• بایگانی برچسب : معشوق

خرابات

 

 

گفت فلانی در میان این همه آهن و فولاد با احساست چه میکنی؟

لبخند می زنم  که حکایت ما حکایت کویر و گل سرخ است.
حکایت قمصر و گلاب ناب!

دیارانی که غرق بارانند، کو عطر ناب گلابشان!؟

کویر و گل و گلاب ناب!
باید رفت و دید و بویید تا باور کرد. باید باغ را دید. باید باغبان را دید!

از خاموشی معرفت باید گفت و از مسافرانی که آمدند تا ببویند و با خود هدیه ای برگردانند. باید آموخت از جنگاورانی که در پی غنیمت آمده اند.

و فیل من دوباره یاد هندوستان می کند از این کلمات که سرخی خون آتشند در رگهای احساس من و لب می گزم به دندان تا سکوت جاری شود.

خدایا چه کرده ای با ما !!
ای ابتدای ابتدای عشق
ای منتهای انتهای عشق
ای برتر برترین های عشق

هرکجا گلاب و گل و گلرویی هست بوی تو هست. مردمان دیوانه بوی تواند در این بوییدن ها! به یاد نمی آورند اول بار کجا استشمام عطرت مستشان کرد!

آی آدمها یادتان نیست!؟
و نفخت فی من روحی! یادتان نیست!؟
…آدمی در خلسه خلقت بود، یادش نیست، حق دارد.

گفت اما که با ما چه کرده!
نگفت!؟
براستی چه کرده ای با ما ای دوست!؟

هرجا بوی تو هست، مردمان جمع اند. مردمان به بوی خدا می آیند. خاکشان تشنه ی آن نفخه ی روحانی ست. هرچند خود ندانند و خود به زبان خود انکار کنند.

آن نفخه ی روحانی چو بر این کویر پریشانی وزیدن گیرد خاک سرد  و میرا را می کند گلاب گرم و گیرا.

می پرسیدم که یارب بر آبادی ام نهاده ای تا ویرانش کنم یا بر ویرانه ای نهاده ای تا آبادش گردانم؟
ندا می آمد که هرچه هست در آبادی ویران توست. در ویرانی آباد تو! گنجت را دریاب در این خراب آباد!

مرمتم کن جانا به مرحمتت!

مرمت کن مرا معشوق من!
پای به رفتن که می بردم، تو میدانستی و نمی دانستم!
هرجا که رفتم ملک تو بود و آباد بود!
منِ خراب به کجا روم؟
بر آبادیم نهاده ایی تا ویران کنم؟ یا بر ویرانه ای تا آباد؟
مرمت کن مرا معشوق من!

خراب آبادانی نیستم، خراباتیم!
آبادم آفریدی، خرابم کردی!
خرابم میخواستی!
دیوانه ام می خواستی!
دیوانه ی خرابِ خراباتی!
نمی دانستم و می دانستی.
مرمت کن مرا معشوق من!

پای به رفتن که می بردم، نگفتی نرو
که جایی برای رفتن نبود!
رفتنی ام می خواستی!
بازگشتنی ام می خواستی!
نمی دانستم و می دانستی.
مرمت کن مرا معشوق من!

بازوانت را می خواهم که در برم گیرند!
بربایندم از این خرابه های خرابات!
و نمی دانم هنوز
و تو می دانی
و تو می دانی!
شکایت نمی کنم
مرمت کن مرا معشوق من!

در بازوان تو ام!
بفشارم در هم
آبادم کن، خرابم کن
نمی دانم و می دانی
مرمت کن مرا معشوق من!

غلامرضا رشیدی
دی ۸۸

 

 

Beloved

Pilgrims on the way! where are you?
Here is the beloved, here!
Your beloved lives next door
wall to wall
why do you wander
round and round the desert?

If you look into the face of Love
and not just at its superficial form
You yourselves become the house of God
and are its lords

Ten times
you trod the trek unto that house
For once
come into this house
climb onto this roof
That sweet house of sanctity —
you have described its features in detail
But give me now some indication
of the features of its Lord
If you have seen that garden,
where is your bouquet of souvenirs?
If you are from God’s sea,
where is your mother of pearl soul?

And yet, may all your troubles
bring you treasure
What pity that your treasure
lies buried in your selves.

— Translation by Franklin D. Lewis
“Rumi — Past and Present, East and West”
Oneworld Publications, Oxford, 2000

ای قوم به حج رفـتـه کـجـایید کجایید            مــعـشـوق هـمـیـنجـــاســـت بیایید بیایید

معشـوق تـو همسایه دیوار به دیـوار            در بادیه سرگشــتــه شـما در چـه هوایید

گر صـورت بی صـورت معشوق ببینید            هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

ده بار از آن راه بـــر آن خانه برفــتـیـد            یک بار ازیــن خــانه بــریــن بــام برآیــیـــد

آن خانه لطیفست نشانهاش بگفتــید           از خواجه آن خانه نشانــی بــنـــمــایــیـــد

یک دسته ی گل کو اگر آن باغ بدیدید           یک گوهر جان کو اگــر از بـــحـر خــدایــیـد

با این همه آن رنج شما گنج شما باد           افسوس که بر گنج شـــمــا پــرده شمایید

                                                                                                                             مولانا

خروج