گفتم این چه فریاد بود که هل من ناصر ینصرنی؟

گفت شیوه می کرد عاشق بر معشوق!

گفتم این چگونه شیوه ای ست که خلق از آن به شیون شده اند!

گفت زبان عشق غریب است.

گفتم بگو این چه فریاد بود که هل من ناصر ینصرنی؟

گفت دلبری میکرد به ناز که آمده ام، الوعده وفا!

گفتم کدام وعده!؟

گفت آنجا که گفت إِن یَنصُرْکُمُ اللّهُ فَلاَغَالِبَ لَکُمْ وَإِنیَخْذُلْکُمْ فَمَن ذَاالَّذِی یَنصُرُکُم مِّن بَعْدِهِ. دلبرانه می پرسید، چنانم آیا که بر وعده خویش یاری ام  کنی !؟ یا از رها شده گانم که کسی را توان یاریشان نیست!

عشق بازی می کرد!

به شطرنج عشق کشانده بودش شاه. آنجا که هیچ کَس را توان بودن نیست. او  را گفت بپرس که آیا کسی هست!؟

ای نفس مطمئن باز هم بپرس که آیا کسی هست؟ جز من!؟

و او برای اطمینان نپرسید! پرسید تا دلبری کند که ببین!  مدعی نیست! مدعایی نیست. این خلوت من  و توست!

بیا و بر وعده وفا کن، بگو ای شمشیرها دریابیدش!

بگو ای شمشیر ها در یابیدش که خون خدا کابین این وصلت است!

 

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق، این گریه های دمادم، ابتلای ماست! این نوحه ی مردمان  ما بر خویشتن است. که لحظه در لحظه ی ما حسینی خون میدهد تا لاله عشق سرخگون باشد. و ما تقلایی نمی کنیم، افسوس!

او تجلی و ظهور این لحظه های دمادم است.

چنان شو که یاریت کند.

 کج رفته ایم و یاری کرده است!
با آنکه راست می رود، چه می کند!؟

گفتم بیشتر بگو

گفت نه مرا تاب گفتن، نه تو را تاب شنیدن است از  این یکی شدن، از این صحنه ی بکرِ وصالِ عاشق و معشوق!

از این که یاری بگوید: هل من یاری که یار باشد مرا!

غلامرضا رشیدی

محرم ۸۸

 

پی نوشت :

إِنیَنصُرْکُمُ اللّهُ فَلاَغَالِبَ لَکُمْ وَإِنیَخْذُلْکُمْ فَمَن ذَاالَّذِی یَنصُرُکُم مِّنبَعْدِهِ. (آل عمران ۱۶۰)

گر یاری کنم شما را، کیست که بتواند بر شما چیره شود و گر به حال خود رها یتان کنم، کیست که یاریتان کند پس از آن!

آی آنها که گدایی عشق می کنید. معشوقی عاشق اینجا فریاد می کشد: آیا کسی هست، یار من باشد!؟