• بایگانی برچسب : محمد(ص)

چنان…

 

 

 

سالک گفت جایی بودم نه خواب و نه بیدار فی جنات تجری من تحتها الانهار!
شبِ قدری بود که مقدارش در حرف نمی آید.

واژه ای از نور می دیدم و شوق امان از قرارم ربوده بود. ندانستم که چه شد، چه گذشت و با من چه کرد. ندانستم علت بودم یا معلول.

سالک گفت: واژه ی نور بر من نگه نکرد و در آن لحظات، منتهی آرزو این بود که نگاهم کند و نکرد و لحظه ای گذشت و من بر جای خود حیران ماندم که کیستم من!؟

سالک گفت دورانی گذشت در این حیرانی که چرا با من سخن نگفت؟

سالک گفت من سال ها در زندان بودم و منتظر که شاید کسی در بگشاید.
سالک گفت خالص شدم در آن زندان تا خلاص شدم.
کلماتی را شنیدم. کلید واژه بودند که قفل هر زندان، فدایی بیانشان بود.

سالک گفت از زندان بیرون شدم. جای رسیدم نه خواب و نه بیدار فی جنات تجری من تحتها الانهار!

شنیدار بودم و در آن لحظه که نگاهم نکرد در سکوتی نشسته بود تا در حضورش آیاتی بر من نازل شوند. بعد ها دانستم که نخستین کلمه مرا سالیانی در خود مغروق کرده بود.

سالک گفت بعد ها دانستم که آن واژه ی نور، حقیقت واژه بود. کلمه ای بود مطهر که آدم شد، موسی شد، عیسی شد. شاخه ی طوبی که ابراهیم و محمد شد.

سالک گفت می پرسیدم در فروغ شعله ای چنین هویدا به زیر شاخساران طوبی چرا چنین راه بیراه و آدمی گمراه می شود؟

سالک گفت دانستم که حقیقت کلمه بر همگان پدیدار نیست. جهانی از واژه همه چیز را واژگون کرده بود!
مردمان واژه گل را می دانستد. کسی اما گویا هرگز گل نچیده بود!

سالک گفت شناخت چیزی جعلی بود در من که از ظاهر کلماتی که می شنیدم پدیدار شده بود.

سالک گفت جایی بودم نه خواب و نه بیدار فی جنات تجری من تحتها الانهار!
حقیقت کلمات را دیدم.

سالک گفت به دور انداختم جعل شناخت واژگونه را و سپس شنیدار شدم و آیاتی بر من نازل شد و کلماتی شنیدم.

سالک گفت روزگاری قرآن می خواندم در حالی که سیلابی از واژه گانی واژگونه در من هیاهو می کردند و فرصتم نمی دادند تا اصل نور را زیارت کنم.

سالک گفت از واژه تهی شدم. خاموش شدم تا به انصتو بشنوم (وَ إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ) و شنیدار شدم که آیاتی بر من نازل می شوند از جنس نور که حقیقت کلمه اند.

سالک گفت شیدایی این شدم تا همگان را دعوت کنم به ضیافت نور.
سالک گفت از گلی گفتم که بوئیده بودم. گاف و لام شنیدند و دیگر هیچ!

سالک گفت در همه راه که آمدم دانستم که راه یکی ست. بی راهی در کار نیست. راه، راه است و بی راه نیست.
بی راه چیزی جعلی ست. رهرو می باید حقیقت از جعل و بی راه باز بشناسد. افسوس که دراین شناخت چیز از شنیده ها را سند میکند و شناختی مجعول او را هدایت به راه جعلی میکند. راهی که در واژه و تعریف چیزی صدیق است اما در باطن جعل است.
سالک گفت میروی و نمی رسی صد باره می روی و نمیرسی و حتی یکبار شک نمی کنی که چرا!؟

سالک گفت جایی بودم نه خواب و نه بیدار فی جنات تجری من تحتها الانهار!
سالک گفت من کلمه طوبی را دیدم.
سالک گفت جعل را دانستم
راه به جایی نمی برد.
شک کردم.
سالک گفت جعل دانسته ی من بود!
از آن تهی شدم.
سالک گفت خالص شدم چنین تا خلاص شدم چنان!
سالک گفت جایی بودم نه خواب و نه بیدار فی جنات تجری من تحتها الانهار!
حقیقت کلمه را دیدم.
حقیقت کلمه چیزی بود از انفاس الهیه، چیز بود حاصل دمیدن، چیزی بود از جنس آگاهی از جنس نور از جنس نار
آن را دیدم حال آنکه نه خواب بودم و نه بیدار فی جنات تجری من تحتها الانهار!

