• بایگانی برچسب : شرح

پراکنده

پراکنده

 

 

سالک گفت از نور گفتم و تاریکی آن را بلعید. در نور عطشی دیدم برای تاریکی و در غلظت تاریکی عطشی بی بدیل برای بلعیدن نور. سالک گفت در فلسفه ای از نور در مبدا مختصات، نور نشسته بود و هرچه از مبدا دورتر شدم پرده هایی بر نور کشیده شد و هویتی تاریک در فراموشخانه ای مانده بود در پس پرده ها که اصل خویش را جستجو میکرد تا خود را معنا کند. دریغ که اگر نوری از روزنی از میان پرده های تو در تو به فراموشخانه میرسید، هیچ می شد در آن غلظت تاریک.

سالک گفت تراوشی از نور بودم، کافی بود خود را رها کنم تا بلعیده شوم در آن هویت تاریک.
هویت تاریک، هویتی تاریک داشت. گویی مرگِ روشنی بود و روشنی را مرگ خود می پنداشت. دیدم مردان معرفت را که با جام هایی از نور پای در آن، بارقه ای می شدند در لحظه ای و دیگر هیچ که تاریکی دوباره مستولی میشد چنان که آنان خود گم می شدند در پس آن پرده های تو در تو.

سالک گفت زندانی بودم در مطلق تاریکی در پس پرده هایی تو در تو و در هم تنیده، خالص شدم چنان تا خلاص شدم چنین. چیزی شدم لطیف، مقیم وادی خیال شدم، جایی که مدعیان سلوک حتی در خیال خود نمی دیدند چنین وادی بی بدیلی را…

سالک گفت در برابرم نشست، فدایی این بودم که نگاهم کند و نکرد، فدایی این بودم که سخن بگوید، کلمه ای حتی، و نگفت و سپس بی آنکه بدانم آیاتی بر من نازل شد از جنس نور، غرق بودم در نور و لطافت، کلماتی شنیدم. کلید واژه بودند که قفل هر زندان، فدایی بیانشان بود. نفهمیدم  آنروز، نفهمیدم که چرا حتی نگاهم نکرد، جاهلانه گلایه کردم، نمی فهمیدم، گلایه میکردم با خود و بی حاصل.

سالک گفت چه فایده که شرح این ماجرا می کنم در میان مردمی دلبسته ی فروع در گردابی در کشتی شکسته ای بی بادبان که در آن حتی پارویی برای تقلا نیست!؟

سالک گفت سوگند به باد های رونده که آیات نور از هر سو روان و وزان اند، بادبانی باید که بر آن بنشینند و تا در آدمی اصلی از اصول ریشه نگیرد و ستون نشود، بادبانی افراشته نخواهد شد.

سالک گفت مردمانی دیدم که هیچ از ابتدا نمیدانستند. هشدار میدادند یکدیگر را که محققِ در پی “ابتدا” ره به جنون خواهد زد. سفارش میکردند یکدیگر  را به اقوالی از قول پیشینیانی که پیشه ی ایشان نقل اقوالی منقول بود.

سالک گفت تا ابتدای ابتدا رفتم. جایی که هنوز کلمه ای زاده  و قولی نقل نشده بود، در بی واژه محض در نور محض نشستم در برابرش و در من نگه نکرد و با من سخن نگفت…

سالک گفت مقیم وادی خیال بودم، جایی سخت لطیف. سخن چیزی سخت غلیظ است. با من سخن نگفت چرا که در آن وادی لطف و لطیف، غلظت غلیظ سخن نمی گنجید. سالک گفت وادی خیال، وادی لطیف ابر است و سخن تبلور بلورینی است که از آن نازل می شود و می بارد إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِی لَیْلَهِ الْقَدْرِ‌.هیچ می دانی درهای آسمان باز است یعنی چه!؟

سالک گفت هیچ می دانی که چرا سالکان اغلب سخنورانند و از کدامین راه آمده اند تا به سخن رسیده اند؟ افسوس که  بسیاری در این غلیظِ سخن که لطیف پنداشته می شود، می مانند. از جایی غلیظ می آیند و سخن را لطیف می پندارند. سالک گفت آه و آه بد نگویم که سخن سالکان پاک همانا بلور باران است که زنده می کند جانهای پژمرده را وَأَنزَلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً بِقَدَرٍ‌ فَأَسْکَنَّاهُ فِی الْأَرْ‌ضِ(مومنون۱۸).

