• بایگانی برچسب : معنا

هفت وادی

گفتم از گفتگو می گریزی؟

گفت هر لحظه در حالی نو ام. در دمی نَفَسم آتش است، سخن بگوییم، می سوزانمت. پرهیز می کنم به خاموشی. اینک اما در حرف مقیمم به مستی. بگو تا بگویمت!

گفتم عارفانی از هفت وادی سخن رانده اند. از رستگاری! از سفر گفته اند. از ابتدا به انتها. از هفت شهر، هر یک از کران تا کرانش ناپیدا!

گفت بیا تا با تو بگویم از آن که خیر من الف شهر!

گفت نوششان باد آن جام ها که نوشیدند آن عارفان در طریق عشق. حکایت خود تحریر کرده اند آنان. بیا تا ما نیز حکایت خویش یادگار کنیم که حکایت اوست، بیا که تکرار کنیم که منعمی ما را لقمه ای خوراند که هفت کران بیکران را به نیم یک نفس، در شکار نخجیر رفتیم و  به نیمه دیگر نفس برگشتیم.

گفتم وادی نخست نه آیا طلب بود که تو را برد تا شکارگاه؟

گفت سالک بیچاره، طلب چه میدانست چیست؟ وادی نخست یک کلمه بود. یک واژه!

ما را آموخت که بگو!

گفتیم و هستی مان واژگون شد. به لحظه ای برد ما را تا مرز ناشناخته در مرز واژه ای دیگر. اگر این مرز نو را وادی نو بنامی، نامی جز «ناشناخته» زیبنده ی آن نیست.

گفتم پس عشق چه می شود؟ معرفت چه می شود؟ استغنا، توحید، حیرت، فنا چه می شود؟

گفت بر مدار دایره ای رفته ام و باز گشته ام، نرفته ام، که برد مرا و پرسید چه می کنی؟ مختاری! گدایی کردم که برگردم!

جایی برای رفتن نیست!

همانجا که هستی در حضوری!

مشکل آن است که در پی معنایی و آن بکر ناب در معنا نمی گنجد. هزار بار گفته ام که آدمی قاب می سازد.محدود می کند در قاب تا معنا کند. آن بکر ناب در قاب نمی گنجد.

هفت شهر ساخته اند قاب_گونه تا عشق را، توحید را معنا کنند.

جایی برای رفتن نیست!

هستی در قبض و بسط است. گمان میکنی که جابجا می شوی!

سرگردان شهر به شهر مشو. در پی رستگاری اگر هستی، متابعت او کن که گفت بگو خدایی نیست، جز خدایی که نیست جز او، تا رستگار شوی!

آن فنای شهر هفتم همانجاست که از آن آمده ای. معدوم بودی در آن. تو را فرصت ادراک داد. به فیض خویش که قادر به ادارک خویش بود، تو را به ادراک، منعم گردانید. تو را گفت باش، پس پدید آمدی و پاسخ دادی به اقرار در بندگی. مغتنم شمُر این فرصت کوتاه را به بندگی.

این شهر ها که گفته اند را هزار هزار به یک شب گشته ام. جای آدمی آنجاست که حمد می گوید. آدمی در ناشناخته گم بود. حمد می گوید که به ادارک، پیدا شده. او که از حمد خود محمد شد در ناشناخته گم نمی شود. این منتهای فیض است.

آن الف و لام بر سوره دوم . خود کتابی مفصل است بر میمِ معرفه که بر حمد از آن سوره نخست آمد و محمد بود.
مستم، به مستی به کوچه بیایم مرا سنگ می زنند اطفال. خاموش کنم بهتر است!

حمد آن باشد که محمودت کند!

سجده آن باشد که مسجودت کند!

و شیطان سجده نکرد و گفت من از آتشم و آتشش دامن گیر آنانی شده که سجده نکردند و از آتش هم نبودند!

غلامرضا رشیدی
بهمن۸۸

پی نوشت:

هر چه صید دلبران کردم به ناز

چشم صیادم طمع آورد باز

یک دو روزی عاشقی کردم به جهد

یک دو روزی بعد بگذشتم ز عهد

پیر عشقی در برم روزی نشت

گفتنی ها گفت  و زنجیرم گسست

هم بدانستم که سر عشق چیست

هم بدانستم که مرد راه کیست….

عشق آن باشد که نآید در کلام

صید آن باشد که بگریزد ز دام

باده آن باشد که بر بادت کند

بیستون گردی  و فرهادت کند

جام آن باشد که چون گیری به دست

دو جهان بینی درآن در قبض و بسط

لیلی آن باشد که مجنونت کند

گر چوموسی باشی افسونت کن…

غلامرضا رشیدی
پاییز ۸۲

برابری

 

گفت همه  شبیه هم هستند، فرقی در آنها نیست!

 

گفتم آیا برابرند بینا و نابینا؟

 

گفت آری برابرند!

