گفت مردمان افسانه مرغی می گویند که در آتش خویش محو می شود و از خاکستر خویش باز زاده می شود.

گفتم مردمان روزگاری می دیدند و آنچه را می دیدند می گفتند.روزگار چنان شد که مردمان دیده از دیدن فرو بستند و آنچه از پیشتر در گفتار مانده بود را افسانه خواندند.حکایت آن است که این حکایت همچنان باقی است.

پیرامون ما غیر ققنوس چه هست دیگر؟ هرچه محسوس است در سوز آتش است و زایشی دوباره از خاکستر خویش!

گفت این حکایت باز زاده شدن سخت غریب است. این تکرار از پی چیست؟

گفتم در فاصله سوختن و دوباره زاده شدن لحظه ای هست ناب. هرچه هست در آن لحظه ناب است الباقی هرچه هست روزمره گی است. این سوختن و  فدا شدن برای آن لحظه است و این زاده شدن، تاب نیاوردن در آن لحظه ی ناب است. و باز تکرار دوباره و تلاشی برای تداوم آن لحظه ی ناب..ققنوس را که ببینی طعم لحظه ی ناب را خواهی دانست.

 

غلامرضا رشیدی

تیر ۸۸