• بایگانی برچسب : عاشق

تعادل

 

 

تنم درد گرفته بود. میگفت شما شهری شده اید. کوهستان جای شما نیست! می گفت بچه های اینجا، پا به پای بز ها بالا می روند.
وقتی می گفت “بز” باید می دیدی که بز در کوهستان یعنی چه!؟
گفتم چند روز طول می کشد تا این تن ما دوباره تن شود!؟
گفت درست می شود. تجربه ای در عمل، بهتر از هزارها کلمه در حرف است.می گفت وقتی به عمل می رسی انگار می کنی کلمات شکافته می شوند و همه چیز را روشن می بینی.

گفتم من که بیمار نشد ام، فقط تنم درد گرفته و پا هایم تاول زده!
گفت بیماری یعنی خروج از تعادل!
هرچه که از تعادل خارج شود، بیمار می شود!
می گفت بزها  را تعادل روی صخره ها نگاه می دارد. می گفت برای آنها عدم تعادل یعنی مرگ!
می گفت لازم نیست حتما بز باشی تا بیفتی، هرچه باشی، هرجا باشی، از تعادل که خارج می شوی، می اُفتی!
تن که از تعادل خارج شود از سلامت می اُفتی…
او به معنای دگر سخن می گفت، من به معنایی دگر می شنیدم.

تعادل، افراط، تفریط، در هر چیز، درهر جا
آموخته بودم که بَرنده باشم و افراط در آن، من را به شکست می کشید. شکستی که طعمش را نیاموخته بودم!
در تعادل، پیروزی و شکست چه معنایی داشت!؟
صحت و بیماری دو سر کدام رشته اند!؟
مرگ و زندگی!
میانسالی!
چهل سالگی یعنی چه!؟
تنفر یعنی چه!!
عشق، یعنی افراط در چه!؟
عاشق که بشوم از کجا می افتم!؟
از چه می افتم!؟

چه بی مهابا، هر را می گذاشت جلوی کلمات، هرچه، هرجا، هرکه…

گفتم شیطان در چه افراط کرد که افتاد!؟
گفت واژه ی عشق در قرآن نیست.

چقدر بکر و وحشی بود در گفتن!! با کلمات می رقصید!!
می گفت می خواهی با رقص برایت شعر بگویم!؟  با حرکت دستانم!! بی هیچ افراط و تفریطی!
می گفت رقص یعنی تعادل در حرکات!!
می گفت هستی در رقص است!!
می گفت هستی متعادل است!!

پس من چگونه افراط میکردم در این هستیِ متعادل ؟
مگر می شد حرفهایش را باور نکرد!؟

می گفت این افراط تو را، تفریطی در گوشه ای دیگر خنثی می کند. تا رقص هستی ناموزن نشود!

گفتم پا هایم تاول زده اند!!
گفت زدی ضربتی، ضربتی نوش کن!!

گفتم حد میان خوبی و بدی کجاست!؟
گفت تسلیم است!
چقدر حرف داشت برای گفتن از مسلمانی!

چقدر ذهن من پریشان است!
متعادل نیستم.
تاول ها دارند تلاش می کنند تا متوقف ام کنند. می گویند در راه رفتن افراط نکن! می گویند چند روز استراحت کن تا رقص هستی موزون بماند!!

چقدر همه چیز به همه چیز ربط دارد!!
چه بی مهابا، همه را می گذارم جلوی کلمات، همه چه، همه جا، همه کَس…
از بس که او روشن حرف می زند، از بس که همه چیز شبیه همه چیز است، از بس که همه یک چیز است، از تعادل که خارج شوم رقص را ناموزون می کنم!!
رقصی هستی دوباره مرا متعادل می کند، از بس که زورش زیاد است!

با سیلی به صورتم می زد!
می گفت هذیان می گفتی در خواب!!

 

غلامرضا رشیدی
اردیبهشت ۸۹

 

 

 

یاری

 

 

گفتم این چه فریاد بود که هل من ناصر ینصرنی؟

گفت شیوه می کرد عاشق بر معشوق!

گفتم این چگونه شیوه ای ست که خلق از آن به شیون شده اند!

گفت زبان عشق غریب است.

گفتم بگو این چه فریاد بود که هل من ناصر ینصرنی؟

گفت دلبری میکرد به ناز که آمده ام، الوعده وفا!

گفتم کدام وعده!؟

گفت آنجا که گفت إِن یَنصُرْکُمُ اللّهُ فَلاَغَالِبَ لَکُمْ وَإِنیَخْذُلْکُمْ فَمَن ذَاالَّذِی یَنصُرُکُم مِّن بَعْدِهِ. دلبرانه می پرسید، چنانم آیا که بر وعده خویش یاری ام  کنی !؟ یا از رها شده گانم که کسی را توان یاریشان نیست!

عشق بازی می کرد!

به شطرنج عشق کشانده بودش شاه. آنجا که هیچ کَس را توان بودن نیست. او  را گفت بپرس که آیا کسی هست!؟

ای نفس مطمئن باز هم بپرس که آیا کسی هست؟ جز من!؟

و او برای اطمینان نپرسید! پرسید تا دلبری کند که ببین!  مدعی نیست! مدعایی نیست. این خلوت من  و توست!

بیا و بر وعده وفا کن، بگو ای شمشیرها دریابیدش!

بگو ای شمشیر ها در یابیدش که خون خدا کابین این وصلت است!

 

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق، این گریه های دمادم، ابتلای ماست! این نوحه ی مردمان  ما بر خویشتن است. که لحظه در لحظه ی ما حسینی خون میدهد تا لاله عشق سرخگون باشد. و ما تقلایی نمی کنیم، افسوس!

او تجلی و ظهور این لحظه های دمادم است.

چنان شو که یاریت کند.

 کج رفته ایم و یاری کرده است!
با آنکه راست می رود، چه می کند!؟

گفتم بیشتر بگو

گفت نه مرا تاب گفتن، نه تو را تاب شنیدن است از  این یکی شدن، از این صحنه ی بکرِ وصالِ عاشق و معشوق!

از این که یاری بگوید: هل من یاری که یار باشد مرا!

غلامرضا رشیدی

محرم ۸۸

 

پی نوشت :

إِنیَنصُرْکُمُ اللّهُ فَلاَغَالِبَ لَکُمْ وَإِنیَخْذُلْکُمْ فَمَن ذَاالَّذِی یَنصُرُکُم مِّنبَعْدِهِ. (آل عمران ۱۶۰)

گر یاری کنم شما را، کیست که بتواند بر شما چیره شود و گر به حال خود رها یتان کنم، کیست که یاریتان کند پس از آن!

آی آنها که گدایی عشق می کنید. معشوقی عاشق اینجا فریاد می کشد: آیا کسی هست، یار من باشد!؟

 

 

 

خروج