• بایگانی برچسب : والله یقبض و یبسط

مفسّر

سالک گفت سالیانی بود در حالم حالتی در قبض و بسط بود «والله یقبض و یبسط». آشفته ی آشوبی می شدم که نه شرحی داشت نه پایانی و در آنی چیزی می شد دیگر و دیگری می شد دیگرتر و گم می شدم، در خودم، در خدایا، در خوبی، در خیر، در خلوت، در خلوص و خلاصم میکرد در خلاصه ی خلسه ای که هیچ از آن نمیدانستم.

مردی را می دیدم که مفسر قرآن بود و سالها از مرگ اش گذشته بود. می پرسیدم چرا تفسیر!؟ و لبخندش پاسخی میداد که هیچ مفسری تفسیرش را نمی دانست. من میدانستم!
مردی بر بلندی منبر مسجد، مردم  را به خدا میخواند. خدا از منبر مسجد به من نزدیک تر بود. مرا به خود می خواند. صدای مرد منبر را نمی شنیدم، خدا در گوشم زمزمه می کرد فَإِنِّی قَرِیبٌ، آشفته ام میکرد، آشفته… که بود او که می گفت!؟ او که می شنید که؟

سالک گفت رمضانم سحر شده بود. به وضوی مطهری در خلوتی جان دادم که دو رکعت نماز اقامه کنم، نشد که نشد، در گوشم زمزمه میکرد رها کن این ظرف را، شراب را بنوش، مست دائمی شدم الَّذِینَ هُمْ عَلَىٰ صَلَاتِهِمْ دَائِمُون…

سالک گفت شراب هویتی نوشیدنی بود و افسوس و صد افسوس که شاعران وصف جام می کردند و غافل که جام از مستی تهی و اکثیر مستی در شراب بود.

سالک گفت بوی شراب طعم دهانش بود، الله الله مست مدامم کرد. مرد مفسر چشمانی داشت فراموش ناشدنی، می پرسیدم چرا تفسیر!؟ و لبخندش پاسخی میداد که هیچ مفسری تفسیرش را نمی دانست.

سالک گفت جوینده علم نردبانی را بالا میرفت، او را بر بلندای نردبان دیدم  در فرودست آسمانی که در آن پرواز می کردم. او دست به نردبان بود و من دست به آسمان، نردبان بود و منتها، و آسمانی بی انتها و مرد مفسر بر پله ای از نردبان نشسته شرح کتاب میکرد.

سالک گفت بر پله ای فرود امدم، پایین رفتم نردبان را، می پرسیدم چرا تفسیر!؟ و لبخندش پاسخی میداد که هیچ مفسری تفسیرش را نمی دانست. درمیانه ی جایی نشسته بود، گروهی از زمین به او میرسیدند، گروهی از آسمان و در حالش حالتی در قبض و بسط بود «والله یقبض و یبسط» مرد منبر می گفت راه آسمان دلچسب است، گروهی پرمی کشند، گروهی دیگر پا بر نردبان می نهند.مفسر در میانه ی نردبان شرح کتاب میکرد.گروهی می شنیدند، پر می کشیدند. گروهی فرو می افتادند…

سالک گفت مرد منبر پرواز میدانست. پرنده ای بود بر پله ای نشسته، شرح کتاب میکرد.
می گفت نردبان نزول، میگفت در میانه نشسته ام تا در گوش هر آنکس که تا اینجا می آید بخوانم  تا از پریدن نترسد. می گفت پله چیزی و پریدن چیزی دیگر است.می گفت چیزی نگو بگذار بیایند دیگران، از این جا که نشسته ام پریدن راحت تر است.بگذار در گوششان بخوانم که پرواز از بلندی صفای دیگر دارد. میگفت و تبسم میکرد. بسم الله میگفت و جوینده ای را پرواز می داد.
سالک گفت مرد منبر بسیاری را پرواز داد بی آنکه او را ببینند.مرد منیر سالهاست که درگذشته است. سالک گفت او را در آسمان دیدم.

غلامرضارشیدی
فروردین ۹۱

 

قبض و بسط

 

 

گفت نرو تا آنجا، در مرز نور میرسی به تاریکی! به کفر می کِشد تو را  به این مسلمانی!

گفتم دوست دارم کفر و مسلمانی را، این قبض و بسطش را  «والله یقبض و یبسط»  و از او به سوی اوییم ناگزیر!

بده بستانی داریم در این اوج و حضیض!

ندیدی منصور را در بازی تاب و طناب از انالحق میرفت تا هیچ ِ هیچ ناب، دوست دارم این بازی رهایی را!

