وارد شدم، سلام کردم. پاسخ داد. نگاهم نمی کرد اما!

جورر خاصی بود. برایم قابل وصف نیست.

گفت بگو.

گفتم برای شنیدن آمدم. آمدم به دیدنت چشمم روشن شود.

گفت کوری تو، کدام چشمت روشن شود!؟

 تو یک مزدور ِ رذلی، هیچ چیز تو مال خودت نیست. برخیز و دور شو! برو به دادِ خودت برس! بدبخت!

زبانم بند آمد!

به زحمت گفتم مگر چه کرده ام من!؟

گفت هرچه کرده ای دیگر نکن. برخیز و دور شو! برو به دادِ خودت برس!

کلامش چیزی را در من متلاشی کرد. اشک هایم سرازیر شدند و بسان کودکان گریه کردم! بی هوش شدم از گریه!

 

به هوش آمدم در خانه ی خود بودم! خواب دیده بودم!

 

به دیدارش رفتم. مرا پذیرفت!

با من سخن گفت!

غمگین بود!

افسرده بود  و نالان!

جور خاصی بود اما.

گفتم که بارها آمدم و مرا نپذیرفته، پرسیدم چرا؟ گفت خواهی دانست. خواستم از خوابم بگویم. گفت نگو می دانم!

در پایان گفت برخیز و برو به داد خودت برس!

گفتم

چکار کنم؟

گفت ستایش کن!

از هر صد نعمتی که خدایت داده یکی را شکر کن! از همین حالا شروع کن. بشمار نفس هایت را، ضربان قلبت را، هر بار که میبینی، هر بار که می شنوی، هر لقمه که می خوری، هر قدم که بر می داری، هر پلک که می زنی بشمار!

از هر صد تا یکی را یاد او باش، نمی توانی از هر هزار یکی را شکر گو!

برخیز و برو به داد خودت برس!

گفتم باز هم مرا اذن دیدار می دهی گفت اگر وقتش باشد، آری و بر خواست.

دوباره پرسیدم چرا مرا تا کنون نمی پذیرفتی. گفت در پی پرسیدن نباش در پی ستایش باش!

چیزهایی هست که ندانستن اش بهتر است!

اصرار کردم.

 دست راست مرا گرفت. زیر لب چیزی خواند و در دستم دمید و دستم را بست! گفت به خانه که رسیدی مشتت را باز کن در جایی که کسی با تو نیست. حالا برو و به داد خودت برس.

 صدایش محزون بود. خسته بود انگار از دیدن من، گویی از گفتگو با من بیزار بود.

 به خانه رسیدم. مشتم را باز کردم. بی هوش شدم!

کف دستم آینه شده بود! هیولا دیدم در آن! بی هوش شدم!

 …

به هوش آمدم. می ترسیدم دوباره به دستم نگاه کنم. نگاه کردم. هیچ چیز نبود!

… پرسید چگونه بود در دیدار؟

گفتم ملول و غمگین نالان!

گفت در او هیچ چیز نیست! آینه است او! تو را نشان خودت داده!…

غلامرضا رشیدی
دی۸۸