سالک گفت سخن ریشه در چیزی بشدت لطیف دارد. چیزی از جنس دودی پراکنده. لطیف باشی بی انکه متبلور شود ادارکش میکنی. وقتی متبلور شد چیزی غلیط است شکلی متفاوت است.ادراکی متفاوت خواهد داشت. گاهی در تبلوری تبر است گاهی درخت! آدمی خود تبلوری از سخن است.غلظت دارد. آنگاه لطیف خواهد بود که دوباره  پراکنده شود، دود شود در وادی خیال. آن چیز لطیف، سیال و روان است. هرجا در تبلوری تجسم شود در کلمه ای شرح می یابد تا در سطحی از ادراک، درک شود.

سالک گفت گمان مکن که سخنان پراکنده می گویم، ابری پراکنده ام، با کلماتم چیزی دمیده می شود، بادهایی موافق،  باید که بادبانی برافراشته  کنی تا حرکتی در جان تو پدید آید. ابری پراکنده شو تا در تو تواتری پدید آید.

اللَّـهُ الَّذِی یُرْ‌سِلُ الرِّ‌یَاحَ فَتُثِیرُ‌ سَحَابًا فَیَبْسُطُهُ فِی السَّمَاءِ کَیْفَ یَشَاءُ وَیَجْعَلُهُ کِسَفًا فَتَرَ‌ى الْوَدْقَ یَخْرُ‌جُ مِنْ خِلَالِهِ ۖ فَإِذَا أَصَابَ بِهِ مَن یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ إِذَا هُمْ یَسْتَبْشِرُ‌ونَ ﴿روم ۴۸﴾…. خداوند است که بادها را می‌فرستد تا ابرهایی را به حرکت در آورند، سپس آنها را در پهنه آسمان آن گونه که بخواهد می‌گستراند و متراکم می‌سازد؛ در این هنگام دانه‌های باران را می‌بینی که از لا به لای آن خارج می‌شود، هنگامی که این (باران حیاتبخش) را به هر کس از بندگانش که بخواهد می‌رساند، ناگهان شادمان می‌شوند…

غلامرضا رشیدی
فروردین ۹۱

 

پی نوشت:

سالک گفت مردمانی دیدم متعصب و مغروق در قرائتی از فروع؛ با آنان از اصل اصول گفتم، لب به تکفیرم گشودند،
مجتهدشده بودند هریک در فرعی از فروع وشمشیر می کشیدند بی اصول بی آنکه مبدایی ابتدای ایشان باشد و معادی منتهایشان. در تاریکی مطلق اعدادی بودند در فلسفه ای از ریاضی بی آنکه مبدا مختصاتی ضامن هویتشان باشد. هر عددی حیران مانده در شرح خویش و غافل که باید خود را از مبدایی بشمارد تا شمرده شود.

سالک گفت، سخن، آن باران ترد است که جان نهال را تازه می کند. درخت پوسیده اما معنی منجمد باوری تاریک  است که باران در آن شور جوانه زدن را مهیا نمی کند.چیزی غلیط و خشن است که از روح لطافت تهی شده است، فرعی مترود که بیهوده و بی حاصل درشت شده و نافرجام در آتشی  سوخته، خواهد پوسید بی آنکه از تراوت باران نفعی ببرد.

 

 

نَفَس

سالک گفت همه عمر کلماتی می شنیدم چنان که دیگران می شنیدند تا آن گاه که کلمه ای شنیدم که همه شنیده ها غرق در آن است.

سالک گفت ذکری هست که از نَفَسی بر خواسته است. همه ی هستی پدید آمده از آن نفس و آن ذکر است.

