• بایگانی برچسب : قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ

ادراک در حمد

 

 

گفت با تو از  آگاهی  گفتم و از ادراک در کوزه  و از ادراک در حس، از کژ و مژ گفتم  و از حال حلال، از عقل گفتم و مرز های محدود به آن، اما براستی  حکایت حس و ادراک و عقل چیست؟
منتهای ادراک کجاست؟
منتهای عقل کجاست؟
آیا منتهای عقل جنون است!؟
آنچه عقل را به جنون می کشاند چیست؟
چرا در آنجا که گمان می رود که مرز اندیشه است، می رسیم به جنون!؟
در آن سوی مرز، چه هست مگر؟
در مرزها اغلب تداخل هست. اما چیست که تداخل اش با ادراک حسی، سند هایی را به عقل ارجاع میدهد که
عقل در مُهر کردن آن لنگ می شود!؟

چیست که چنان قدرتمند است که اندک تداخل اش عقل را به جنون می کشد؟

عقل آنچه را حس جارو کرده، مُهر می کند و سند می سازد تا به آن استناد می کند.  اما با تداخلی از آن سوی مرزهای حسی، عقل تمام اسنادِ از پیش مُهر کرده را می گردد، چیزی نمی یابد، سند را بر می گرداند به حس، حس مسخ می شود در ارسال پاسخ و عقل بر می گردد به نقطه ی صفر خویش، به جنون!!

به جنون!!

به راستی در آن سوی مرزهای حس حیوانی چیست؟

آدمی ابزار می سازد و حس حیوانی هر روز به مدد ابزار، دقیق تر می شود. مرزهای این دقت کجاست؟
آیا ادراک به مدد دقت ابزار پا به سرزمین ناشناخته در ماورای مرزهای محسوس خواهد گذاشت؟

 …
..
.
 گفتم چه کنم !؟ ابزار بسازم!؟
گفت نه! بر حس خود مسلط شو!
گفتم چگونه؟
گفت حس ات را حلال کن!
گفتم چگونه؟
گفت مراقب باش به آنچه که میخوری!
گفتم چگونه؟
گفت با پنچ حس خود حرام نخور!
گفتم چگونه؟
گفت گفتگو نکن!
گفتم با که؟
گفت با آن که یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النَّاسِ !
گفتم چگونه؟
گفت! به قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ!
گفتم چگونه؟
گفت به حمد!

گفتم….

گفت اگر اهل دلی همین یک اشارت تو را کافی ست که چگونه اول و آخر  را در ناس و حمد به هم چفت کرده!
حمد بگو!

حمد یعنی گفتگو با او. آدمی همواره در گفتگو با خویش است. مگر آنگاه که حمد می گوید. حمد حس تو را حلال می کند. پرهیز میکنی که نکند چشم کج ببیند، نکند گوش کج بشنود، نکند زبان کج بچرخد! حلال که شدی کجی در کار نخواهد ماند تا کج ات کند.

 گفتم با من از نشانه ها بگو!

 گفت حس حلال منجر به اخلاص در عمل می شود. گفتگوی تو را خاموش می کند، او را در یاد تو می نشاند. با یاد او آنگاه حس، سند های معتبر می فرستد به عقل، سند هایی از جنس جنون لیلی، سندهایی با طعم عشق. عقل، طعم عشق می گیرد و تو چه می دانی عقل عشق یعنی چه!؟

 حس حیوانی در پی قضاوت است. در پی چگونه و چرا، پرسیدن است. در پی چیره شدن است. حس حلال شناور است، مطمئن است، بی آنکه بپرسد، بی آنکه گلایه کند، حس حلال یعنی ادراک خویشتن در ناشناخته ای بی کران.

ناشناخته ی بیکران آن جایی ست که از آن آمده ای. تو را حس داد تا خود را ادراک کنی در برابر آن گستره ی ناب، تو اما حس را گماشتی به آنچه که او سوگند خورده که بازیچه ای بیش نیست.

 شاید باور نکنی، شاید دیوانه ام بخوانی اما هیچ چیز جز حمد حس تو را حلال نمی کند. تو غرق در هیا هویی و هیچ چیز همانند حمد تو را خاموش نمی کند، چنان خاموش که بشنوی پیغامی را که مدام تو را می خواند که فلانی کجا میروی!؟ نرو ! برگرد! مرا بخوان تا بخواهمت که نخوانده ای  و  چنین تو را می خوانم، بی آنکه خواب مرا در رباید، بی آنکه لحظه ای درنگ کنم!

 نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم
در این سراب فنا چشمه حیات منم
وگر به خشم روی صد هزار سال ز من
به عاقبت به من آیی که منتهات منم
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی
که نقش بند سراپرده رضات منم
نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی
مرو به خشک که دریای باصفات منم
نگفتمت که تو را رهزنند و سرد کنند
که آتش و تبش و گرمی هوات منم
نگفتمت که صفت های زشت در تو نهند
که گم کنی که سرچشمه صفات منم
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت
نظام گیرد خلاق بی جهات منم
اگر چراغ دلی دانک راه خانه کجاست
وگر خداصفتی دانک کدخدات منم( مولانا)

 

غلامرضا رشیدی
اسفند۸۸

 

 

 

 پی نوشت:

دی خیال تو بیامد به در خانه دل
در بزد گفت بیا در بگشا هیچ مگو
دست خود را بگزیدم که فغان از غم تو
گفت من آن توام دست مخا هیچ مگو
تو چو سرنای منی بی لب من ناله مکن
تا چو چنگت ننوازم ز نوا هیچ مگو
گفتم این جان مرا گرد جهان چند کشی
گفت هر جا که کشم زود بیا هیچ مگو
گفتم ار هیچ نگویم تو روا می داری
آتشی گردی و گویی که درآ هیچ مگو
همچو گل خنده زد و گفت درآ تا بینی
همه آتش سمن و برگ و گیاه هیچ مگو
همه آتش گل گویا شد و با ما می گفت
جز ز لطف و کرم دلبر ما هیچ مگو
مولانا 

 

بسم الله

سالک گفت به من نشانش بده!

گفت اینجاست، بر پنجره نشسته، پای بر پای آویخته، سیب گاز می زند چنان که ولع در جان عابد و عامی به جوش می آید.

سالک گفت کدام پنجره را میگویی؟

گفت پنچ ره ادارک آدمی را بنگر. بر پنچ دروازه ی حس، تور تزویر تنیده است.

سالک گفت آیا ما هنوز از دروازه های ادارک بیرون نرفته ایم؟

گفت در کجای راهی؟

سالک گفت تو رهنمایی، تا آنجایم که تو آورده ای!

گفتم آیا از پس سالها هنوز نقطه ی آغاز را به یاد داری؟

سالک گفت آری، اسم اعظم است بسم الله، از جان و دل و خاطر نرود.

گفت اسم اعظم بر لب، چه گذشت از بسم الله تا الْحَمْدُ للّه؟

سالک گفت چنان گذشت که شاهد بودی.

گفت شاهدی که مردمان در آیه ی نخست در کجایند!؟

سالک گفت در این آیه های نخستن چه رازی ست مگر با آن ملعون سیب بدست؟

گفت هزار سال که چنین می روی تا آیه های پایانی راه است و تو هنوز چه میدانی که ناس یعنی چه!؟ قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ یعنی چه!؟

هزار سال که چنین می روی تا آیه های پایانی، تازه میرسی به بسم الله. به زبان خود به زبان می آیی! پیش از آنکه زبان باز کنی، تو را ذکر جاودان می آموزد.

قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ حرف کوتاه آیه های پایانی ست. کدام دروازه ی ادارک را گذشیم؟ نشان که را پرسیدی؟ با کدام ادراک پرسیدی؟ چگونه انتها را به ابتدا بسته است. چه کسی بار اول گفت: اعوذ بالله من الشیطان الرجیم؟

چه کسی در ابتدا در پایان بود؟ این مدار دایره با دوار درد چه می کند؟ این هزار راه رفته  و باز در ابتدای هیچ را تا کجا بگویمت؟ این نظم مستتر در بی معنای بکر به کجا می رود؟ تا کجا می رود؟ تا کجا رفته ای که بپرسی ام؟ که بگویمت!؟

هزار سال در آن آیه ی نخست پر پر بزن تا پر برویاندت. هزار سال تو را تیره کند به یک شب، که شبت را طعم صبح چشاند. و تو هنوز چه میدانی چه شبی است که از هزار ماه، و از هزاره ها تو چه می دانی؟ هفتاد هزار سال عبادت و تازه اعوذ بالله من الشیطان الرجیم؟ چه فاصله ای هست از بسم الله تا الْحَمْدُ للّه؟ کجای این فاصله سالکان گمند؟

 

سالک خم در دال الحمد بود. در انتهای کلمه ی ابتدا! و در ابتدای ابتدا، بسم الله بود. بسم الله

 

غلامرضا رشیدی

مهر۸۸

خروج