گفتم  با من از آخر الزمان بگو!

گفت کدام زمان؟

 

گفتم آن را که وعده شده است.

گفت که وعده داده؟

 

گفتم پروردگارم.

گفت او بر وعده خویش استوار است. زمین خواهد مُرد و دوباره زنده خواهد شد بی هیچ شک و در این قبض و بسط بوده و خواهد ماند و هستی سراسر ققنوس است که پیشتر گفته ام.

 

گفتم با من از منجی گفته اند، از ظهور و از انتظار!؟

گفت او را در زمان مجوی. ظاهر است، آنگاه که آخرالزمان تو باشد می بینی اش. دست نجات دراز کرده و دست به دستش نمی دهی که در زمانه ی خویش در غیبتی  و چنین خواهی ماند تا دست ترمیم بر لوح هستی کشد!

 

گفتم با من از انتظار گفته اند!

گفت انتظار، عمل است، گفته نیست!

 

گفتم بیشتر بگو!

گفت آنگاه که به عمل پای از زمان بیرون کشی، آخر الزمان توست. دست منجی  بسوی توست به استجابت. خواهی دید آنچه را نمی بینی و چشم خواهی پوشید به یا ستار بر آنچه اکنون می بینی.

منجی ظاهر و ناظر است. غایب تویی! و تو حتی غایب نیستی، که تنها چشم بسته ای. چشم بگشا.

 

و چشمها گشاده نگردد مگر به عمل! و عمل هیچ چیز نیست جز وفای به عهد نخستین و عهد نخستین هیچ چیز نیست جز بندگی اش که پرسید آیا پروردگار تو نیستم و گفتی بلی و بر آن پایدار نماندی و همکلامی ات رفت و بر چشم و گوش تو مُهر نهاد و مهر از دلت برفت و زمانت آغاز گشت و اکنون در پی آخر الزمانی!

 

گفتم چه کنم؟

گفت برگرد به بندگی، به عمل بگویش که پروردگار منی، به اشاره، عاشقانه بگویش تا زبان بسته ات را بگشاید. زبان که بگشایی، موسی شده ای. زبان چو بگشایی، زنده شوی، خودِ مسیحایی. به زنده بودنت، زنده ی جاودان بودنش به شوق و بر خویش تهنیت گوید: فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ و در این گفته تو را ستاید، و چون ستوده شدی، آدمی، محمدی و مصفایی.

و به عزتش سوگند، او که ستوده شود در زمان نیست.

چگونه با تو از آخرالزمان بگویم!؟

می گویی پروردگارم و بندگی نمی کنی!؟

چگونه با تو سخن بگویم!؟

 

آدمی به گفتن واژه ها، حقیقت را واژگون می گوید. بر گِــرد من با واژه ها مگرد! که از معانی میگویم و معنا در واژه ها نیست. معنا حقیقی است. و هیچ چیز حتی شبیه حقیقت نیست. «لیس کمثله شی ء»  

 

 

 

غلامرضا رشیدی

آذر ۸۸