• بایگانی برچسب : چشم

شنیدار

 

در عالم معنا، آنجا که حس حلال و لال است. شنیدن ، چشم به دیدن می گشاید. شنیدن حس برتر می شود تا راز گشوده شود که چرا سمیع قبل از بصیر می نشیند. هرگز با کلمات بازی نکرده است، هرگز!

 

گفتم از شنیدن بگو، بگو  و بگو و بیشتر بگو!
گفت فرق است  میان آنچه می شنونی با آنچه شنیدنی ست!
گفتم از آن بگو که شنیدنی ست!
گفت آن شنیدنی؛ شنیدنی ست، گفتنی نیست!
گفتم تا گفته نشود، چگونه بشنوم؟
گفت مدام گفته می شود! بی لحظه ای درنگ!
گفتم تو بگو، تکرارش کن، چنان که شنیدارش هستی.
گفت مدام گفته می شود تا مرا خواب در ربابد، مدام گفته می شود تا بیدار شوم!
گفتم چه می گوید؟
گفت هر لحظه هزار حرف نو به یک معنا!
گفتم به کدام معنا؟
گفت  همه به این معنا که “نرو بیا، نرو بمان” گوش کن!
گفتم به کدام زبان گفته می شود؟
گفت شنیدنی ست که زبانی برای بیانش متصور نیست. گوشی برای شنیدنش متصور نیست. گوش کن!
بی واسطه گوش کن، بی واسطه ی گوش، بی واسطه ی معنا، مجرد از هر آنچه میدانی!

کلامی نغز، بکر، تازه، زلال، حلال، حلال، حلال و گویا و گویا و لال!!

مریمی بی شوی، آبست مسیح، خامشی بی لاف، گفتاری فصیح .روزنی از نور در سجن زمان، می کشد جان تو را تا لامکان، درکِ بی ادراکی از معنای ناب، ناب بی معنایی از ادراکِ درک، گوش گوید من شنیدارش نی ام، چشم گوید، مردِ دیدارش نی ام، بی زبان گوید تو را، بشنو مرا، چشم بر هم نه، بیا بنگر مرا، گوش و چشم تو حجاب دیدن است. گوش کن حرفی که در نشنیدن است. گوش گفتم، نی همین گوش مَجاز، گوشهایی از نیاز اندر نیاز!

 

 

غلامرضا رشیدی
فروردین۸۹

 

 

پی نوشت:

آخه من دیونه چی بگم که…
این حکایت شنیدن را ادامه نمی دم دیگه، چیزی بلد نیستم بگم. تا همین جا بس.

 

 

 

مرا آن صورت غیبی به ابرو نکته می گوید

 

 

گفت…چو از راه برون شوی به اشاره ابرو به تو میگویم یا به اشارات چشم.گر چشم تو مشغول من نباشد زیرلب می گویم که دیگری نشنود.گر نشنوی بلند تر خواهم گفت،تلنگر خواهم زد. آنروز که فریاد کنم بر باد شده ای!

 

 

آن روز نخست که من بودم و او، چشمم به چشمش بود و به اشارت ابرویش مست بودم که بیخود می رفتم به راه.  لحظه ای کسی شاید کسی چیزی گفت،اشاره به جایی کرد،یادم نیست. لحظه ای با خود شدم ( ای همه چیز فدای آن بیخودی) سنگی پایم خلید. دانستم که پا برهنه ام. از سنگی دگر در هراس بودم و درپی پوششی بر پای مجروح. سرما گفت که سراپا عریانم و گرسنه و آن چشم ابرو حتی از خیالم رفت تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا.

 

چه شد که چشم از چشمش بستم؟ آن سنگ، نخستین تلنگر بود آیا که به چشمش بنگرم دوباره و بپرسم که در بی راهه ام ؟

 

من در این منزل بر این مرکب، با تن پوش طلا، گرسنه نیستم.

 بر باد شده ام!

 

چو امروز بد آید و فردا بدتر، در پی چاره و تدبیر نباش، در پی چشمش باش.

 

 

نشانی هاست در چشمش نشانش کن نشانش کن

ز من بشنو که وقت آمد کشانش کن کشانش کن

 

 

به کار خویش می رفتم به درویشی خود ناگه

مرا پیش آمد آن خواجه بدیدم پیچ دستارش

اگر چه مرغ استادم به دام خواجه افتادم

دل و دیده بدو دادم شدم مست و سبکسارش

بگفت ابروش تکبیری بزد چشمش یکی تیری

دلم از تیر تقدیری شد آن لحظه گرفتارش)مولانا)

خروج