سالکی دیدم در زاویه ای. گفتم در این زاویه که جمع نیست، جامی هست آیا؟

گفت جامی هست که به جمع می دهند و جمعی هستند که جام می دهند. آن جام که به جمع می دهند رویا می سازد و آن جمع که جام می دهند، جان در آن جام بنهاده ا ند. من اینجا اما آن شراب نابم که کهنه می شود.

گفتم بر من مرحمتی کن

گفت از رویای خاک تا رویای پاک یک جرعه فاصله است.

گفتم از کدام انگور؟ کدام شراب؟

گفت از آن شراب که انگورش به شوق آمده!

گفتم از کجا بدانم؟

گفت کار دانستن نیست.

گفتم چه کنم پس؟

گفت مشتاق باش.

گفتم اقرار میکنم به اشتیاق

گفت دو صد گفته چون نیم کردار نیست!

 

غلامرضا رشیدی

مرداد۸۸