گفت بدی از چه می بینم؟

گفتم از آن چه در مشرق آنی، در مغرب هرچه باشی آن چیز نکوست. که آن چیز از طلوع آمده بر تو می گذرد و  باز تو در مشرقی تا غروب می کند. می خوانی و می رانی مدام در این حالت.

 

گفت این بدی چیست؟

گفتم نشانه

 

گفت چه می گوید؟

گفتم حذر می دهد که به مغرب میروی.

 

گفت چه نیکو ! چنان است که گفتی و به مغرب می رویم، پس مقاومت از چیست؟

گفتم از وجود.

 

گفت نمی فهمم.

گفتم گوش جان بسپار که وجود شرقی ست و نیستی غربی. وجود پای می فشرد بر بودن و سخت می رود به سوی غرب و اما لاجرم ناگزیر است بر رفتن و چنین است که بد می بینی.

 

گفت چگونه از بد بگریزم؟

گفتم درمغرب آن  باش.

 

گفت تا کجا؟

گفتم تا غروب.

 

گفت در غروب چه کنم؟

گفتم طلوعی دوباره.

 

گفت نکته ظریفی هست؟

گفتم هست پس بشنو.

مشرقی بر مغربی دل می سوزاند.مغربی بر مشرقی دل می بازد. این جاذبه ی عشق از مغرب است.مشرق ناز است سر پا و مغرب نیاز. نیاز تا نیستی. مشرقی از ناز است که سخت به مغرب می رود و مغربی از نیاز است که مشرقی را نیکویی می بیند و نه بدی. مشرقی نیاز گدای مغربی به ناز می دهد. مغربی ناز مشرقی به جان می خرد که نیست می شود در غروب و ….

 

گفت سوال خطا کردم. این که تو گفتی عشق بازی ست. چگونه این بد در من جوشید؟

گفتم در مشرق بودی که چنان پرسیدی و اکنون در مغربی که چنین میگویی. این عشقبازی هم که گفتی، سودای ظاهر است در شرق و غرب وجود که بازیچه ی کودکان است. عشق ناب می خواهی آن جاست که در لحظه ای مغربیی در آغوش مشرقیی غروب می کند و مشرقیی در آغوش مغربیی طلوع. یکی می شوند در آغوش هم این دو. هرچه هست در این دم است که نه شرقی است و نه غربی، الباقی همه تظاهرات است در هرچه که باشد تفاوت نمی کند.

 

گفت سوال خطا کردم.

گفتم سوال خطا نکردی. جور یار است.یار نمی بینی، بدی می بینی، زنهار است بدی می بینی، هشدار است بدی می بینی.

 

اخم است به ابرو، یا اشارت، شهد است، لب او یا کنایت ،لطف است نگاهش، یا جنایت،  رحم است عتابش، یا شقاوت، درد است عذابش، یا طبابت،تا خود تو چه خوانی از ظرافت.

 

خطای خود به خدای خود بردم.خدای من بود و خطای من بخشید. تو بر من مگیر.

غلامرضا رشیدی بهمن ۸۷