گفت از زمان بگو

گفتم وصلت گذشته و آینده است.

گفت گذشته، حال و آینده.

گفتم حال را نگو

گفت چرا؟

گفتم حال در زمان نیست!

گفت چگونه؟

گفتم حال در حالت است نه در زمان نه در گفتگو.

گفت شرح کن.

گفتم اهل حال باید که شرح کنند من عاجزم از گفتن.

گفت تو خود اهل کی ای؟

گفتم در گذشته ای مانده ام.

گفت سخنان نغز میگویی نو به نو. اینها گذشته نیست.

گفتم گذشته است که می شنوی، می بینی و می خوانی.

گفت گذشته ات از هیچ حالی نگذشته؟

گفتم  حالتی گذشته. این همه که میگویم شرح همان حالت است.

گفت از آن حالت گذشتی و نماندی؟

گفتم اهل حال توان ماندن در حال دارند و بس.ما چو پروانه به آتش نزدیک می شویم.ما اهل حال نیستیم.اهل گفتگوییم. تقلا یی میکنیم  و بس.

گفت در آن حال چه گذشت؟

گفتم واقعه ای واقع شد ( وَقَعَتِ الْوَاقِعَهُ) که دروغ نبود.

گفت چگونه واقعه ای؟
گفتم که در آن گفتگویی نبود إِلَّا قِیلًا سَلَامًا سَلَامًا (مگر گفتارى که آن سلام سلام است).

گفت چگونه گفتاری بود؟

گفتم بی وسوسه.

گفت کدام وسوسه؟
گفتم آنکه در صدور آدمی از حال و حالت گذشته می سازد. الَّذِی یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النَّاسِ(آنکه وسوسه مى کند در سینه هاى مردم).

گفت راه چاره ای؟
گفتم أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ( پناه مى برم به پروردگار مردم)

گفت …و نماندی در آن حال؟

گفتم نبودم که بمانم. ما چو پروانه به آتش نزدیک می شویم.

گفت در این حال زمان چگونه است؟

گفتم از اهل حال می دانم چگونه است.

گفت چگونه است؟

گفتم حال جاویدان است.

گفت یعنی چه؟

گفتم یعنی مشمول زمان نمی شود.همزمان که مردمان آینده را به گفتگو در گذشته میریزند.حال در احسن الحال خویش می ماند.

گفت مثالی هست؟

گفتم محمد(ص) آنگاه که آفریده شد در احسن الحال و چنان خواهد ماند.

گفت پیش تر از آفرینشش چه؟

گفتم زمان نبود.

گفت رحلتش چه؟

گفتم در پنجره گذشته و آینده چنین می نماید. در حال که باشی با توست در احسن الحال. تفاوتی نمی کند که در زمان مردمان چه تاریخ باشد.

گفت ما را از این حال بهره ای هست؟

گفتم ما گفتگو می کنیم.

گفت چرا؟

گفتم چون وسوسه مى کند در سینه هاى مردم.
گفت راه چاره ای؟
گفتم أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ( پناه مى برم به پروردگار مردم).در گفتگو با او وسوسه ای نیست. فَوَیْلٌ لِّلْمُصَلِّینَ(واى بر نماز گزاران).
گفت چه کنم؟
گفتم
چو پروانه به آتش نزدیک شو تا شکار شوی.

گفت چگونه؟

گفتم نزدیک شو نزدیک. در کمین زبانه  ای به ناگاه باش در شکارش باش تا شکار شوی. پروانه در آتش پروانه نیست، آتش است. حال جاودان است.در آن لحظه که پروانه می سوزد، آتش می شود. فرصتی هست تا چشم بینا حال جاویدان را ببیند.پنجره ای کوچک برای دیدن.

گفت کجاست این پنجره؟

گفتم تا اهلی کجا باشی. شنیدم در بازار مس فروشان آنجا که مولانا شور گرفت  به ضرب چکش مسگران در آن لحظه درست در پس پنجره بود. باور دارم آنجا که شهیدی چشمانش خیره می ماند پیش از عروج رو به آن پنجره است.

گفت چه کنم، بگو چه کنم؟

گفتم تقلا کن تقلا وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ.

گفت چگونه؟

گفتم فَسَبِّحْ بِاسْمِ رَبِّکَ الْعَظِیمِ.

 

غلامرضا رشیدی

اردیبهشت۸۸