گفت آدمی اول بار کی به رقص آمد؟

گفتم آدمی اول بار به رقص آمد، هرچه آمد بعد از آن رقص نخستین آمد.

گفت چه شد که ابتدا به رقص آمد و چه آمد که از رقص برون آمد.

گفتم آدمی ابتدا سر از دست نمی شناخت می رقصید بی بهانه. ادراک که آمد آدمی دست از سر باز شناخت . اندیشه کرد که ابتدا دست را بجنباند یا سر را،لحظه ای از رقص باز ماند. اندیشه ای دگر آمد و اندیشه ای دگر آمد و چنان شد که اندیشه خود به رقص آمد . آدمی آنگاه در  رقص اندیشه، اندیشه کرد و چنان شد که اندیشه ی رقص اندیشه خود به رقص آمد و امروز چنین رقصی در هر آنچه مخلوق اندیشه ی آدمی ست، جاریست.

گفت آدمی دوم بار کی به رقص آمد؟
گفتم در تنگنای اندیشه جای دست افشانی نیست. آدمی مسخ دست افشانی مخلوق خود مانده. این قفس خود در رقص هزاران قفس در تنگناست.

گفت آیا آدمی را فرصت دست افشانی نیست؟

گفتم آدمی جهانی از اندیشه ساخته و مسخ دررقص این جهان خود ساخته هرگز فرصت دست افشانی نخواهد یافت. رقص بکر می خواهی دست از اندیشه بکش تا به رقص آیی. آدمی آنگاه طعم بکر رقص را خواهد چشید که جهان اندیشه و اندیشه جهان فرو ریزد.

گفت جهان اندیشه و اندیشه جهان چگونه فرو ریزد؟

گفتم یا مترصد عنایت باش یا راهی بیاب تا ناب و بکر دستی بچرخانی. در هر دو حال جهان اندیشه و اندیشه جهان فرو خواهد ریخت.

غلامرضا رشیدی

تیر۸۸