غلامرضا رشیدی
آذر۹۰

حال

گفت از زمان بگو

گفتم وصلت گذشته و آینده است.

گفت گذشته، حال و آینده.

گفتم حال را نگو

گفت چرا؟

گفتم حال در زمان نیست!

گفت چگونه؟

گفتم حال در حالت است نه در زمان نه در گفتگو.

گفت شرح کن.

گفتم اهل حال باید که شرح کنند من عاجزم از گفتن.

گفت تو خود اهل کی ای؟

گفتم در گذشته ای مانده ام.

گفت سخنان نغز میگویی نو به نو. اینها گذشته نیست.

گفتم گذشته است که می شنوی، می بینی و می خوانی.

گفت گذشته ات از هیچ حالی نگذشته؟

گفتم  حالتی گذشته. این همه که میگویم شرح همان حالت است.

گفت از آن حالت گذشتی و نماندی؟

گفتم اهل حال توان ماندن در حال دارند و بس.ما چو پروانه به آتش نزدیک می شویم.ما اهل حال نیستیم.اهل گفتگوییم. تقلا یی میکنیم  و بس.

گفت در آن حال چه گذشت؟

گفتم واقعه ای واقع شد ( وَقَعَتِ الْوَاقِعَهُ) که دروغ نبود.

گفت چگونه واقعه ای؟
گفتم که در آن گفتگویی نبود إِلَّا قِیلًا سَلَامًا سَلَامًا (مگر گفتارى که آن سلام سلام است).

گفت چگونه گفتاری بود؟

گفتم بی وسوسه.

گفت کدام وسوسه؟
گفتم آنکه در صدور آدمی از حال و حالت گذشته می سازد. الَّذِی یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النَّاسِ(آنکه وسوسه مى کند در سینه هاى مردم).

گفت راه چاره ای؟
گفتم أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ( پناه مى برم به پروردگار مردم)

گفت …و نماندی در آن حال؟

گفتم نبودم که بمانم. ما چو پروانه به آتش نزدیک می شویم.

گفت در این حال زمان چگونه است؟

گفتم از اهل حال می دانم چگونه است.

گفت چگونه است؟

گفتم حال جاویدان است.

گفت یعنی چه؟

گفتم یعنی مشمول زمان نمی شود.همزمان که مردمان آینده را به گفتگو در گذشته میریزند.حال در احسن الحال خویش می ماند.

گفت مثالی هست؟

گفتم محمد(ص) آنگاه که آفریده شد در احسن الحال و چنان خواهد ماند.

گفت پیش تر از آفرینشش چه؟

گفتم زمان نبود.

گفت رحلتش چه؟

گفتم در پنجره گذشته و آینده چنین می نماید. در حال که باشی با توست در احسن الحال. تفاوتی نمی کند که در زمان مردمان چه تاریخ باشد.

گفت ما را از این حال بهره ای هست؟

گفتم ما گفتگو می کنیم.

گفت چرا؟

گفتم چون وسوسه مى کند در سینه هاى مردم.
گفت راه چاره ای؟
گفتم أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ( پناه مى برم به پروردگار مردم).در گفتگو با او وسوسه ای نیست. فَوَیْلٌ لِّلْمُصَلِّینَ(واى بر نماز گزاران).
گفت چه کنم؟
گفتم
چو پروانه به آتش نزدیک شو تا شکار شوی.

گفت چگونه؟

گفتم نزدیک شو نزدیک. در کمین زبانه  ای به ناگاه باش در شکارش باش تا شکار شوی. پروانه در آتش پروانه نیست، آتش است. حال جاودان است.در آن لحظه که پروانه می سوزد، آتش می شود. فرصتی هست تا چشم بینا حال جاویدان را ببیند.پنجره ای کوچک برای دیدن.

گفت کجاست این پنجره؟

گفتم تا اهلی کجا باشی. شنیدم در بازار مس فروشان آنجا که مولانا شور گرفت  به ضرب چکش مسگران در آن لحظه درست در پس پنجره بود. باور دارم آنجا که شهیدی چشمانش خیره می ماند پیش از عروج رو به آن پنجره است.

گفت چه کنم، بگو چه کنم؟

گفتم تقلا کن تقلا وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ.

گفت چگونه؟

گفتم فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّکَ الْعَظِیمِ.

 

غلامرضا رشیدی

اردیبهشت۸۸

 

 

 

 

خروج