گفت آیا شکستنی تر از سکوت چیزی هست؟

گفتم در اعماق شب، چو درها همه بر اغیار ببندی به قفل، دری خواهی یافت رو به دوست و قفلی بر آن که با سکوت می شکند. 

غلامرضا رشیدی
دی ۸۸
** ***

 

لحظه لحظه می برون آمد ز پرده شهریار

باز اندر پرده می شد همچنین تا هشت بار

چون ز شب نیمی بشد مستان همه بیخود شدند

ما بماندیم و شب و شمع و شراب و آن نگار

مای ما هم خفته بود و برده زحمت از میان

مای ما با مای او گشته کنار اندر کنار

چون سحر این مای ما مشتاق آن ما گشته بود

ما درآمد سایه وار و شد برون آن مای یار

مولانا