• بایگانی برچسب : صدا

صدا

 

سالک گفت من در شکارگاه بودم. صدا را شنیدم، در عصر موسی.
بال هایم رستند. آتشی فرستاد از دوزخ. بالهایم سوختند هزار باره.
من صدا را شنیدم. بامن صدا چنان کرد که بی پروا پریدم، بی بال.
بال های رستند نو، در بی پروایی پرواز. آتش فرستاد از دوزخ. من سوختم. بال ها ماندند.

من سوختم. مرغی شدم.
دو بال شدم آویخته به هیچ.
مرغی شدم که صدا را می شنید.
گفتگو کردم با موسی وقتی که بنی اسرائیل سخت قدرتمند بودند. در پی شکار مرغی بودند از آسمان.
من صدای مرغ را می شنیدم.

سالک گفت در شکارگاه بودم.
مقلد صدای مرغی شدم. مرغ صدای مرا می شنید. پاسخ می داد.
شکارگاه مملو از شکارچیان بود. صدای مرا می شنیدند. صدای مرغ را نمی شنیدند.
روانه شدند به سوی من. ساکت شدم.

سالک گفت من از گفتگو گذشتم. برخی کلمات را آموختم. نفسم به شماره افتاد.
در تنم توانی بیشتر نبود. در سرم، گرما غوغا میکرد. در تنم سرما مرا تا سرحد مرگ کشاند.
سالک گفت مقلد صدا شدم. آن مرغ را شنیدم. با من از لوح گفت.
لوح را شنیدم. برخی کلمات را دانستم. از گذشته بودند، از حال و از آینده. نفسم به شماره افتاد.

دانستم بسیار، بی آنکه بدانم چگونه. بی آنکه بدانم چگونه بازگو کنم.

دانستم برخی صدا را می شنوند. در عصر موسی بسیار نادراند.
سالک گفت من زمزمه های مسیح را شنیدم. کودکی که در گهواره سخن می گفت. او بشارت کلمه ای بود که من می دانستم. کلمه ای مقدس، قدیسی اقدس که در آواز آن مرغ شنیده بودم.
کلمه حی را مکرر ذکر میکرد. از شنیدنش حمد را آموختم.
سالک گفت برخی کلمات لوح را دانستم.
حرف ابتدا را دانستم.
حمد را دانستم.
الف را دانستم.
از این دو احمد را دانستم حال آنکه در عصر موسی بودم. نفسم به شماره افتاد.
حرف انتها را دانستم.
ب را دانستم.
حرف انتها را در ابتدا دیدم.
به شرافت بسم الله، نفسم به شماره افتاد.
در عصر موسی بودم. کلماتی دیدم.  در آنها هیچ شکی نبود. هیچ شکی. در حق آنها گواهی دادم.
لوح را دیدم. برخی کلمات را دانستم.
برخی لوح را به ذهن سپردند. بر حال ایشان افسوس خوردم.
ذکر بر من نازل شد. کلمه ای در وسع حال. بیشتر نبود .
حالم وسعت یافت.

ح از حی و الف از ابتدا و لام از آسمان، مرا بالا برد…
میمی مانا از حالم مرا به حمد کشید.
محمد را دانستم.

سالک گفت او بنده ی خداست. بنده ی زمان نیست. بنده ی مکان نیست.
هر زمان، هر جا هوشیار بودم. حاضر بود.

سالک گفت من صدا را شنیدم.
بی هیچ شک. صدا را شنیدم.
مقلد صدا شدم.
رومیان می آمدند.
ساکت شدم.
بی آنکه بگویم در نزدیکترین زمین پیروز خواهند شد.
بنی اسرائیل در پی شکار مرغی بودند، بریان!
من صدای آن مرغ را شنیدم.
کسی صدای مرا نمی شنود!؟
ساکت شدم.
بِنَصْرِ‌ اللَّـهِ ۚ یَنصُرُ‌ مَن یَشَاءُ ۖ وَهُوَ الْعَزِیزُ الرَّ‌حِیمُ

غلامرضا رشیدی
شهریور ۹۰

طرب

گفتم در بودن تو، طنینی هست اینجا که سرخوشم می کند!
گفت شب کوهستان و ماه و صدای رود، ساحرانی قهارند!

گفتم شبان بسیاری را سپری کرده ام، با تو و بی تو! با تو اما رود و کوهستان را طنینی دگر است. با من صادق باش در این خلوت بکر شبانه!

گفت من طربم! طنین این طرب سرخوش ات می کند.

گفتم چه می کنی با من!؟
گفت تواتری در تو هست، آن را متجلی می کنم در پیرامون تو،  خود را می شنوی، مشعوف می شوی.