سالک گفت گروهی می بینند و گروهی می شنوند. من عاجزم از بیان این معما که برترین سبقت گیرندگان شنونده اند و گاهی تنها گاهی شوق شنیدن چیزی را مرئی می کند تا دیده شود. کلمه ای مرئی می شود برای دیدن و آنگاه ناپدید می شود و آنچه ماندگار می ماند کلمه است، چیزیست که شنیده می شود.
حیران این معما ماندم سالها که این تصاویرناپایدار چیستند که به هر طرف که رو کنی در برابر دیدگان آدمی متجلی اند بی آنکه در سلوکی سیر کرده باشی؟

سالک گفت نردبانی آویخته بود از ذکر و هرکسی بر پله ای چیزی شنیده بود و شوق شنیدن چیزی را مرئی میکرد برای دیدن و آنچه مرئی می شد نشئه خود میکرد ناظر را در دیداری بی بدیل.

سالک گفت مرا بر آن پله نخست نهاد. جهانِ پیرامون، مرئی من شد. دیدم، چشمانم را بستم تا سحرم نکند این بینایی که می دانستم اینها هم تجلی ناپایدار کلمه ای پایدار اند. چشمانم را بستم تا بشنوم آن کلمه را، بشنوم آن خطاب را  و شنیدم!
همه ی آن چه پیرامون من مرئی بود حاصل یک کلمه بود. باش!

سالک گفت می شد که عمری سر کنم در سیاحت آنچه مرئی بود یا اینکه چشم ببندم و به شنیدن کلمه ای همه را در لجظه ای، تنها در لحظه ای ادراک کنم و قدم بگذارم بر پله ای دیگر از آن نردبان آویخته در ناکجا.

سالک گفت من چه می دانستم که نردبانی آویخته است!؟
چه می دانستم که بر فراز این پله، پله ای هست و بر فراز آن پله ای دیگر و چه می دانستم این نردبان به کجا محکم شده است؟
چه می دانستم اگر نگفته بود إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ‌ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ(حجر۹)
چه کسی شرح این ماجرا میکرد به أَلَمْ نَشْرَ‌حْ  تا سختی ما را آسان کند؟
سالک گفت ذکری هست که از نَفَسی از سینه ای بر خواسته است. همه ی هستی پدید آمده از آن نفس و آن ذکر است. ذکری که شرحش کتابی مشروح است که در شرح آن کتاب، صد هزار کتاب مشروح همه در پله ی اول اند و به شبی تا پله آخر میروی تا مطلع فجر و سَلَامٌ هِیَ حَتَّىٰ مَطْلَعِ الْفَجْرِ‌ و نمی دانی چه شبی است؛ شب قدر!

سالک گفت نردبانی پله پله بی رتبه و مرتبه تنها به درجه خلوص، شرح یک کلمه را مشروح میکند تا هر کجا که هستی بدانی که یکی که غیر او هیچ چیز نیست، متذکر شد خود را که باش!

گنجی که خواست مخفی نباشد، عیان شد. یک کلمه صادر شد.کلمه ای که خود وصف خود بود.ستوده خود بود. حمد خود بود. محمد خود بود.ابتدای خود بود. انتهای خود بود.شرح خود بود. شرحی از ابتدا تا انتها. شرحی که هر کجا به شوقی متجلی شد و می شود و خواهد شد. شرحی که در هر پله ای مشروح خود است. شاهد خود است. مشهود خود است. تکرار خود است. تشدید خود است. تمدید خود است و نمیراست و همچنان یک کلمه است.
سالک گفت همه تجلیات زاده و زاییده ی این کلمه اند در حالی مرئی و در حالی نامرئی اند. آنچه ماندگار است آن کلمه است.

سالک گفت بشنو این کلمه را، کلمه ی خود را بشنو، کلمه ای که به مریم بشارت داده شد، کلمه ای که امامِ ابراهیم بود. کلمه ی حمد در الحمد، محمدی درآفرینش که اگر نبود چیزی پدیدار نمی گشت.

سالک گفت گروهی چشم گشودند بر محمد، محمد در میان آنان بود و آنان برخی همچنان گمراه شدند. گروهی گوش سپردند بر او حتی پیش از آنکه او زاده شود و تا آفرینش باقی ست شنیدار حمد هستی اند.

هُوَ اللَّـهُ الْخَالِقُ الْبَارِ‌ئُ الْمُصَوِّرُ‌ ۖ لَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَىٰ ۚ یُسَبِّحُ لَهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْ‌ضِ ۖ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ﴿حشر٢۴

غلامرضا رشیدی
دی ماه ۹۰

خروج