ساعتی گرگی در آید در بشر
ساعتی یوسف رخی، همچون قمر

 

 

ای دریده پوستین یوسفان!
گرگ برخیزی از این خواب گران!

 گشته گرگان یک به یک خوهای تو
میدرانند از غضب اعضای تو!

ای دریده پوستین یوسفان!
گر بدرد گرگت، آن از خویش دان

 

 ای کسانی که ایمان آورده اید، ایمان بیاورید!
یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا آمِنُوا…

 

 آتش اندر زن به گرگان چون سپند
زآنکه این گرگان عدوی یوسفند

جان بابا، گویدت ابلیس هین
تا به دم بفریبدت دیو لعین
این چنین تلبیس با بابات کرد
آدمی را آن سیه رخ، مات کرد!

 هر ندایی که ترا حرص آورد
بانگ گرگی دان که او مردم درد

دان که با یوسف تو گرگی کرده ای
باز خون بی گناهی خورده ای

توبه کن و ز خورده استفراغ کن
ور جِراحت کهنه شد، رو داغ کن

 آی آنها که ایمان آورده اید، ایمان بیاورید!
یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا آمِنُوا…

 

 

  گلچین اشعار مولانا