گفت راه می شناسانند، به شوق میروم، یک چند که رفتم شادی ره می میرد و می مانم به راهی نیمه راه یا بیراهی بیگاه تا باز راهنمایی راه نو بیاورد از میان همان صخره های سخت و باز شادی که چندان نمی پاید.

گفتم راه مستقیم از تو به اوست. نه از تو به من بعد به او. این من، چه من باشم چه دیگری، اگر در بیراه نباشد در راه خود است.

آن که نو دید، او خریدار تو نیست
صید حق است او، گرفتار تو نیست

گفت بی جای پای ره رفته ای، راه گم می شود.

گفتم آن جای پا که می بینی چند قدم میرود تا لب دریا، کمی قد بکش،نگاه کن، دریا پیداست با جای پا یا بی جای پا. دل دریایی کجا، جای پایی کجا!

تا لب بحر این نشان پای هاست
پس نشان پا، درون بحر، لاست(نیست)
نیست پیدا اندر آن ره پا و گام
نی نشانست آن منازل را، نه نام

این منازل دریایی بی نام و بی نشانند، هر نام و نشان درگذر از آنها بی نام و نشان می شود.

گفت من در این منازل بی نشان چه کنم؟

گفتم هیچ، دریا تو را تبدیل می کند! خود تو منزل و مقامی می شوی، بی نام و بی نشان! دل دریایی تو را هیچ می کند تا پا به دریا گذارد.

هست صد چندان میان منزلین
آن طرف، از این، تا بالای این
در فناها این بقا را دیده ای؟
بر بقای جسم چون چفسیده ای؟
هین بده، ای زاغ، این جان، باز باش
پیش تبدیل خدا، جان باز باش
تازه می گیر و کهن را می سپار
که هر امسالت فزون است از سه پار

 

گفت در این همه بی پروایی چیست که راه چنین مرا می خواند و ماندن چنین مرا می آزارد.

گفتم عزیز دلت دریایی ست. دیده ای رودخانه با سنگ و صخره چه می کند در راه دریا؟ دل، جسم تو را می تراشد تا به راه شود. آنجا که آزرده می شوی، آنجا راه تو نیست، راه دل نیست، یا سر راه دل ایستاده ای.راهت را عوض کن، از سر راه دل کنار برو.

مرغ پرنّده چو ماند در زمین
باشد اندر غصه و درد و حنین
مرغ خانه بر زمین خوش میرود
دانه چین و شاد و شاطر میدود
زآنکه او از اصل بی پرواز بود
و آن دگر، پرنّده و پرواز بود

خوشحال باش که دل دریایی ات، دل می زند که نمان!

غلامرضا رشیدی

مرداد۸۸

همه ی اشعار متن از مولاناست.