دوست دارم این تاب بازی بکر را، این معلق بودنِ بی تعلق را دوست دارم.

ندیدی در عمل تو خود چگونه با من یک شدی و اکنون دوباره جدایی.

این گفتگو که در حضیص حرف است، نه آیا وام دار آن اوجِ یکی شدن در عمل است؟

 

گفت از کبر گفتی و از حقارت در آن بدرود پس از یکی شدن، در فراز بودی بگاهی که پایت در بند بود یا در فرود؟

گفتم تو خود با من بودی! من آن صیادم که بگاه شکار، چنان به نقش صید فرو می رود که او که به شکارش می آید حقیرش می پندارد و پای در دام می نهد.

اما در کبر نمی شناسی مگر که ما خود غرقه بودیم زمانی در آن و اکبری دست ما را گرفت به عنایت. خود را به گیجی زده ایم در این مستی. همه عاشقی دیدیم این بار، از او که در شکارگاه بکر تفریح می کرد و غره و غافل بود از خطر! از کبر گفتیم تا اکبری به غیرت، دوباره دستی دراز کند به عنایت، مکر نکردیم والله، که بده بستانی بود با او که خیر الماکرین است و بحمدش از شر دیو در امانیم و خیرِ نیکو به لطفش مغروق مان ساخته نه مغرور.

 

هشدار دادیم که در شکار ناب چنان نشود که او  که همراه  ماست، حالش چنان شود که در شرحش قلم در اشک غوطه ور شود. که خدای ما، خدای قبض و  بسط است و به قول مولانا  یک لحظه اش پر می دهد و لحظه ای دیگر  لنگر!

 

غلامرضا رشیدی

دی۸۸

 

پی نوشتی از مولانا

 

این بار من یکبارگی در عاشقی پیچیده ام
این بار من یکبارگی از عافیت ببریده ام

دل را ز خود برکنده ام با چیز دیگر زنده ام
عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده ام

ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی
دیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیده ام

دیوانه کوکب ریخته از شور من بگریخته
من با اجل آمیخته در نیستی پریده ام

امروز عقل من ز من یکبارگی بیزار شد
خواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیده ام

من خود کجا ترسم ازو شکلی بکردم بهر او
من گیج کی باشم ولی قاصد چنین گیجیده ام

از کاسهء استارگان وز خون گردون فارغم
بهر گدارویان بسی من کاسه ها لیسیده ام

من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده ام
حبس از کجا من از کجا مال که را دزدیده ام

در حبس تن غرقم به خون وز اشک چشم هر حرون
دامان خون آلود را در خاک می مالیده ام

مانند طفلی در شکم من پرورش دارم ز خون
یکبار زاید آدمی من بارها زاییده ام

چندانک خواهی در نگر در من که نشناسی مرا
زیرا از آن کم دیده ای من صد صفت گردیده ام

در دیدۀ من اندرآ وز چشم من بنگر مرا
زیرا برون از دیده ها منزلگهی بگزیده ام

تو مست مست سرخوشی من مست بی سر سرخوشم
تو عاشق خندان لبی من بی دهان خندیده ام

من طرفه مرغم کز چمن با اشتهای خویشتن
بی دام و بی گیرنده ای اندر قفس خیزیده ام

زیرا قفس با دوستان خوشتر ز باغ و بوستان
بهر رضای یوسفان در چاه آرامیده ام

در زخم او زاری مکن دعوی بیماری مکن
صد جان شیرین داده ام تا این بلا بخریده ام

چون کرم پیله در بلا در اطلس و خز می روی
بشنو ز کرم پیله هم کاندر قبا پوسیده ام

پوسیده ای در گور تن رو پیش اسرافیل من
کز بهر من در صور دم کز گور تن ریزیده ام

نی نی چو باز ممتحن بر دوز چشم از خویشتن
مانند طاووسی نکو من دیبها پوشیده ام

پیش طبیبش سر بنه یعنی مرا تریاق ده
زیرا درین دام نزه من زهرها نوشیده ام

تو پیش حلوایی جان شیرین و شیرین جان شوی
زیرا من از حلوای جان چون نیشکر بالیده ام

عین ترا حلوا کند به زانک صد حلوا دهد
من لذت حلوای جان جز از لبش نشنیده ام

خاموش کن کاندر سخن حلوا بیفتد از دهن
بی گفت مردم بو برد زانسان که من بوییده ام

هر غوره ای نالان شده کای شمس تبریزی بیا
کز خامی و بی لذتی در خویشتن چغریده ام!

 

 

خروج