گفتم در من این تواتر از کجاست و در تو آن طرب از کجا؟
گفت هرچه در هستی هست، تجلی آگاهی ناب است. تواتر آگاهی ناب در سطوح مختلف، تجلیاتی گوناگون پدید می آورد. شنیدار شو تا بشنوی همنوازی بی بدیل هستی را!

هر چه در هستی هست در آن تواتری،  و هر چه با آن تواتر همنوا شود، طرب آن خواهد بود. در تو تواتری هست، با تو همنوا که می شوم، گویی مطرب تو شده ام، طنینی خوش را ادراک میکنی.

گفتم فقیهان بد گفته اند از موسیقی و مطرب!؟
گفت گر چه بسیاری شیطان را به علومی نقلی شناخته اند، اما شنیدار که باشی نیک می دانی که در دل، تواتر شیطان آنگاه که یاد خدا نباشد، تواتر غالب است. طرب در چنین تواتری، طنین شیطان است. حرام اش کرده اند در برائت جستن از شیطان.

گفت سالکان شنیدار، موسیقی هستی را می شنوند. هر آنچه در آن مرض باشد. از طنینش پیداست. گر طبیب حکیم باشی نبض هستی بدست توست!

گفتم از من چه می شنونی؟ یک صدا!؟ یک ساز!؟ در من چه نواخته می شود؟ که می نوازد!؟

گفت در تو هر عنصری نوای خویش را می نوازد. یک همنوازی بکر، ناب و منحصر، هر عنصری که همنوازی نکند محکوم به فناست. یا مرده است، یا خواهد مُرد. هر عنصری که زاده شود بی گمان سازی نو را در این همنوازی خواهد نواخت. تو اما خود در این هستی عنصری بی بدیلی که نوای خود را می نوازی در همنوازی عظیم دیگری با هر آنچه که در پیرامون توست و آنچه می نوازی تو را بر این تخت نشانده که نشسته ای!

گفتم چگونه تواتر مرا تقلید می کنی به این طنین طربناک تا خوشایند من باشد؟
گفت مرده بودی تو! به تواتر خویش تار تو را زخمه زدم، همنوای من شدی گمان میکنی همنوای تو شده ام!

گفتم چگونه چنین کردی؟ مسیحایی مگر؟
گفت هر نی به دمیدنی ناله ای سر می دهد، نالان، نشنیده ای که از روح خود در تو دمید!؟ نشنیده ای که صور اسرافیل به گاه رقص رستاخیز چه خواهد کرد!؟ رقصی از مرگ زندگی، به تواتر نفخه ای می میراند و زنده می کند! گفت تو را حلال کردم! ساز آدمی آنگاه که حلال شود، کوک آن چنان کوک است که با تواتر سرچشمه آگاهی ناب همنوا می شود. و آنکه حلال نیست تواتر شیطان را همنوایی خواهد کرد.

گفتم چگونه!؟
گفت گوش کن! دلهای همنوا شده با شیطان با تواتر او در حال نواختن اند. گوش کن!

شنیدم، مدهوش شدم! بصورتم سیلی زد که هان برخیز، مغرور حس حلال نشو که تواتر شیطان سخت فریبنده است! سحرت می کند! نغمه ای هست که تو را می میراند و نغمه ای که زندگی ات می بخشد، گوش خود را به هر نغمه ای مسپار!
پیغام سروش به علم خیال، موسیقی و طرب است؛ مَحرم شو تا بشنوی تا شنیدار شوی!
حیران شدم که براستی کی ام من!؟ خدایا دلهای ما را گمراه مکن، پس از آنکه هدایت کردی ما را!

غلامرضا رشیدی
دی۸۹

پی نوشت:

بسیار مشتاقم تا تشکر کنم و قدر بدانم کلام آشنا را که گفت:

چه کسی می داند “موسیقی روح” یعنی چه ؟
گویند روح با طرب به کالبد شد !
حال آن که روح را کَس ندیدست و دیدنی نیست و ندیدند که با طرب چگونه همراه شدست.
اما طرب، خود روح بود که در کالبد شد و آن ساکن را به رقص درآورد… و انسان به میانه آمد !
و هر نَفَس که رقصی ست و هر جنبش نگاه !
با آن کالبد ضرب آهنگی همراه شد تا آنگاه که خاک شود و در مرکز وجودش قرار گرفت ، آنجا که بر تمام کالبد تسلط و دستیابی ست .

با هر حال که در وصف آید و نیاید ضرب آهنگیست ، که طبیبان این مهم نیک دانند و از آن ، حال کالبد بازشناسند و درمان همی کنند.

نَفَس و نبض و پلک هر آن، گوشه ای نوازند بدیع و به آن رقصند و به رقص آرند…

و در این میانه همسرایان و همنوازان بسیــــــــــــــــــــــار یابی .

خروج