خود را یافتم در ناکجای وحشت، در تنهایی و تاریکی!
تدبیر من چه بود؟
می دانستم یا نمی دانستم؟
بمانم! در کجا!؟
بروم! به کدامین سو!؟

آیا از عالمان بی عمل بودم یا از عاملان بی علم؟ به تحقیق که از عالمان نبودم، که به خود چیزی نمی دانستم. پس آیا عاملی بودم بی علم؟
کسی بودم که توان عمل داشت، دونده ای که توان دویدن داشت! بدوم بی آنکه بدانم به کدام سو و بدوم و بی آنکه بدانم، از مقصد دورتر و دور تر در قعر تاریکی مدفون شوم!؟

فکر رفتن رفت از دلم. نکند که براستی رفتنم، رفتن در قلب تاریکی باشد به سوی گمراهی!

چشمانم جز تاریکی نمی دید. گاهی صدایی و گذر موهوم و رعب آور سایه ای ترسناک!

سو سوی هیچ چراغی پدیدار نبود گاهی تصور وهمی بود که پایدار نبود!

آیا رها شده بودم به حال خویش!

از شر تاریکی پناهنده خودم شدم، پنهان شدم در خود، فارغ شدم از تاریکی بیرون که در ویرانه درون نوری یافتم که به آن نور خود را نمایان دیدم.معلوم خودم شدم!
چه حادثه ای!
چه حادثه ای که همه عمر مجهول خودم بودم.
جاهلی بودم در پی مجهولی، عالمی شدم در برابر معلومی!
و چه حادثه ای حادث شد و چه واقعه ای واقع شد لَیْسَ لِوَقْعَتِهَا کَاذِبَهٌ
خود پرست شدم آیا به آنچه که شنیدم که گفت وَفِی أَنفُسِکُمْ  أَفَلَا تُبْصِرُونَ؟
خود پرست شدم آیا در آن تنهایی و تاریکی بیرون که هرگاه دست یاری دراز کرده بودم، شیطانی در کمین دستم نشسته بود و در این ویرانه درون، اکنون روشنی یافته بودم که مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکَاهٍ فِیهَا مِصْبَاحٌ ۖ الْمِصْبَاحُ فِی زُجَاجَهٍ ۖ الزُّجَاجَهُ کَأَنَّهَا کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِن شَجَرَهٍ مُّبَارَکَهٍ زَیْتُونَهٍ لَّا شَرْقِیَّهٍ وَلَا غَرْبِیَّهٍ یَکَادُ زَیْتُهَا یُضِیءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ‌ ۚ نُّورٌ عَلَىٰ نُورٍ‌!

سالها شیاطین به کور سوی نوری، مقاصدی را زینت دادند وسفرها کردم از تاریکی به تاریکی که نوری نبود و وهمی بود در دوردست که مرا به خود می خواند.

خودپرست شدم به نوری که در دور دستم نیست، در دستم است. مرا به دوری دورها به آرزوهایی محال نمی خواند که رهایم کند جایی در بیراه گمراهی. هیچ از آن سو تر نمی گوید. لحظه اکنون را روشن میکند که همین پیش پا را بدانی و ببینی کافی ست. قدم و قدم  و  قاف!
نه فریبت نمی دهم بگذار بگویم تا بدانی که لحظه ی اکنون فاصله ی میان ازل تا ابد است
عالِم به لحظه ی حالم کرد و به این حال در احسن الحالم کرد که در آن تاریکی حالی نبود که قدم بردارم که وهم نوری در دور و قعر گوری در پیش پایم بود. هر لحظه اش ماهی، نه سالی نه عمری نه عذابی ازلی بود و ابدی می نمود!
در لحظه ی این نور، کن، فیکون شد و خلاص و معلوم هیچ علمی نشد که چه شد پس به عنایت زبان شرح گشاده گشت و آیت انزلنا روانه گشت و هیبت تاریکی بهانه گشت و زمان زاده گشت و اکنون در پی …

چشمها طاقت آن نور را نداشت تاریکی تنهایی بر ما مستولی شد و شعله ی آتش شیاطین به کور سویی مزین شده آدمی را فریفت.

خود پرست شدم به من عرفه نفسه که به وسع مَن، در من شرحی از لحظه ی نور نگاشته شده بود به برق روغنی روشن که هر لحظه مترصد می نمود تا شعله ور شود.

شنیدار شوید وَاتَّقُوا اللَّـهَ وَاسْمَعُوا  چندان که در توان شماست فَاتَّقُوا اللَّـهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ وَاسْمَعُوا پس وَاتَّقُوا اللَّـهَ ۖ وَیُعَلِّمُکُمُ اللَّـهُ ۗ وَاللَّـهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ پس به آنچه به شما می آموزد ایمان بیاورید و تنها او را ولی خود بگیرید که اللَّـهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ‌ و پیروی غیر خدا نکنید که مَثَلُ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّـهِ أَوْلِیَاءَ کَمَثَلِ الْعَنکَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَیْتًا وَإِنَّ أَوْهَنَ الْبُیُوتِ لَبَیْتُ الْعَنکَبُوتِ لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ

غلامرضا رشیدی
مرداد۹۰