سالک پرسید طریق معرفت مرا به کجا خواهد برد؟

گفت به هیچ کجا!

معرفت تو را به هیچ کجا نمی برد. تنها می نمایاندت کجا هستی.

تو بر جای خویش ماندگاری و حجاب ها می افتند پی در پی. جهان پیرامون تو چنان نیست که می پنداری. فرو افتادن حجاب، عمل است. هیچ چیز جز عمل منجر به عمل نمی شود. دانستن حتی منجر به عمل نمی شود. عمل چشم سیاه است به خودی خود. دانستن چیزی بیش از چشم سرمه کشیده نخواهد شد. عمل عیسی است. اتصال مستقیم است. دانستن، آن است که میدانی. عمل، آن است که هست. دانستن شب چراغ دریاست، کور سو میزند. عمل ساحل مقصود است. دانستن، جهد سالک، در راه است. عمل جذب است. جاذبه ی مقصد است. جهد شاید که بیهوده باشد یا بی راه، جاذبه اما می کشاندت به جهد خویش. عمل، تواتر اصل است. دانستن، دست و پای توست در تلاطم دریا. عمل موج اوست. دانستن موج تو. عمل نقش آینه است. دانستن نقش دست. آینه یعنی هر آنچه که هست. نقش دست یعنی هر آنچه که هستی (می کشی).

 

سالک پرسید طریق معرفت مرا به عمل وصل می کند؟

گفت عمل نیازمند اتصال نیست!

عمل نیازمند انفصال است. انفصال از تعلق در اختیار عمل قرارت میدهد. از روز نخست بر تواتر عمل نوسان داشتی، به ناگاه چنگ در چنگ تعلق نهادی. هر چه پیرامون تو پیداست، تعلق است. هرچه در تو پیداست عمل است. عمل در چنگ پیرامون در اتصال مانده است. انفصال از پیرامون، عمل به خودی خود است. اتصال یعنی دانستن. انفصال یعنی عمل یعنی رهایی!

 

سالک پرسید  چه کنم؟

گفت کاری نکن!

هرچه تا کنون کرده ای تو را از عمل باز داشته است، بیهوده دوباره و چند باره انجامشان نده. عمل آنچنان که می پنداری نیست. عمل در معنای بکر خویش یعنی عمل. در تو اما یعنی در اختیارش بودن. کار تو در اختیار عمل بودن است. عمل تو را با خود خواهد برد. کار تو را خواهد گفت، چنان که هرگز نپرسی که چه کنم.

 

سالک پرسید  تا آنزمان چه باید کرد.

گفت آن زمان گذشته است.

عمل چنان بکر است که در برابرش جز تقدیر و سپاس حرفی نیست. باید که سرچشمه عمل را ستایش کرد.

 

سالک پرسید چگونه؟

گفت فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّکَ الْعَظِیمِ.

 

 

غلامرضا رشیدی

مهر۸۸