باور می کنی؟

یا سوگند مرا می خواهی!؟

 

گفتم «هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون؛ (بگو آیا کسانی که می دانند و کسانی که نمی دانند یکسانند؟)»

 

گفت آری برابرند.

این سوال است، پاسخش گوی!

معلم پرسیدست

به هنگام درس و بحث

که هوشت را بیازماید نه گوشت را!

 

گفتم آیا تاریکی با نور برابر است؟

 اگر نور است و همه جا هست پس تاریکی یعنی چه؟

خروج از ظلمات الی نور یعنی چه؟

دامنه بالش کجا می رسد بر لبه ی تاریکی!؟

تاریکی کجاست که او آنجا نیست!؟

تکلیف نور با تاریکی چیست؟

 

گفت برابر است.

 

گفتم اگر برابر است، چرا از تاریکی به سوی نور؟

 

گفت بواسطه ی ادراک، (ش ع ر)، ش ع و ر، وجه تمایز اشرف، برای ش ر و ع!

 

گفتم آیا برابر است نور با تاریکی؟

 

گفت آتش در هیزم تر میزنم، در تو در نمی گیرد.

 

گفتم تر و خشک برابرند آیا!؟

 

گفت آتش اگر باشد تر و خشک برابرند.

 

گفتم آتشی بیاور بر این تر تا بیازماییم!

 

گفت او را گفت باش، پس پدید آمد. آن اوی مخاطب را که بشناسی تاریکی عدم را خواهی دید. آن تاریکی، تاریکی ست و آن خطاب، نور است. از آن نبود تا بود، او را چه سود؟ نه آیا بر او هردو برابرند؟

تا مرز اینجا که از برابری می گویمت از عدم هایی مدام، مخاطب خطابش می شویم، از عدم ادارک در جمادی تا خیز بلند در گذر از ادراک تا اتصال توحیدی.

اینجا معنا یعنی چه؟ رنگ معنا، هرچه باشد، معنی یکیست. تاریکی، روشنی، بود و نبود، آدمی در حجاب شرح است. ش ا ر ع دست ش ر ع در این حجاب کرده تا تنی سیمن را بیرون کشد. دست در حجاب که میکند محرمی شرح گونه است، دست در دستش نمی دهیم در این حجاب تا برابری را برهنه ببینیم بیرون این حجاب!

 این نابرابری که می بینی پله است تا پا پیش بگذاری، رهرو که شدی، نابرابری در بی راه است. در راه که باشی ره هموار است. این سالکان که در سکوت می بینی، برابری را می بینند. سکوتشان از برابریست، شکایتی نیست تا شکوه کنند. هرگاه لب گشوده اند حرف برابر گفته اند، موزون گفته اند. ش ع ر گفته اند.

 

گفتم راه و بی راه گفتی،  آیا با هم برابر نیستند؟

 

گفت هر جا رو کنی روی اوست، سوی اوست. مداومت می خواهد در عمل.

 

گفتم عمل گفتی!؟ آیا با بی عملی برابر است!؟

 

گفت سوگند که برابرند! بردار این حجاب شرح را بردار! شرح آمد عصای راه باشد، چوب گناهش کردند!

بردار این حجاب شرح را، بردار که گفتن با نگفتن برابر است و چه زیبا معنایی در حسن ختام آمد که در این حجاب شرح حتی، از آن گفته و ناگفته ی برابر، با تو گفتن و نگفتن برابر است!

 

غلامرضا رشیدی

آذر ۸۸

 

****

پی نوشت:

آشنا گفت:

شعر
دستمایه
شعور
برای
شروع
.
ش ع ر
همان حس
همان که نوع دارد
همان که جنس

دیدن
شنیدن
بوییدن
.
.
.

روشندل از آنند عزیزان ،
که نبینند

بی واسطه آنان همه جا
عشق ببینند

تو را به گاه گام برداشتن نخست روی پای ، نیاز لازم بود ، شوق لازم بود … پس آنچه چشم هایت بدان برق می زدی پیش رویت بگرفتند و تو بی آنکه بدانی ایستادی ؛ گام برداشتی و رسیدی ! اما آگاه نبودی که لعبت گرانبها آن گام بود و طی طریق . نه آن شیء . پس نور را بخواست برایت که از خواستن اش شور خیزد و از شور تو برخیزی .
که “عزیز” تو را نیاز حرکت آموخت با لطافت حس ( شعر) .

که حس نیاز بیافریند
آنچه تا کنون وجود نداشت
آنچه “بی نیاز” نداشت !
و خواست ، داشتن را
پس گفت باش !
شاعر باش
تا داشته هایت کامل شود
تا هیچ “بی” بر سر “هست” ها نیاید برایت

به یاد آور
آنگاه که “آدم” به شوق “حوا” اولین گام “بودن” برداشت
شعری در میان بود
که شاعرش عزیز…

***
سپاس از باب آنچه در جان کلامم ریختی که جان از جام و جام از جنون باز نمی شناسم.

خروج