذکری از آن اذکار مقدس که حمدِ گوینده، در آنها مستتر است. ای آنکه طالب فیضی دریاب کتابی را که جمیع کلماتی ست که ابتدای ابتدای آن حمد است. این حمد ابتدا، هدف انتهاست…

سلام درود بر او که نامش از حمد و احمد و محمود و محمد است.

غلامرضا رشیدی
اردیبهشت ۹۱

 

 

واسع

 

خوار و خموده بودم در بی راه!
گفت چگونه ای!؟
گفتم خمارم!
گفت شرابت می دهم بنوش!
نوشیدم، سرمست شدم، بی سر و پا، گمراه شدم در مستی!
گفت چگونه ای!؟

گفتم سر از پا نمی شناسم! در راهم، در بی راهم، نمی دانم! نمی یابم خودم را!
گفت در خماری در بی راهی! در مستی در گمراهی! چه کنم با تو!؟

گفتم مرا به حال خویش وا مگذار!           (خدایا ما را به حال خویش وا مگذار)
گفت صدا را می شنوی!؟
گفتم می شنوم!
گفت  از پی صدا برو!
گفتم بگو!
گفت وسعت مغرب ها و مشرق ها ملک اوست! در راه و بی راه در ملک اویی فَأَیْنَمَا تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ إِنَّ اللّهَ وَاسِعٌ عَلِیمٌ (به هر طرف که رو کنی روی اوست…)

گفتم یا واسع، وسعت او کجا و وسع تنگ من کجا!؟
گفت صدا را می شنوی!؟
گفتم می شنوم!
گفت لاَ یُکَلِّفُ اللّهُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا سعی را در وسعتِ وسع تو می خواهد.

گفتم در وسع فاصله این خماری و مستی سعی من چه صفایی دارد؟
گفت می شنوی صدا را!؟
گفتم می شنوم!
گفت گوش از صدا برندار در خماری و مستی!
در وسع خویش در زندانی تو! گوش کن صدا را، از راهی نهانی خبر می دهد به برون زندان، رو به وسعتی بی واژه!  
گفتم راه نهانی!؟

گفت وسع تو به الف واسع می شود! چقدر از الف گفتیم؟ از انا؟ از انزلنا؟
گفتم چه می کند با من!؟
گفت گوش کن صدا را، شبی از راه نهانی وسعتی بی واژه در وسع تو در کلمه ای متجلی خواهد شد، نقب نهانی را که بیابی، پلکان انزلنا را خواهی دید! راه ورود، راه خروج است! گوش از صدا برندار! می شنوی صدا را!؟
گفتم یا سمیع و یا واسع، یا واسع و یا سمیع، إِنَّکَ سَمِیعُ الدُّعَاء
گفت إِنَّا مَعَکُم مُّسْتَمِعُونَ (…که ما با شمائیم شنونده ایم).

 

غلامرضا رشیدی
آبان ۸۹

پی نوشت:
 آواز حقیقت را پیشترها نوشتم. شایسته دیدم نقل دوباره ی بخشی از آن را جهت یاد آوری.

….گفت صدایش را که بشنوی، دلت را خواهد برد، در پی دلت روان خواهی شد در پی دیدار، می روی که شاهد باشی!

گفت شنیدن ناب، آن حس حلال و بکر است که سالکان را به شیدایی می کشاند.

گفت ای زندانی نفس فرعونی خویش، بشنو! از پس دیوار، صدایی می آید! بشنو!

بشنو مرا تا گفتن بیاموزی تا گفتگو کنیم تا موسی شوی و بگذری از دریای درد در گفتگویی فرعونی!
آی زندانی! بشنو مرا که آوازم در گنبد گیتی پیچده است.

بشنو مرا و باز گرد. (این درگه ما درگه نومیدی نیست)

بشنو آوای حقیقت را که شنیدیست!

و هر زمان، آیاتی را که نازل شده، بشنوند؛ چشم‌های آنها را می‌بینی که اشک می‌ریزد، از حقیقتی که دریافته‌اند؛  می‌گویند: پروردگارا! ایمان آوردیم؛ پس ما را با شاهدان بنویس!

(وَ إِذا سَمِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَی الرَّسُولِ تَری أَعْیُنَهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمَّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ یَقُولُونَ رَبَّنا آمَنَّا فَاکْتُبْنا مَعَ الشَّاهِدِینَ)

 

بشنو مرا که بهترین سخن را نازل کرده ام!                                  (اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیث).

بشنو مرا تا شنوا شوی. شنوا شو تا چشم تو را بشویم تا شاهد شوی!

بشنو مرا تا با تو از شنیدن بگویم.

 

خروج